آرام زیر میز خزیدم.
صاحب خانه صدای ناهنجار بلندی داشت.
تار های صوتی دخترش پاره شد بود.
او نمی شنید.
اولین روزی که دیدمش لبخند دلنشینی روی صورتش نقش بسته بود و گیسوان طلایی اش را باز گذاشته بود.
با دستان ظریف و کوچکش مرا از روی زمین بلند کرد.
با تعجب به من چشم دوخته بود.
سعی می کرد کلمات را ادا کند اما تقدیرش این نبود.
مادرش با خشم نگاهم می کند. او از من بدش می اید.
به دخترکی که دارد بی صدا غذا میخورد نگاه می کنم. او منجی من است.
آن روز را یادم می آید، همان روزی که صاحب نگاه های خشمگین قصد جانم را کرده بود.
اگر دخترک نبود جنازه ام زیر ماشین ها له شده بود.
موش ها!
موشها غذاهای لذیذ متحرکی هستند که هر گز نتوانستم شکارشان کنم، نمی دانم چه طعمی دارند.
زخم روی پیشانی ام حادثه نیست.
این زخمی است که حاصل آشوب های شبانه مان بود.
توطئه گربه های دیگر علیه من.
آخرین بار جنازه دوستم را در نزدیکی خیابانی دیدم که به آن خیابان عطر می گفتند.
آن روز دیدم که رد چرخ های موتوری از روی سرش گذشته بود.
آری سرنوشتمان همین است. ما گربه ایم. جانورانی که زیر چرخ های ماشین ها له می شنوند و گاهی از شاخه ی درخت سقوط می کنند...
#هانِل