eitaa logo
نشریه دانشجویی حنیفا
43 دنبال‌کننده
29 عکس
0 ویدیو
0 فایل
🔆فَاَقِم وَجهَکَ لِلدّینَ حَنیفا 📃نشریه دانشجویی حنیفا 📍وابسته به بسیج دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی
مشاهده در ایتا
دانلود
ملت ما جوان شد فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
ملت ما جوان شد فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
ملت ما جوان شد فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی ملت ایران از دیشب در شعارهایشان از دست خدا سخن به میان می‌آورند. دستی که به میدان آمده و نشانه‌ای روشن و دلگرم کننده بر سر راه این کشور و انقلابش گذاشته است. راستش شعار به حقی‌ست. چون واقعا این شور و یکپارچگی، به معجزه و امدادی غیبی می‌ماند! شاید خیلی از ما شناخت زیادی از «آقا مجتبی» نداشتیم. در رسانه‌های رسمی صحبت زیادی از او به میان نمی‌آمد و شاید توقع می‌رفت مثل خیلی از آقازاده‌های جهان، به فکر سودجویی از جایگاه پدر باشد و...؛ بازار شایعات هم در این باره داغ بود. حال آنکه همین بی‌حاشیه بودن و سکوت خبری گواه بر شخصیتی متفاوت از آقازاده‌های سودجوی پادشاهان اسبق داشت. آری؛ ما آنچنان که دلداده‌ی پدرش بودیم با وجود او انس و الفت نداشتیم. حتی در گمانه‌زنی‌های این چند روز هم اوضاع به همین منوال بود. تغییری که ناگهان دیده شد و ورقی که برگشت، از دیشب بود. از لحظه‌ای که «آقا مجتبی» تبدیل شد به «امام سید مجتبی حسینی خامنه‌ای» و پرچم رهبری انقلاب را به دست گرفت. شنیدن این خبر چنان شور و نشاطی در مردم ایجاد کرد که انگار انتقام خون رهبر شهیدمان، با همین انتخاب شایسته گرفته شد. و همینطور هم بود. این خبر مثل سیلی بر صورت دشمن خورد و ملت را هم به همین دلیل انقدر شاد و دلگرم کرد. حالا چهره‌های داغدار، لبخندی محکم از جنس امید بر چهره دارند. ما هنوز پیامی از رهبر جدیدمان دریافت نکرده‌ایم. هنوز به دیدارش نرفته و در جواب صحبت‌های کوبنده‌اش تکبیر نگفته‌ایم. اما از دیشب، دل‌هایمان را نیامده فتح کرده است. این امر جز با به میان آمدن دستی از غیب ممکن نیست. بار این خبر و نشاطی که به مردمِ در میدان تزریق کرد، به حدی زیاد و غیرقابل توصیف بود، که نه تنها خامنه‌ای بلکه ملت ایران با این خبر جوان شد. وجود ایران با این خبر جانی تازه گرفت. مام میهن امید یافت که نه تنها از خطر و چشم طمع دشمنان می‌رهد، بلکه پرقدرت‌تر از قبل نام ایران را آوازه‌ی جهانیان می‌سازد. ما ارتباطات خوانده‌ها باید روی اخبار حساس باشیم. الحق و الانصاف کمتر به چشممان آمده خبری کوتاه، این چنین تاثیر حیاتی بر یک جامعه بگذارد. آثار بین المللی آن و تاثیرش بر جنگی که میان آنیم بماند! معادله‌های زمینی گاهی این چنین زیر و رو و نقض می‌شوند. دست خدا، گاهی همینقدر صریح به میان می‌آید و ما را در مسیر حق چندین قدم جلو می‌اندازد. پس با وجود یک خبر و این همه تاثیر، شاید بهتر باشد شعارمان را اینگونه اصلاح کنیم :«دست خدا عیان شد/ ملت ما جوان شد» حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه امیرعلی کمال‌خانی_ ترم چهارم مطالعات ارتباطی @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه امیرعلی کمال‌خانی_ ترم چهارم مطا
