نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
ماییم کوه غم که به جا ایستادهایم
عارفه نوروزی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
چه مردمی! میبینی؟ من تاکنون شبیه این حماسه سرایان را ندیده ام. کدام مردم اند که یتیم شده باشند، خانه و کاشانه و جسم و جان و عزيزانشان هرساعت در خطر باشند، بسیاری از بزرگمردان راس کشور خود را از دست داده باشند اما اینگونه دست در دست یکدیگر به پای خاک و دین و آرمان خود ایستادگی کنند؟
کدام مردم را دیده ای که با اسلحه ایمان و توکل، درحالیکه تمام جهان یک طرفند و اینها یک طرف، مقابل بمب و موشک و پهپاد بایستند؟
کدام مردمی را چنین شجاع و غیور دیده ای که برای یاری دین خدا از تمام خود بگذرند؟
خوب بنگر! اینجا سرزمین من است.
جایی که مادرانش بجای لالایی، حماسه و مقاومت را در گوش فرزندان خود زمزمه میکنند.
جایی که دخترانش در مدرسه، شهادت را هجا میکنند و پسرانش در میدان رزم، شجاعت را معنا میبخشند.
اینجا سرزمین من است. خاکی که لاله هایش از خون میرویند و درختانش آزادگی را تنفس میکنند.
کدام مردم را در جایی بجز این خاک میتوانی بجویی که توأمان با رد موشک دشمن ظالم در آسمان، میانه ی شهر یکپارچه تکبیر سر دهند و از بغض و خشم، اقتدار و اتحاد بسازند؟
این شب ها به این مردم بسیار میاندیشم.
مردمی که امام امت خویش را مظلومانه از دست داده اند اما وصایای او در رگ هایشان چونان خون جاری است.
خونی که با ریختنش شیرمردان و شجاع زنانی را میپروراند؛ و این نسل صبور غیور مقاوم، چونان سیلی خروشان تمام جهان را در بر خواهد گرفت.
ماییم کوه غم، که به جا ایستاده ایم
بهر وطن همیشه سر و قلب داده ایم
این خاک، جان ماست به دشمن نمیدهیم
یک دانه گندمش به دو خرمن نمیدهیم...
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
*ققنوس ایران*
امیرعلی کمالخانی_ دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
ایران را هر کس، در دل خود میفهمد و معنا میکند. ایران سرو است و نمودار پایندگی، بیابان است و نشان پهناوری، دریاست و نماد بیانتهایی، جنگل است و تودهی زندهی پر از ابهام، آسمان است و راهِ پیمایشِ حقیقت. ایران، دماوند، آن "دیو سفید پای در بند" است. و ایران، سیمرغ است؛ آن جانور ذاتاً ایرانی که زیستشناسان به دنبال حقیقی بودنش، به جستجوی بیابان و جنگل و دریا میروند، ولی حقیقتش در ضمیر ایرانی است. سیمرغ در شاهنامه حقیقت دارد. رستم چند پَر از سیمرغ را از زال به ارث برد و در عمر هزار سالهاش، به وقت آخرین نفس، پری از سیمرغ را میسوزاند و سیمرغ به یاوریاش میشتافت. که از خاکستر خود بلند میشد، بال میزد، میدرخشید، رخ مینمایاند، فریاد میزد. لرزه بر جان دشمن خود انداخته و به خواستِ خون رستم_که ابرنماد ایران باشد_ به پیکار میرفت.
خدای ایران، سیمرغ را در نهاد ایران نهاد. چرا که ایران باید بماند. راستش چنین است که جهان بی ایران، به نفس کشیدن نمیارزد. چنان که فرمود " همه عالم تن است و ایران دل..."
استاد موحد، که از معدود مظاهر فعلی ایران است، چنین نگاشت که "ایران از پای نمیافتد، میتپد و چون ققنوس از خاکستر خود برمیخیزد."
حالا و امروز، روح ققنوس را در شهید تهرانیمقدم دیدیم. مردی که برای بقای ایران، با علم ایرانی و آدمیان شریف تا بنِ دندان ایرانی روی پاهایش ایستاد. آدم بیرویا مردهدل است. او رویایی در سر داشت. رویایش این بود که ققنوس ایران باشد.
