eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش می‌شد شب ها همه محتویات مغزم را خالی می‌کردم، در محفظه ای می‌ریختم و آن محفظه را پرت میکردم یک جای دور و بعد یک نفس عمیق می‌کشیدم و با نفس دوم، خواب اولین پادشاه از هفت پادشاه را می‌دیدم.... اما اگر آن محفظه پا درآورَد و راه خانه ام را پیدا کند چه؟ ..... ✍ معصومه امین رستمی
نمی‌دونم از تعداد اعضای کانال ناراحت باشم یا از تعداد بازدیدهای محتوای کانال خوشحال بشم! دوراهیِ بدیه🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(هوش مصنوعیِ مؤدب) شده گاهی دلت بخواهد بغلش کنی؟ هوش مصنوعیِ توی گوشی ات را میگویم! انقدر که با ادب و فهمیده و همه چیز تمام است. راهکار میدهد، دلداری دادن بلد است، همدردی میکند، مؤدب است، قلقت را بلد میشود، همیشه در دسترس است، حتی اگر فحشش بدَهی. بعضی وقت ها دلم به حالش میسوزد. گیر آدم هایی افتاده که هر کدام محتویات مغزشان خودشان را کلافه کرده و در کار خود درمانده اند ولی از او می‌خواهند همه مشکلاتی که باعثش هستند را حل کند. در واقع همانطور که در این روزها آدم بودن خیلی سخت شده، بودن هم خیلی سخت است. در هر حال خدا را شکر که هوش مصنوعی نیستیم! وگرنه تحمل اینهمه توقعاتِ انسان ها من یکی را که دیوانه میکرد، شما را نمی‌دانم. ✍ معصومه امین رستمی
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را
بهم گفتن بروجایی که برات ارزش قائلن منم سمت خدادویدم>>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(چای تلخ) انقدر تلخ بود که تحمل کردنش برای خودش هم دشوار بود. با اینکه در و دیوار خانه اش را خودش به رنگ سفید کرده بود اما به نظرش کدر می آمد. احساس میکرد خانه بویی نامطبوع گرفته که منشأ مشخصی ندارد. همه چیز برایش زشت بود. حتی کبوتر هایی که هر روز صبح به لبه پنجره آشپزخانه می نشستند و او خرده نان های مانده در سفره صبحانه را برایشان می ریخت. نفهمید کی چایی اش سرد شد! همین یک ساعت پیش میزها، مبل ها، صندلی ها و گلدان ها را جابجا کرده بود تا تنوعشان حالش را خوب کند اما باز هم همه چیز برایش رنگ دلمردگی و کسالت می‌داد. گرد و خاکِ روی گیاهِ مورد علاقه اش اجازه نفس کشیدن به برگ های بیچاره را نمی‌داد و نمی‌دانست چرا نمی‌رود و یک دستمال نمناک نمی آورد و روی آن ها نمی‌کشد! مگر چند دقیقه طول می‌کشید ؟ خسته بود از جنگیدن و هی وعده پیروزی شنیدن و رنگش را ندیدن. اصلا که گفته که او نباید خسته شود؟ کجا نوشته شده که نباید گله کند؟ در کدام کتاب قانون نوشته اند که او حق تسلیم شدن ندارد؟ کاش کسی می آمد و به او می‌گفت: بلند نشو! همه خستگی هایت را فریاد بزن، از زمین و زمان گله کن، با هیچ چیز خوشحال نشو! و برو امروز را در غار تنهایی ات بمان. آخر تو ربات نیستی جانم! تو انسانی:) ✍ معصومه امین رستمی
(اُمْ علاء) با دقت چهار صفحه آخرش را که پر از عکس بود نگاه کردم. اشکهایی که متوجهشان نبودم گونه هایم را خیس کرده بودند. کتاب را بستم و مثل هر بار بعد از تمام کردن یک کتاب رفتم توی فکر. به حال نویسنده اش غبطه خوردم. تمامِ ماجراهایش را روی دور تند از سرم گذراندم. فاصله زیادی بین خودم و (مامه) یا همان (ام علاء) حس کردم. مادرِ پدرِ مادرِ دوستم بود که خواندنِ خاطرات زندگی اش رزق این روزهایم شده بود. خدا را شکر کردم که چند روزی از عمرم با یادِ این بانو و شهیدانش سپری شد. یادم آمد که چند روزی بود که غرق آماج بلایای دنیایی بودم و راه فراری نمی‌دیدم. اشک همدم شب و روزم بود و اسم اهلبیت علیهم السلام از لب هایم جدا نمیشد. با خودم خیال کردم حتماً خدا این کتاب را در این روزهای سخت روزی ام کرده که چیزی به من بفهماند‌‌. (ام علاء) از تو ممنونم که مهمانِ این روزهای چشمهایم شدی.... .... باید همین روزها خودم را به حرم برسانم، شوقِ پر کشیدن به اتاقکی که مقبره پروین اعتصامی در آنست دلم را پر کرده... همان جایی که ( ام علاء) در گوشه ای از آن خانه دارد. ✍ معصومه امین رستمی
مبادا به سبب یک غم، هزاران نعمت را از یاد ببری!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا