تنها صدای که سکوت را می شکست، زمزمه آرامِ کتاب خواندنش بود .
عروس ها ی مدفوع شده میان صفحات کتاب بهانه خوبی بودند"
با گلاب ها صورتش را شست.
آرام روی تاب چوبی نشست ، مچ پاهایش
با هر بار تاب خوردن در آب دریاچه فرو
می رفت..."