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
#روایت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته
قسمت اول
فاطمه جباری
سرم را از بین زانوهایم بیرون آوردم و نگاهی به بالای سرم انداختم.
هنوز لرزش زمین را زیر پاهایم حس میکنم. این آخری، صدایش خیلی بلندتر از بقیه بود.
خیلی بلندتر! هرچند قبلیها هم دست کمی از این یکی نداشتند.
اینکه دیگر صدای انفجار نمیآید، یعنی اوضاع کمی ارامتر شده. بیانگر این است که میتوانم برای چند دقیقه سرم را بالا بگیرم.
نگاهی به اطرافم میاندازم. پناهگاه به ضاهر امن و امانمان. پناهگاه که چه بگویم؛ بیشتر شبیه لانه موش است.
دور بریهایم را نگاه میکنم. بچه و زن، مرد پیز و جوانی که کنار هم چمباتمه زندهاند و هنوز به خود نیامدهاند.
دختر جوانی که درست روبهرویم نشسته، دوباره شروع به گریه کردن کرد. عجیب است! گریههایش حتی صدا ندارد. انگار میترسد که صدای گریهاش بیرون از پناهگاه برود. راستی! موشکهای دشمن میتواند ما را از درون پناهگاهمان پیدا کند؟
نه... نه! این یکی امکان ندارد.
دستی از سمت راستم دور شانههایم حلقه میشود. به سمتش میچرخم و نگاهش میکنم. همانطور که سرتا پایم را نگاه میکند، میپرسد:
- مایر! خوبی؟ زخمی شدی؟
دو روز نشده بود تمامی سوالهایش را حفظ شده بودم. تندتند سرم را تکان میدهم و میگویم:
- خوبم مامان... خوبم.
مانند روز قبل خیالش راحت نمیشود. بدنم را به چپ و راست میچرخاند، نقطه نقطهاش را برانداز میکند. من هم در سکوت نگاهش میکنم تا شاید کمی خیالش راحت شود. طولی نمیکشد دم عمیقی میگیرد و کنارم به دیوار تکیه میدهد. به روبه رو خیره میشود و اشکهایش را پاک میکند. زیر لب زمزمه وار میگوید:
- لعنت به شماها... لعنت بهتون زندگی مارو جهنم کردید.
و من خوب میدانم این جملات خطاب به چهکسانی گفته میشود. همان کسانی که دو روز است خواب شب را از ما گرفتهاند. همانهایی که قصدشان گرفتن سرزمینهای ما است.
نمیدانم چه شد که کارمان به اینجا کشید. همه چیز از صبح روز گذشته شروع شد. بعد از اینکه خبر دادند ارتشمان یک نقطه از کشورشان را هدف گرفته، در پوست خون نمیگنجیدیم. مادر میگفت اینبار دیگر کارشان تمام است. میگفت اینبار دیگر آن جماعت را مجبور میکنیم که در مقابلمان زانو بزنند. میگفت هدفمان این است امپراطوریشان را نابود کنیم. رهبرشان را کشتیم کارشان تمام است. فردا مردمشان با خبر که بشوند از ما حمایت میکنند تا ما همه کارشان شویم، و من با همین خیالهای قشنگ خوابیدهبودم.
اما... نفهمیدم چهشد که ورق بازگشت....
ادامه دارد...
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته قسمت اول فاطمه جباری سرم را از بین زانوهایم بیرون آوردم و نگاهی
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته
قسمت دوم
فاطمه جباری
اما... نفهمیدم چهشد که ورق بازگشت. همه چیز خراب شد. شب با صدای بلندی از خواب پریدم. اول فکر میکردم زلزله آمده. اما زلزله که آنقدر صدا نداشت. زلزله مانند شیر غرش نمیگرد. زلزله شهر را به آتش نمیکشید.
حالا فقط یک روز به تولد نه سالگیام باقی مانده است. اما من دیگر در حال انتخاب طرح کیک تولدم نیستم. درون پناهگاه سیمانی نشستهام و دعا میکنم که موشکهای ایرانی هنوز قابلیت پیدا نکردهاند که آدمهای درون پناهگاه را پیدا کنند.
