eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
(مهمان کُشی) داشتم تمام تلاشم را میکردم تا توی سر و صدای خانه و دعوا ها و جیغ ها بتوانم صدای حرف های بازیگرانِ سریال را بشنوم. کار سختی بود و داشت اعصابم را بهم می‌ریخت. اما خودم را کنترل کردم و همانطور که به شنیدن یک چیز های مبهم از حرف های توی فیلم رضایت دادم، دلم را با وعده دیدن بازپخشش خوش کردم. همان موقع که بازیگران می‌رفتند و می آمدند و نمی‌فهمیدم چه میگویند، چشمم خورد به اسم سریال که در گوشه صفحه نوشته شده بود: (مهمان کشی) و انگار با یک شمشیر زده بودند روی کلمه (مهمان) و رد خونی که رویش نشسته بود نشان از کُشتنِ او داشت. با خودم تصور کردم مهمانی را به خانه ام دعوت کردم. مهمانی که خیلی وقت است هی پیغام و پسغام میدهم که بیاید و قدم روی چشم هایم بگذارد! و حالا فرصت کرده بود و دعوتم را پذیرفته بود. مهمانی که برایش غذاهای مختلفی تدارک دیدم و خانه ام را به برکت وجودش حسابی تمیز کرده ام. و بعد مهمان عزیزم که رسید و هنوز خسته راه است را در حرکتی عجیب بکشم! و خانواده اش را ..... و این میشود : مهمان کشی! نه اینکه یک نفر را که با من دشمن بوده کشته باشم ....نه! بلکه کسی را بکشم که با اصرار دعوتش کرده بودم و میدانم هیچ ظلمی به من نکرده و با خانواده اش به سمت من آمده و جدّش حبیب خدا و پدر و مادرش بهترین آدم های روی زمین بودند... هر چه بگویم از حیرت و حُزنِ ماجرا کم نمیشود...‌ هر چه بگویم (مهمان کشی) تا ابد بی رحمانه ترین کاریست که میتوان با انسانی کرد.... ✍ معصومه امین رستمی
چه کرده‌ای که جهانی به تو یقین دارد؟ برای دیدنِ تو، شوقِ این‌چنین دارد تو کیستی که به یادت پس از هزاران سال جهان، قیامتی از جنس دارد
ما خونِ تازه در تنِ عشقيم و عشق را شعر من و شکوه تو،‌ رمز دوام شد بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(اشیاءِ بی جانِ با سعادت!) تازه از سفر عشق برگشته بودند.داشتم کوله پشتی هایشان را خالی میکردم. پر بود از لباس های شوره زده، چفیه های مچاله شده و سربند های چروک شده و کلی خرت و پرت.... اما پلاستیک فریزر هایی که برای مواقع اضطراری ای که هیچوقت پیش نیامده بود، خاکشیری که برای فرار از گرمازدگی توی کوله شان گذاشته بودم، انجیر خشک هایی که قرار بود اگر هیچ چیز برای خوردن نداشتند ضعفشان را بگیرند، حتی بطری کوچک عرق نعنا، همه شان رفته بودند کربلا و توی گرمای آنجا حسابی داغ شده بودند و برگشته بودند. و من همان دخترک خیال پردازِ همیشگیِ سالهای دور، و مادرِ در حالِ تجربه این روزها، که هنوز از جان دار پنداریِ اشیاء دست نکشیده بودم، به این فکر میکردم که این پلاستیک ها و انجیر خشک ها و خاکشیر ها هم امسال لایق شدند و من نه! حتما خیلی خوشحال بودند، حتما حالا که برگشتند پیش بقیه پلاستیک ها و انجیر خشک ها و خاکشیر ها از لذتِ حضور در راه اربعین کلی تعریف میکنند و به خودشان می بالند که لایق بوده اند...! درست است که خیالات و دیوانگی هایم تمامی ندارد اما من جدی جدی به آنها غبطه خوردم و توی دلم بهشان ( خوش به سعادتت ) و ( زیارت قبول ) گفتم! مگر خیلی عجیب است که مطمئن باشی تمام ذرّات عالم تشنه دیدنِ کربلا هستند؟ مگر نه اینکه تمام عالم، ولیّ خدا را میشناسند و دوستش دارند؟ اگر میگویید بله، پس من دیوانه نیستم!:) ✍ معصومه امین رستمی
حَنین
#یادآوری اون چیزی که بهت آرامش میده، کنترل کردنِ همه چیز نیست. اون پذیرفتن و رها کردنِ چیز هاییه ک
اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره نشستن، عاشق شدن، فارغ شدن، فحش دادن... اونقدر آدما قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن... اونقدر آدما قبل من و تو به گذشته‌شون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن... حالا کجان؟ رها کن بره...
نام ما مردودِ عالم، روزی ما خونِ دل ما و غم گویا به یک طالع زِ مادر زاده‌ایم. 🌱
حَنین
(خدا رها نمی‌کند!) بَند بَندِ وجودش را یک جمله فراگرفته است: «الحمدلله رب العالمین» در تمامِ دو دقیقه و دوازده ثانیه فیلم نگذاشته ذره ای حزن، استیصال و ترس توی صدایش، چشمهایش و کل وجودش نمایان شود. لبخندِ قدرتمند روی لبهایش تمامِ موشک ها و بمب ها و تانک ها را به مسخره گرفته است. یک پانزده ساله و یک هفده ساله اش را از دست نه، بلکه به دست آورده و خیالش از بابتِ آن دو راحت است. زیرا شک ندارد که در بهشت منتظر دیدارش هستند! نگرانِ بقیه شان است که عاقبت به خیر شوند. آخر در راه اخلاق و حفظ قرآن تربیتشان کرده است. اطمینان به وعده نصرت الهی پاهایش را استوار کرده است که پیش برود.... آیاتِ روشن ِ قرآنِ خدایش برایش کافیست... حتما اشکهایش را کسی ندیده... و دلتنگی هایش را در تاریکی شبها در گوش ستارگان نجوا کرده است... و این همان زنی است که حیات می‌بخشد و ادامه میدهد.... همان که خار میشود و توی چشمهای دشمنان خدا فرو میرود! همان که مرگ را به بازی میگیرد و آن را حیاتی برتر میداند! همان که دارد کفشهایش را روی حلقومِ ظالمانِ جهان می‌فشارد تا نفسش را قطع کند... او یک «زن» است همان که باید باشد! ✍ معصومه امین رستمی
گر زامدنت خبر بیارند من جان بدهم به مژدگانی 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آلوده‌ام قبول ... ولی بی پناه نه!