توده از غبار های مه آلود شیشه عینکش را تار نشان میداد.
با کتاب ها کاغذ ها و حتی قفسه ها کتاب دوستی دیرینه ای پیدا کرده بود..."
خورشید رفته رفته رو به خاموشی می رفت و ابر ها در خفا می گریستند.
رز ها همچون مهتابی ها و شیپوری ها سقوطِ تدریجیِ آفتاب را نظاره گر بودند ..."
سر در گریبان برده بود آرام از شدت دلتنگی اشک می ریخت.
رو به رویش ضریح طلایی تر از همیشه میدرخشید و شاه قلبش از حالش آگاه بود..."