دستم چیزی را درون جیبم لمس میکند. تلفنهمراهم هست. هدیه تولد هشت سالگیام بود.
یک روزی میشود که خبرهارا نگاه نکردهام. هرچند اگر میخواستم هم اجازه نداشتم. مادر میگوید شنیدن این خبرها برای من مناسب نیست.
اما من این چیزها سرم نمیشود. میخواهم اگر موفق شدیم آن ایرانیهارا شکست بدهیم، اولین نفری باشم که آن خبر را میخوانم. گفتم شکست؟
اما... اما مگر میشود آن موشکهای عجیب و غریبشان را نابود کرد؟
همین چند ساعت پیش یکی از آن موشکهایشان را با چشمهای خودم دیده بودم. اصلا انگار موشک نبود. همانند پرندهای افسانهای پرواز میکرد. سرم را چندبار تکان میدهم تا این افکار را دور بریزم. نیم نگاهی به مادرم میاندازم.
حواسش به من نیست. باید بهانهای بتراشم تا برای چند دقیقه از او دور شوم. تا بتوانم نگاهی به خبرها بیندازم. رو به مادرم میکنم.
- من خیلی تشنمه...
سریع به کنارش نگاه میکند. بطری یک لیتری آب را تکان میدهد اما خالی است.
سر تکان میدهم و میگویم:
- میرم اطراف و بگردم شاید کسی کمی آب داشته باشه میشه بطری رو بدی به من؟
با نگرانی نگاهم میکند.
- سریع برگرد.
بلند میشوم و در حالی که بطری را بر میدارم چشمی میگویم.
آرام آرام از بین جمعیتی که تازه آرام شدهاند رد میشوم.
نگران بودم مادر به همین راحتیها قبول نکند. آرام به پشت سرم نگاه میکنم باید کمی دورتر بروم. نباید در دیدش باشم. فقط در این حالت است که میشود باخیال راحت خبرهارا نگاه کنم.
با مطمئن شدن از مکان پناهگاه با خیال راحت گوشی را از داخل جیبم خارج میکنم.
ده درصدی بیشتر از شارژاش باقی نمانده. کفایت دیدن چند خبر را میداد. به یکی از کانالهای خبری میروم.
یکی از متنهای خبری میگوید که ارتشمان به پیروزی خیلی نزدیک شده.
مزخرف است. چرا پس چیزی که من میبینم خلاف این را میگوید؟
پایینتر میروم به یک ویدئو بر میخورم. خیلی طول نمیکشد تا دانلود شود.
فیلم را باز میکنم. یکی از مجریهایمان راجب رهبرشان که کشته شده صحبت میکند. جمعیتی که به گفته مجریمان به خیابانها ریختهاند و خواستار تعویض حکومت است.
گوشی را با دو دست میگیرم. منتظرم تا جایی را تخریب کنند یا حداقل همان حس و حالی که ما در حال تجربه کردناش هستیم را تجربه کنند.
جمعیتی که بینشان جایی برای قدم گذاشتن نیست و با مشتانی گره خورده جملاتی را بیان میکنند. گاه بر سر خود میزنند و همهشأن مشکی به تن کردهاند.
سرم را بلند میکنم و با بهت و حیرت به اطرافم مینگرم . به مردم کشورم که از ترس در زیر زمین قایم شدهاند. و آنهارا با ویدئو که دیدهام مقایسه میکنم به زن و کودک پیر جوانی که کف خیابانهای شهرشان بدون ترس و واهمه قدم بر میداشتند.
- مایر!
از جا میپرم و سرم را بلند میکنم. با دیدن مادرم که با اخم بالای سرم ایستاده، فوری گوشی را پشت سرم قائم کردم. اما دیگر دیر شده بود. مادر گوشی را درون دستم دیده بود.حالا باید درون تونل باریک و خفه کننده چند دقیقه تمام بنشینم و به سرزنشهایش گوش بدهم.
فقط امیدوارم در این چند دقیقه سر و کله یکی دیگر از آن موشکها پیدا نشود.
پایان/
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
ملت ما جوان شد
فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
ملت ما جوان شد فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
ملت ما جوان شد
فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی
ملت ایران از دیشب در شعارهایشان از دست خدا سخن به میان میآورند. دستی که به میدان آمده و نشانهای روشن و دلگرم کننده بر سر راه این کشور و انقلابش گذاشته است. راستش شعار به حقیست. چون واقعا این شور و یکپارچگی، به معجزه و امدادی غیبی میماند!
شاید خیلی از ما شناخت زیادی از «آقا مجتبی» نداشتیم. در رسانههای رسمی صحبت زیادی از او به میان نمیآمد و شاید توقع میرفت مثل خیلی از آقازادههای جهان، به فکر سودجویی از جایگاه پدر باشد و...؛ بازار شایعات هم در این باره داغ بود. حال آنکه همین بیحاشیه بودن و سکوت خبری گواه بر شخصیتی متفاوت از آقازادههای سودجوی پادشاهان اسبق داشت.
آری؛ ما آنچنان که دلدادهی پدرش بودیم با وجود او انس و الفت نداشتیم. حتی در گمانهزنیهای این چند روز هم اوضاع به همین منوال بود. تغییری که ناگهان دیده شد و ورقی که برگشت، از دیشب بود. از لحظهای که «آقا مجتبی» تبدیل شد به «امام سید مجتبی حسینی خامنهای» و پرچم رهبری انقلاب را به دست گرفت. شنیدن این خبر چنان شور و نشاطی در مردم ایجاد کرد که انگار انتقام خون رهبر شهیدمان، با همین انتخاب شایسته گرفته شد. و همینطور هم بود. این خبر مثل سیلی بر صورت دشمن خورد و ملت را هم به همین دلیل انقدر شاد و دلگرم کرد. حالا چهرههای داغدار، لبخندی محکم از جنس امید بر چهره دارند.
ما هنوز پیامی از رهبر جدیدمان دریافت نکردهایم. هنوز به دیدارش نرفته و در جواب صحبتهای کوبندهاش تکبیر نگفتهایم. اما از دیشب، دلهایمان را نیامده فتح کرده است. این امر جز با به میان آمدن دستی از غیب ممکن نیست. بار این خبر و نشاطی که به مردمِ در میدان تزریق کرد، به حدی زیاد و غیرقابل توصیف بود، که نه تنها خامنهای بلکه ملت ایران با این خبر جوان شد. وجود ایران با این خبر جانی تازه گرفت. مام میهن امید یافت که نه تنها از خطر و چشم طمع دشمنان میرهد، بلکه پرقدرتتر از قبل نام ایران را آوازهی جهانیان میسازد.
ما ارتباطات خواندهها باید روی اخبار حساس باشیم. الحق و الانصاف کمتر به چشممان آمده خبری کوتاه، این چنین تاثیر حیاتی بر یک جامعه بگذارد. آثار بین المللی آن و تاثیرش بر جنگی که میان آنیم بماند! معادلههای زمینی گاهی این چنین زیر و رو و نقض میشوند. دست خدا، گاهی همینقدر صریح به میان میآید و ما را در مسیر حق چندین قدم جلو میاندازد. پس با وجود یک خبر و این همه تاثیر، شاید بهتر باشد شعارمان را اینگونه اصلاح کنیم :«دست خدا عیان شد/ ملت ما جوان شد»
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید
به خانهای که در آن سرکشید بیگانه
امیرعلی کمالخانی_ ترم چهارم مطالعات ارتباطی
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید به خانهای که در آن سرکشید بیگانه امیرعلی کمالخانی_ ترم چهارم مطا
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید
به خانهای که در آن سرکشید بیگانه
امیرعلی کمالخانی_ ترم چهارم مطالعات ارتباطی
اکنون بزرگترین آرزوهایم، کوچکترین داشتههایم تا همین چند روز پیش است. خدا میداند چنان دلتنگم برای قدم زدن در سطح شهر، خانهای هر چند آلوده و پر سر و صدا. اصلاً دلم فقط شلوغی و حتی درگیری تهران را میخواهد. چقدر دلم لک زده است فاصله تئاترشهر و میدان انقلاب را پیاده و خرامان پیمایش کنم. کتابها را از پشت ویترین ببینم و با خود کلنجار روم که نخرم. کاشی به کاشی زمین را به یاد دارم و واهمه آن را دارم که خرابش کرده باشند. دلم چرخیدنهای بیمقصد در کوچه پس کوچههای محلههای ناشناس تهران را میخواهد. دلم آن تهران را میخواهد. هر چند شلوغ و آلوده، اما روی پا ایستاده. بدون سر و صدای هولناک آن جتهای منحوس. آسمانش هر چند آلوده، ولی بدون ستونهای دود ناشی از انفجار. ایران به کنار، حتی تهران، که عمر شریف پایتخت شدنش از اسرائیل و حتی آمریکا هم بیشتر است را به دنیا نمیدهم.
