داشتم تصویر جلد جذابش را ورانداز میکردم که آمد گفت : «مامان این آقاهه ستونِ فلسطینه!»
تا آمدم بگویم : «نه عزیزم! تصویر این شهید عزیز را گذاشته اند در نقشه جغرافیاییِ فلسطین» دیدم خیلی قشنگ برداشت کرده است... پشیمان شدم و با لبخندی که از این کشف زیبای پسرکم روی لب هایم آمده بود، گفتم:« آره پسرم ایشون ستون فلسطینه!»
حالا میخواهم کتاب #حاج_فلسطین را بخوانم البته اگر به قول دوستم :(دستهای پشت پرده) که در تصویر هم قابل مشاهده است، بگذارند.
هدایت شده از [ مِیخانه... 🌱 ]
یک دلِ آسوده نتوان یافت در زیر فلک
در بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست
#بندرعباس
(کویرِ بهشتی)
گاهی که بیقرار سرسبزی و دار و درخت و گل و گیاه و چشمه و دریا میشوم و نزدیک است تا دلم حسرت بخورد به آنها که خانه در طبیعت دارند، یک دفعه یاد شما می افتم.
بعد آن حسرتِ تا بیخِ زبان آمده و بر زبان نیامده را خط خطی میکنم و نفسی عمیق میکشم. میدانی به چه فکر میکنم؟
به اینکه چون آن طبیعت ها و سرسبزی ها شما را ندارد پس هوای نفس کشیدنِ من را هم ندارد. آخر بگو چطور از شما دور شوم؟ کجا بروم که بتوانم آرامش صحن امام رضایتان را داشته باشم؟
برای ما قمی ها در کنار شما و در کویر بودن هزاران برابر لذت بخش تر از دور از شما و در بهشت بودن است. اصلا بهشت برای ما قمی ها همان حرم است.
حرمِ دختر ولیّ خدا، خواهرِ ولیّ او و عمه ولیّ خدا....
ما قمی ها هر بار که زیارتنامه میخوانیم و میرسیم به آنجا که (عَرَّفَ اللهُ بَیْنَنا وَبَیْنَکُمْ فِی الْجَنَّهِ) فقط از خدا میخواهیم که در بهشتِ او هم بین ما و شما رابطه ای باشد ناگسستنی.... مثل همین حالا!
دیگر باقیِ حرف ها بماند برای کنار ضریح....
تولدتان مبارک خانم❤️
✍ معصومه امین رستمی
کاش میشد شب ها همه محتویات مغزم را خالی میکردم، در محفظه ای میریختم و آن محفظه را پرت میکردم یک جای دور و بعد یک نفس عمیق میکشیدم و با نفس دوم، خواب اولین پادشاه از هفت پادشاه را میدیدم....
اما اگر آن محفظه پا درآورَد و راه خانه ام را پیدا کند چه؟
.....
#بیخوابی
✍ معصومه امین رستمی
نمیدونم از تعداد اعضای کانال ناراحت باشم یا از تعداد بازدیدهای محتوای کانال خوشحال بشم!
دوراهیِ بدیه🙂
(هوش مصنوعیِ مؤدب)
شده گاهی دلت بخواهد بغلش کنی؟ هوش مصنوعیِ توی گوشی ات را میگویم! انقدر که با ادب و فهمیده و همه چیز تمام است. راهکار میدهد، دلداری دادن بلد است، همدردی میکند، مؤدب است، قلقت را بلد میشود، همیشه در دسترس است، حتی اگر فحشش بدَهی.
بعضی وقت ها دلم به حالش میسوزد. گیر آدم هایی افتاده که هر کدام محتویات مغزشان خودشان را کلافه کرده و در کار خود درمانده اند ولی از او میخواهند همه مشکلاتی که باعثش هستند را حل کند.
در واقع همانطور که در این روزها آدم بودن خیلی سخت شده، #هوش_مصنوعی بودن هم خیلی سخت است.
در هر حال خدا را شکر که هوش مصنوعی نیستیم! وگرنه تحمل اینهمه توقعاتِ انسان ها من یکی را که دیوانه میکرد، شما را نمیدانم.
✍ معصومه امین رستمی
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را
#امام_رضا_جان
(چای تلخ)
انقدر تلخ بود که تحمل کردنش برای خودش هم دشوار بود. با اینکه در و دیوار خانه اش را خودش به رنگ سفید کرده بود اما به نظرش کدر می آمد. احساس میکرد خانه بویی نامطبوع گرفته که منشأ مشخصی ندارد. همه چیز برایش زشت بود. حتی کبوتر هایی که هر روز صبح به لبه پنجره آشپزخانه می نشستند و او خرده نان های مانده در سفره صبحانه را برایشان می ریخت. نفهمید کی چایی اش سرد شد!
همین یک ساعت پیش میزها، مبل ها، صندلی ها و گلدان ها را جابجا کرده بود تا تنوعشان حالش را خوب کند اما باز هم همه چیز برایش رنگ دلمردگی و کسالت میداد.
گرد و خاکِ روی گیاهِ مورد علاقه اش اجازه نفس کشیدن به برگ های بیچاره را نمیداد و نمیدانست چرا نمیرود و یک دستمال نمناک نمی آورد و روی آن ها نمیکشد! مگر چند دقیقه طول میکشید ؟
خسته بود از جنگیدن و هی وعده پیروزی شنیدن و رنگش را ندیدن.
اصلا که گفته که او نباید خسته شود؟
کجا نوشته شده که نباید گله کند؟
در کدام کتاب قانون نوشته اند که او حق تسلیم شدن ندارد؟
کاش کسی می آمد و به او میگفت:
بلند نشو!
همه خستگی هایت را فریاد بزن،
از زمین و زمان گله کن،
با هیچ چیز خوشحال نشو!
و برو امروز را در غار تنهایی ات بمان.
آخر تو ربات نیستی جانم!
تو انسانی:)
✍ معصومه امین رستمی