خورشید رفته رفته رو به خاموشی می رفت و ابر ها در خفا می گریستند.
رز ها همچون مهتابی ها و شیپوری ها سقوطِ تدریجیِ آفتاب را نظاره گر بودند ..."
سر در گریبان برده بود آرام از شدت دلتنگی اشک می ریخت.
رو به رویش ضریح طلایی تر از همیشه میدرخشید و شاه قلبش از حالش آگاه بود..."
و رز ها در خون میغلتیدند و آغشته به سرخی خون می شدند.
گل برگهای از یاد رفته در کنار جسد بی جان پسرک بر روی اسفالت های ترک خورده پراکنده شده بودند...."