آرام ، لیوانِ قهوه اش را رویِ میز می گذارد .
و چشم هایِ نافذش را بالا می اورد . ..
دوباره همان چشم ها را می بیند
همان چشم های مش...
ساعت ها در کافه می نشینند و نجواهای یکدیگر را می شنوند.
مردم با دست نشانشان میدهند اما چیزی جز هم دیگر را نمی بینند
زمان وداع با برادرش می رسد.
اندکی از نیمه شب گذشته است.
هنوز تعداد اندکی در کافه نشستند و درباره آنها پچ پچ می کنند
می رود مانند آخرین بار ....
همین که او در کافه را می بنند ،حقیقت مثل آب سردی روی سرش خالی می شود .
صورتش داغ می شود درست مثل قهوه ی تلخی که او ننوشیده بود.
اشک ها امانش را می برند.
او چند سال است که مرده است.....
#هانِل