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید به خانه‌ای که در آن سرکشید بیگانه امیرعلی کمال‌خانی_ ترم چهارم مطالعات ارتباطی اکنون بزرگ‌ترین آرزوهایم، کوچک‌ترین داشته‌هایم تا همین چند روز پیش است. خدا می‌داند چنان دلتنگم برای قدم زدن در سطح شهر، خانه‌ای هر چند آلوده و پر سر و صدا. اصلاً دلم فقط شلوغی و حتی درگیری تهران را می‌خواهد. چقدر دلم لک زده است فاصله تئاترشهر و میدان انقلاب را پیاده و خرامان پیمایش کنم. کتاب‌ها را از پشت ویترین ببینم و با خود کلنجار روم که نخرم. کاشی به کاشی زمین را به یاد دارم و واهمه آن را دارم که خرابش کرده باشند. دلم چرخیدن‌های بی‌مقصد در کوچه پس کوچه‌های محله‌های ناشناس تهران را می‌خواهد. دلم آن تهران را می‌خواهد. هر چند شلوغ و آلوده، اما روی پا ایستاده. بدون سر و صدای هول‌ناک آن جت‌های منحوس. آسمانش هر چند آلوده، ولی بدون ستون‌های دود ناشی از انفجار. ایران به کنار، حتی تهران، که عمر شریف پایتخت شدنش از اسرائیل و حتی آمریکا هم بیشتر است را به دنیا نمی‌دهم. خانه، کاشانه، سرای، سرپناه، چاردیواری... چقدر برایش کلمه داریم. نشان از آن دارد که خانه در مسلک‌مان شخصیتی است برای خود. سنگ و سیمان و آهن نیست که اینطور می‌کوبیدشان، نفس می‌کشد. تا در آغوش خانه‌ایم و دل‌مان گرم است به سقف بالای سرمان، سرمان بالاست، هر چند با کمری خم شده. اگر تمام عمر سیاه به تن کرده و سوگ سیاووشان بخوانیم هم عزای یک تکه آجر ایرانی که با توپ اجنبی خرد شده را هم ادا نمی‌کنیم، چه رسد به عزای جانِ ایرانی. در خانه ما، که ایران خوانَندَش، اشیاء هم تاریخ دارند. حتی دم دستی‌ترین‌شان. شخصیت دارند. در خاطره‌ها حضوری زنده دارند. تا حالا که عزای آجر و سیمان ایرانی را هم آن‌طور که باید اقامه نکردم. نمی‌دانم چطور باید غم تن و جان گرامیِ ایرانی را پاسدارم؟ چطور رعب آن یتیم ایرانی را ببینم؟ چشمانم کور باد که زبانم الکن است. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. @hanifa_atu
ز خون‌هایمان مقاومت ندا سر می‌دهد. کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
ز خون‌هایمان مقاومت ندا سر می‌دهد. کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی @hanifa_atu
ز خون‌هایمان مقاومت ندا سر می‌دهد. کیمیا رنجبر دانشجوی ترم چهار مطالعات ارتباطی از روز چهارم جنگ: ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم طبق قرارهای نانوشته‌ی همیشه، تا فرصتی پیش آمد و مسیر برایم هموار شد، خود را به گلزار شهدا رساندم. حتماً دعوتی بود؛ چه بسیار فرصت‌هایی که پیش نمی‌آمد! از اول، طبق چیزهایی که دیگران در شرایط جنگ دوازده روزه و جریانات دی‌ماه نوشته بودند، خود را آماده کرده بودم که در هر گوشه، جمعیت زیادی را ببینم، اما بهشت‌زهرا(س) برعکس تصورم به شکل خاصی خلوت بود. به گونه‌ای که مزار‌هایی که باید همیشه در صف زیارت‌شان می‌ماندی، حال میزبان دو سه نفر بودند. پیمایش مسیر مثل همیشه بود – باز هم یک قرار نانوشته‌ی همیشه – قطعات را به همدیگر وصل می‌کردیم تا قدمی که به مسجد هفتاد و دو تن می‌رسید و... تک‌تک بر سر تمام مزارها رفتیم. نوای مداحی که از دور به گوشمان می‌رسید با هر قدم نزدیک‌تر و جمعیت نیز بیشتر می‌شد. قطعه‌ی چهل و دوم بهشت زهرا، درست در مقابل مسجد هفتاد و دو تن که حال بسته بود و مانیتوری در مقابلش خودنمایی می‌کرد. مانیتوری که هر جمله‌اش درد داشت! رهبر شهید انقلاب، ۸۴/۰۲/۱۲: «شهادت مرگ تاجرانه و مرگ آدم‌های زرنگ است...» محمدعلیخانی، فرزند حسین، پایان تدفین ابوالفضل غیاثوند، پایان تدفین محمد خلج، فرزند ناصر، پایان تدفین و... حال شاهد جمعیتی هستم که در مقابلم به خروش است؛ مداحی که می‌خواند، خدامی که بین هر ردیف قدم می‌زنند. پدر و مادری که بر سر مزار پسر جوانشان که در جنگ دوازده روزه از دست داده‌اند، اشک‌ریز گل‌پرپر می‌کنند و باز مزاری دیگر از نماد جنگ دوازده روزه و خانواده‌ای دیگر... همچنان ردیف بعد و ردیف بعد و ردیف‌های نو! مزارهای خاکی! قبرهای خالی! متحیرم از آنچه در حال مشاهده‌اش هستم و تا به حال فقط از آن خوانده‌ام. مراسم تشییع شهداست. شهیدی را تازه به خاک سپرده‌اند و برایش مدح وداع می‌خوانند. در سمت‌های دیگر، بر هر مزار نویی خانواده‌ای نشسته که چشم از خاک برنمی‌دارد. در ابتدای یک ردیف، بر سر مزاری، جوانانی نشسته‌اند که چشمانشان مات عکس رفیقشان است. کنج دیگری دختری، زنی و... به هر نسبت در اینجا آدمی‌ست. رهگذری که حالا مهمان مراسم شده، خادمی که مادری را در آغوش گرفته تا آرامش کند و باز خادمی دیگر که با حسرت به قاب‌ها نگاه می‌کند، در حالی که اسفند را دود می‌کند، سرش را تکان می‌دهد. اینجا جمع خانواده‌هایی‌ست که میان داغ‌شان چند ماه فاصله است، اما غم‌شان اشتراکات زیادی دارد! همچنان جمع انسان‌هایی دیگر که هر کدام به نوبه‌ی خود کاری انجام می‌دهند: یک نفر عکس می‌گیرد، یک نفر سینه می‌زند، یک نفر ذکر می‌گوید و بدرقه‌ی شهید می‌رود تا خانواده تنها نباشند. در حال هضم جزئیات مکان هستم که با اشاره‌ی پدرم به پشت سرم نگاه می‌کنم. خدای من! مداح هنوز در حال مدح وداعِ دو شهید دیگر است که به شهید تازه‌ای سلام می‌دهیم! باورم نمی‌شود بعد از دو سال دوباره مهمان تشییع شهدا شده‌ام، اما ذوق قلبم زود درهم شکسته و تکه‌تکه شد وقتی هنوز تلقین شهید را تمام نکرده، شهید دیگری از راه می‌رسد و باز و باز و باز... با استیصال به پدرم نگاه می‌کنم، حجم بزرگی از غم را قورت می‌دهم تا زمانی که شهیدِ ۲۲ ساله‌ای از راه می‌رسد و غمم اشک می‌شود و بر روی گونه‌هایم می‌نشیند. در این میان حواسم پرت دختری می‌شود که با ورود هر شهید، پرچم ایرانش را بالا می‌گیرد و پشت تابوت تا محل تدفین حرکت می‌کند. در میان بهت، غم و پررنگ شدن واژه‌های مقاومت و مبارزه، مدام تکرار می‌کنم: باید اینجا روایت شود! باید حرف‌های مادر ابوالفضل ۲۲ ساله را که در گوش خادم نجوا می‌کرد بشنوم، یا حرف‌های مادر محمدعلی را که اولین شهید رسانه‌ی این جنگ بود، یا دختر گریان شهید شیرزادی و همسر بی‌تاب شهید علیخانی... این راه هویت دارد؛ هویتی که از بسیارها انسان و جان‌هایشان نشأت می‌گیرد. برای درک این صرا‌ط باید در مسیرش قدم زد، از گذشته‌اش خواند و حرف راه پیمودگانش را شنید. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ @hanifa_atu
گواهی تولدش رو دست گرفتم. ساعت دقیق تولد ۹:۵۵، گفتم ۱۱ روز پیش همین حوالی سرو بلند قامت ما به دیدار جدش رفت. آروم در گوشش روضه سید الشهدا خوندم، قربون مادر که تو عالم زر تورو سوا کرده شیعه کوچکم؛ عجب لبخندی زدی به نام حسین (ع). ✍🏻عطیه آرام | ترم چهارم روزنامه نگاری | لحظه‌های زندگی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