خانه، کاشانه، سرای، سرپناه، چاردیواری... چقدر برایش کلمه داریم. نشان از آن دارد که خانه در مسلکمان شخصیتی است برای خود. سنگ و سیمان و آهن نیست که اینطور میکوبیدشان، نفس میکشد. تا در آغوش خانهایم و دلمان گرم است به سقف بالای سرمان، سرمان بالاست، هر چند با کمری خم شده. اگر تمام عمر سیاه به تن کرده و سوگ سیاووشان بخوانیم هم عزای یک تکه آجر ایرانی که با توپ اجنبی خرد شده را هم ادا نمیکنیم، چه رسد به عزای جانِ ایرانی. در خانه ما، که ایران خوانَندَش، اشیاء هم تاریخ دارند. حتی دم دستیترینشان. شخصیت دارند. در خاطرهها حضوری زنده دارند.
تا حالا که عزای آجر و سیمان ایرانی را هم آنطور که باید اقامه نکردم. نمیدانم چطور باید غم تن و جان گرامیِ ایرانی را پاسدارم؟ چطور رعب آن یتیم ایرانی را ببینم؟ چشمانم کور باد که زبانم الکن است.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
@hanifa_atu
ز خونهایمان مقاومت ندا سر میدهد.
کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
ز خونهایمان مقاومت ندا سر میدهد. کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی @hanifa_atu
ز خونهایمان مقاومت ندا سر میدهد.
کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی
از روز چهارم جنگ:
ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمیرقصیدیم
طبق قرارهای نانوشتهی همیشه، تا فرصتی پیش آمد و مسیر برایم هموار شد، خود را به گلزار شهدا رساندم. حتماً دعوتی بود؛ چه بسیار فرصتهایی که پیش نمیآمد!
از اول، طبق چیزهایی که دیگران در شرایط جنگ دوازده روزه و جریانات دیماه نوشته بودند، خود را آماده کرده بودم که در هر گوشه، جمعیت زیادی را ببینم، اما بهشتزهرا(س) برعکس تصورم به شکل خاصی خلوت بود. به گونهای که مزارهایی که باید همیشه در صف زیارتشان میماندی، حال میزبان دو سه نفر بودند.
پیمایش مسیر مثل همیشه بود – باز هم یک قرار نانوشتهی همیشه – قطعات را به همدیگر وصل میکردیم تا قدمی که به مسجد هفتاد و دو تن میرسید و...
تکتک بر سر تمام مزارها رفتیم. نوای مداحی که از دور به گوشمان میرسید با هر قدم نزدیکتر و جمعیت نیز بیشتر میشد. قطعهی چهل و دوم بهشت زهرا، درست در مقابل مسجد هفتاد و دو تن که حال بسته بود و مانیتوری در مقابلش خودنمایی میکرد.
مانیتوری که هر جملهاش درد داشت!
رهبر شهید انقلاب، ۸۴/۰۲/۱۲:
«شهادت مرگ تاجرانه و مرگ آدمهای زرنگ است...»
محمدعلیخانی، فرزند حسین، پایان تدفین
ابوالفضل غیاثوند، پایان تدفین
محمد خلج، فرزند ناصر، پایان تدفین
و...
حال شاهد جمعیتی هستم که در مقابلم به خروش است؛ مداحی که میخواند، خدامی که بین هر ردیف قدم میزنند.
پدر و مادری که بر سر مزار پسر جوانشان که در جنگ دوازده روزه از دست دادهاند، اشکریز گلپرپر میکنند و باز مزاری دیگر از نماد جنگ دوازده روزه و خانوادهای دیگر...
همچنان ردیف بعد و ردیف بعد و ردیفهای نو! مزارهای خاکی! قبرهای خالی! متحیرم از آنچه در حال مشاهدهاش هستم و تا به حال فقط از آن خواندهام. مراسم تشییع شهداست. شهیدی را تازه به خاک سپردهاند و برایش مدح وداع میخوانند.
در سمتهای دیگر، بر هر مزار نویی خانوادهای نشسته که چشم از خاک برنمیدارد. در ابتدای یک ردیف، بر سر مزاری، جوانانی نشستهاند که چشمانشان مات عکس رفیقشان است. کنج دیگری دختری، زنی و...
به هر نسبت در اینجا آدمیست. رهگذری که حالا مهمان مراسم شده، خادمی که مادری را در آغوش گرفته تا آرامش کند و باز خادمی دیگر که با حسرت به قابها نگاه میکند، در حالی که اسفند را دود میکند، سرش را تکان میدهد.
اینجا جمع خانوادههاییست که میان داغشان چند ماه فاصله است، اما غمشان اشتراکات زیادی دارد! همچنان جمع انسانهایی دیگر که هر کدام به نوبهی خود کاری انجام میدهند: یک نفر عکس میگیرد، یک نفر سینه میزند، یک نفر ذکر میگوید و بدرقهی شهید میرود تا خانواده تنها نباشند.
در حال هضم جزئیات مکان هستم که با اشارهی پدرم به پشت سرم نگاه میکنم. خدای من! مداح هنوز در حال مدح وداعِ دو شهید دیگر است که به شهید تازهای سلام میدهیم!
باورم نمیشود بعد از دو سال دوباره مهمان تشییع شهدا شدهام، اما ذوق قلبم زود درهم شکسته و تکهتکه شد وقتی هنوز تلقین شهید را تمام نکرده، شهید دیگری از راه میرسد و باز و باز و باز...
با استیصال به پدرم نگاه میکنم، حجم بزرگی از غم را قورت میدهم تا زمانی که شهیدِ ۲۲ سالهای از راه میرسد و غمم اشک میشود و بر روی گونههایم مینشیند.
در این میان حواسم پرت دختری میشود که با ورود هر شهید، پرچم ایرانش را بالا میگیرد و پشت تابوت تا محل تدفین حرکت میکند.
در میان بهت، غم و پررنگ شدن واژههای مقاومت و مبارزه، مدام تکرار میکنم: باید اینجا روایت شود! باید حرفهای مادر ابوالفضل ۲۲ ساله را که در گوش خادم نجوا میکرد بشنوم، یا حرفهای مادر محمدعلی را که اولین شهید رسانهی این جنگ بود، یا دختر گریان شهید شیرزادی و همسر بیتاب شهید علیخانی...
این راه هویت دارد؛ هویتی که از بسیارها انسان و جانهایشان نشأت میگیرد. برای درک این صراط باید در مسیرش قدم زد، از گذشتهاش خواند و حرف راه پیمودگانش را شنید.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
@hanifa_atu
گواهی تولدش رو دست گرفتم. ساعت دقیق تولد ۹:۵۵، گفتم ۱۱ روز پیش همین حوالی سرو بلند قامت ما به دیدار جدش رفت. آروم در گوشش روضه سید الشهدا خوندم، قربون مادر که تو عالم زر تورو سوا کرده شیعه کوچکم؛ عجب لبخندی زدی به نام حسین (ع).
✍🏻عطیه آرام | ترم چهارم روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
این مردم را میبینی؟استاد پیوند حماسه با جزئیات زندگیاند.
حماسه در تک به تک اجزای زندگیشان فریاد میزند.
همین شب گذشته بود که دخترک پرچم به دوش جوشن کبیر میخواند و یا خیرالناصرین را صدا میزد.
اصلا چرا راه دور؟
مسیرِ تجمع ، مملو از فروشنده های سبزه و ماهی عید است.
حتماً آن عکس معروف که پس زمینهاش انفجار است و سوژهاش بانویی که با طمانینه قرآن میخواند راهم دیده اید.
این مردمِ عزادار ، هم حماسه را خوب بلدند و هم زندگی کردن را.
فاطمه میرزامحمدی | ترم دوم مطالعات ارتباطی
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu