(اُمْ علاء)
با دقت چهار صفحه آخرش را که پر از عکس بود نگاه کردم. اشکهایی که متوجهشان نبودم گونه هایم را خیس کرده بودند. کتاب را بستم و مثل هر بار بعد از تمام کردن یک کتاب رفتم توی فکر. به حال نویسنده اش غبطه خوردم.
تمامِ ماجراهایش را روی دور تند از سرم گذراندم. فاصله زیادی بین خودم و (مامه) یا همان (ام علاء) حس کردم.
مادرِ پدرِ مادرِ دوستم بود که خواندنِ خاطرات زندگی اش رزق این روزهایم شده بود. خدا را شکر کردم که چند روزی از عمرم با یادِ این بانو و شهیدانش سپری شد. یادم آمد که چند روزی بود که غرق آماج بلایای دنیایی بودم و راه فراری نمیدیدم. اشک همدم شب و روزم بود و اسم اهلبیت علیهم السلام از لب هایم جدا نمیشد.
با خودم خیال کردم حتماً خدا این کتاب را در این روزهای سخت روزی ام کرده که چیزی به من بفهماند.
(ام علاء) از تو ممنونم که مهمانِ این روزهای چشمهایم شدی....
....
باید همین روزها خودم را به حرم برسانم، شوقِ پر کشیدن به اتاقکی که مقبره پروین اعتصامی در آنست دلم را پر کرده... همان جایی که ( ام علاء) در گوشه ای از آن خانه دارد.
✍ معصومه امین رستمی
(مظلومیت چشمهایش)
هر بار که از تلویزیون میدیدمش
به اینکه انتخابش کرده بودم افتخار میکردم...
هر بار که میشنیدم گرهی از کار کسی، محله ای، روستایی یا شهری باز کرده در دلم شور و شعفی وصف نشدنی ایجاد میشد...
افتخار میکردم که شاید من هم - با همان یک رأیِ خودم - به اندازه ذرهای در ثواب کارهای عظیمش سهیم هستم...
یادم نمیرود با دیدن مظلومیت چشم هایش از توی صفحه تلویزیون چند بار زمزمه کردم : « آقا سید! ولی آخرش شهید میشی...»
بسیار دوستش داشتم!
و رفتنش تا ابد داغی بزرگ بر دلم نشانده....
یادم نمیرود صبحی که خبر پر کشیدنش را از تلویزیون شنیدم و آن گریه ها را و بُهتی که سراغم آمده بود از این سوال که: چرا روزِ تولد امام رضا ؟؟؟؟
اما ماه ها بعد از آن روزِ سخت، وقتی به زیارت امام هشتم رفتم و مزارش را دیدم
جواب سوالم را گرفتم! چقدر قشنگ در آغوش امام رضا جا گرفته بود...
آقا سید ابراهیمِ شهید!
۳۶۵ روز از ( حاج آقا! هارداسان؟ ) گفتنِ اولین نفری که بالگردتان را پیدا کرد گذشته است، اما هنوز هم که هنوز است داغتان سرد نشده....
جای خالی شما هیچوقت پر نمیشود.
#خادم_حرم_ایران
#شهید_جمهور
#شهید_خدمت
#رئیسی_عزیز
✍ معصومه امین رستمی