این مردم را می‌بینی؟استاد پیوند حماسه با جزئیات زندگی‌اند. حماسه در تک به‌ تک اجزای زندگیشان فریاد می‌زند. همین شب گذشته بود که دخترک پرچم به دوش جوشن کبیر میخواند و یا خیرالناصرین را صدا می‌زد. اصلا چرا راه دور؟ مسیرِ تجمع ، مملو از فروشنده های سبزه و ماهی عید است. حتماً آن عکس معروف که پس زمینه‌اش انفجار است و سوژه‌اش بانویی که با طمانینه قرآن میخواند راهم دیده اید. این مردمِ عزادار ، هم حماسه را خوب بلدند و هم زندگی کردن را. فاطمه میرزامحمدی | ترم دوم مطالعات ارتباطی | لحظه‌های زندگی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
پدر امّت در باب اولین پیام سومین رهبر انقلاب اسلامی اگر کشور را یک خانواده ببینیم؛ بلاشک رهبر پدر آن خانواده‌است. امام انقلاب بیانیه می‌دهد و مردم را نعمت برتر خدا می‌خواند. تسلیت می‌گوید و با هرگروه جدا صحبت می‌کند. عزیزت را از دست داده‌ای؟ من هم همینطور! انتقام تک تکشان را می‌گیریم غمت نباشد. جانباز شده‌ای؟ غم هزینه‌اش را نداشته باشی؛ حساب شده است. خانه‌ات را از دست داده‌ای؟ جانت سلامت! باهم می‌سازیمش دوباره؛ شرفت حفظ شود. اول نکاتش از توکل و توحید می‌گوید؛ از اینکه دست برتر خداست و جز او بر کسی تکیه نداریم بعد از وحدت می‌گوید؛ از نعمت برتر خدا، مردم و حضور همیشگیشان در صحنه. در نهایت هم فرزندان ملت را به یکدیگر می‌سپرد تا همه به هم کمک کنند و کسی تک نماند. بعد هم از انتقام می‌گوید؛ از غرامت و استقامت. او بی‌نهایت شبیه آقا روح‌الله است؛حکام زیر چتر ظلم را به دریای انقلاب و اسلام دعوت می‌کند. او پدر امت است و دعای فرزندانش بدرقه‌ی‌راهش‌باد. ✍🏻فاطمه میرزامحمدی | دانشجوی ترم دوم مطالعات ارتباطی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
خواب عمیق روایتی از روز هفتم جنگ نرگس پهلوانی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی دلم می‌خواهد متنی بنویسم. از همان متن‌هایی که آدم در آن‌ها اتفاقات بدی را پشت سر می‌گذارد و بعد، ناگهان از خواب می‌پرد. از همان نوشته‌هایی که معلمان نگارش معمولاً دوستشان ندارند. اما اکنون این‌طور نیست. حالا همه دلشان می‌خواهد از خواب بپرند؛ چون خوابی که در آن گیر افتاده‌ایم اصلاً شبیه خواب‌های معمولی نیست. این خواب، یک کابوس واقعی است. در خواب، رهبر کشورمان را به شهادت رسانده‌اند. روی کلیپ‌هایی که از ایشان منتشر می‌شود، با خطی درشت نوشته‌اند: «شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای». مردم، ویدئوهایی از سخنرانی‌های قدیمی ایشان را در «بله» بازنشر می‌کنند و هر بار دیدن آنها، سنگینی عجیبی روی سینه‌مان می‌گذارد. جنگ همچنان ادامه دارد؛ اما با وجود همه‌ی این اتفاقات، هنوز که هنوز است هیچ سخنرانی تازه‌ای از ایشان منتشر نشده و همین سکوت، ترس را عمیق‌تر می‌کند. نه‌تنها خود ایشان، بلکه تعداد زیادی از اعضای خانواده‌شان نیز در این خواب به شهادت رسیده‌اند؛ یکی از آن‌ها زهرا حداد عادل است. در خواب، مدرسه‌ای که ایشان در آن کار می‌کردند به طرز عجیبی ساکت است. آن صحبت‌ها و نصیحت‌هایی که همیشه با حوصله برای ما می‌گفتند و آن شوقی که در انجام کارها داشتند، حالا جایش را به سکوتی سنگین، گریه و زاری داده است. در همان خواب، خبر می‌رسد که ۱۶۸ دانش‌آموز مدرسه‌ی میناب به شهادت رسیده‌اند. کودکان و وسایلشان غرق در خون است. دیگر خبری از بازی و شیطنت نیست و صدای فریاد و خنده‌ای شنیده نمی‌شود. بچه‌ها بی‌حرکت روی زمین افتاده‌اند و کیف‌ها و لوازم‌التحریری که با ذوق و شوق خریده بودند؛ خاکی و خونی کنارشان رها شده است. اما در واقعیت، این‌گونه نیست. در واقعیت، سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای از تلویزیون پخش می‌شود؛ سخنرانی‌ای درباره‌ی پیروزی ایران که با هر جمله‌اش دل‌های نگران مردم را آرام‌تر و قرص‌تر می‌کند. در مدرسه، خانم حداد همچنان مشغول به کار هستند. با همان انرژی همیشگی، وقت زیادی را برای مدرسه می‌گذارند. شایعاتی را که درباره‌شان پخش شده‌است با صبوری نشنیده می‌گیرند و از کنارشان عبور می‌کنند. برای آینده‌ی ما نگران‌اند و مثل همیشه نصیحت‌مان می‌کنند. و بچه‌های میناب، زنده و پرهیاهو هستند. صدای خنده و همهمه‌شان در حیاط می‌پیچد؛ روی هم آب می‌پاشند، خیس می‌شوند و از ته دل می‌خندند. بعد که خسته می‌شوند، کف حیاط دراز می‌کشند و به آسمان خیره می‌مانند. همه‌ی ما می‌خواهیم از این خواب بیدار شویم، اما انگار بیدار شدن کار ساده‌ای نیست. خواب عمیقی است، اما در بیدار‌ترین حالت ممکن هستیم. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
روز چهارم جنگ، ۱۲‌‌ اسفند ۱۴۰۴ باران نویریان؛ دانشجوی ترم چهارم سیاست‌گذاری اجتماعی صبح‌ها من و پدافند باهم بیدار می‌شویم. تا دست و صورتم را بشورم و بروم کنار پنجره، دودها را که می‌بینم، می‌فهمم باز از برخوردها عقب مانده‌ام. صبحم را با نگاه کردن به شهری که از جا به‌ جایش دود انفجار بلند شده، شروع می‌کنم. ماه رمضان است. صبحانه نمی‌خوریم. به‌جای صبحانه، دلم پر می‌شود از هولی که با هربار لرزیدن خانه به جانم می‌افتد. اخبار را چک می‌کنم تا ببینم کدام قسمت از شهرم پودر شده است. دل دیدن مجروح‌ها و خانه‌های ریخته و خیابان‌های پر از ترکش را ندارم. فقط می‌خواهم حول و حوش منطقه‌اش را بدانم. دانستن اینکه کجای تهران مورد هدف قرار گرفته، خوراک کافی‌ای است برای خیال کردن. ذهنم شروع می‌کند به مرور کردن تمام لحظه‌هایی که در آن خیابان بوده و خاطره‌ها را یکی یکی می‌گذارد پشت سر هم. بلافاصله بعد از مرور تصویرهایی که چشمانم از در و دیوار شهر دیده‌اند، انفجار شروع می‌شود. شهر در سرم منفجر می‌شود و خاطره‌ها، مثل خرده‌شیشه پخش می‌شوند روی آسفالت خیابان. من، مثل کسی که خانه‌ی بغلی‌شان را زده باشند و موج انفجار پرتابم کرده باشد گوشه‌ی خانه، گرد و غبار را از صورتم پاک می‌کنم و می‌نشینم وسط کوچه‌ای که هیچ شباهتی به چند ثانیه‌ی قبلش ندارد. خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند. در خیالم روی تک‌تک‌شان دست می‌کشم و برای از دست رفتن مکانی که در آن طی شده‌اند، سوگواری می‌کنم. این خیال‌بافی‌ها و تصورهای مداومم از مورد حمله قرار گرفتن، هنوز تمام نشده که صدای دیگری می‌آید و پشت بندش، ستون جدیدی از دود، زمین را به آسمان وصل می‌کند. من، هنوز زخم قبلی‌ام را پانسمان نکرده، شکاف دیگری روی قلبم می‌بینم. باز مجبور می‌شوم نفس عمیق بکشم و فکر کنم ببینم نام خیابان برایم آشناست یا نه. ببینم با چه کسی و در چه زمانی قدم زده‌ام توی آن خیابان و راجع‌به زندگی بحث کرده‌ام. بعد به مرگی که در یک‌آن، همان منطقه را گرفته، فکر کنم و باز همان خیال‌بافی‌های سوگوارانه و تمام نشدنی. با هر برخورد، زخم روی زخم اضافه می‌شود و آسمان سیاه‌تر. چندین خانواده به عزای عزیزان‌شان می‌نشینند و چندین هزارنفر به عزای خاطرات‌شان. ساختمان‌ها می‌ریزند، پارک‌ها تخریب می‌شوند، کاخ‌ها آسیب می‌بینند، خیابان‌ها پر می‌شوند از خاکستر، آسفالت با خرده‌شیشه فرش می‌شود، وسایل داخل خانه‌ها می‌ریزند وسط کوچه، مدرسه‌ها می‌شوند قبرستان و  آدم‌ها بی‌پناه می‌شوند. حتی گفتنش هم به‌دور از عقل و منطق است، اگر بگوییم که می‌توان مردم شهر را فدای سرِ در و دیوارهایش کرد و غصه خورد بابت تکه آجر‌هایی که می‌ریزند، اما هیچ نگفت از جان‌هایی که برای همیشه شهر و دیارشان را ترک می‌کنند. اگر آدم‌ها نباشند، شهر می‌میرد. می‌شود تنِ بی‌روحی که خبابان‌ها و محله‌هایش هیچ فرقی باهم ندارند. این تن، تا وقتی رد خاطره و یادی روی پوستش نباشد، هیچ ارزشی بیشتر از تکه‌پاره‌هایی از سنگ و آجر ندارد. من، این روزها سوگوار شهری هستم که روح و تنش زخم بر می‌دارد. زخم‌هایی عمیق که هیچ‌وقت از یاد مردمانِ زنده‌اش پاک نمی‌شود. زخم‌هایی که جان‌ها را به درد می‌آورد و خاطرها را مکدر می‌کند. مردم شهر، گاهی این زخم را توی دل خودشان نگه می‌دارند. از آن حرف نمی‌زنند چون به‌نظرشان چیزهای بسیار مهم‌تری از خط افتادن روی خاطره‌های پر از خنده‌شان با مکان‌های شهر، وجود دارد. جنگ، بی‌رحمانه از انسان می‌خواهد که پا روی احساس‌هایش بگذارد و بی‌‌آنکه مجالی داشته باشد، از تلخی‌های مداومش گذر کند و داوطلبانه، خودش را برای درد بعدی پیش فرستد. جنگ، می‌تواند در لحظه همه‌ی رکن‌های اساسی‌ات برای زنده ماندن را به لرزه در بیاورد و تو را فلج کند. می‌گذاردت بین رگباری از درد و رنج و مدام تو را می‌کوبد. آن‌قدر که ندانی باید اول از همه بروی سراغ کدام درد، به چه چیزی دل خوش کنی برای تسلی دادن خودت و کدام درد را بی‌اهمیت بشماری و با وجودش کنار بیایی. خاطره‌هایی که با هر انفجار پودر می‌شوند و شهری که زخم برمی‌دارد هم، احتمالا یکی از آن تیر‌هایی‌ست که تیربار جنگ می‌کوبد توی صورتت و تو باید سعی کنی کنار بیایی با این ترکشی که توی بدنت جا مانده، تا از پس ترکش‌هایی که به قلبت نزدیک‌ترند، بربیایی. ما ناگریز، دردها را پس می‌زنیم که درد دیگری را جایگزینش کنیم. این، بلایی‌ست که جنگ بر سر آدم می‌آورد. *امروز سعی کردم ایران را بکشم. سرم پر بود از فکر خانه‌هایی که دارند از بین می‌روند. نشسته بودم روی میز و لپ‌تاپ جلویم بود. لابه‌لای این خط‌ها، از پنجره به آسمان نگاه می‌کردم. دودی که از غرب تهران راه افتاده بود حالا کل شهر را پوشانده بود. آسمان سیاه بود. صدای انفجار می‌آمد و من به جان‌ آدم‌ها فکر می‌کردم، به آسمان شهر. برگرفته از کانال لحظه‌‌های روشن ایران | ble.ir/lahzehayeroshan @hanifa_atu
شاگردان تهرانی مقدم و حاجی زاده این شب ها در پای لانچرها قرآن به سر می‌گیرند و علی و اولادش را قسم می دهند برای نصرت و پیروزی و فرزندان مکتب آوینی نیز اینگونه در میدان با سلاح خویش ... ✍🏻فاطمه کریمی | ترم چهارم روزنامه نگاری | لحظه‌های زندگی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu