«آنجا که شیاطین، دارالامارهی خویش را در پناه شمشیر ساختهاند، آیا چارهای جز جنگ نیز وجود دارد؟
در جهانی اینچنین، دو راه بیشتر وجود ندارد: یا باید با اهل باطل جنگید و آزاد ماند و یا برای برخورداری از دنیا بندگی ارباب ظلم را پذیرفت، و چه بهای سنگینی!
آیا هرگز قداره بندهای کافری چون ابوسفیان و معاویه، یزید و صدام، آزادگان را رها خواهند کرد که حیات خویش را بر بنیان رضای حق بنا کنند؟
اگر امام حسین علیه السلام را رها کردند، ما را نیز رها خواهند کرد.»
#سیدشهیداناهلقلم🌱
داشتم از توی صفحه جعبه جادویی نگاهش میکردم. کسی را که فقط دو تا مردمک چشمهایش قابل مشاهده بود.
عجیب است وقتی در تصویر از تماشای بخشهایی محرومیم به بخشهایی دیگر توجه عمیقی پیدا میکنیم.
انگار میخواهیم چیز جدیدی از آن کشف کنیم و این محرومیت را کنار بزنیم.
اینجاست که جذب آن تصویر میشویم و موشکافانه دنبال نشانه ها میگردیم.
و چشم ها ....
زبانِ چشم ها گاهی برّنده تر از زبانِ توی دهان است.
فقط باید گوشهای دلت را تیز کنی....
این ویژگی را در مردانِ الهی دیده ام.
از عکسهایشان....
از چشمهایشان....
از مردمک هایِ چشمهایشان.....
این مردمک ها حرف های زیادی برای دنیا دارند....
#ابوعبیده
#شهید
✍ معصومه امین رستمی
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
#قیصر_امین_پور
روضه هایی که از دل شادی ها بیرون کشیده میشوند.
پرده اول:
داشت با خواهر و برادرش بازی میکرد که در یک لحظه ضربه ای به صورتش خورد. چیز مهمی نبود. توی شلوغی و بدو بدو هایشان یک اسباب بازیِ پلاستیکیِ کوچک خورده بود به گونه اش. سریع هم کبود شد. گل است دیگر. دخترکم ده ماه بیشتر ندارد.
پرده دوم:
سالها قبل توی این دنیا زندگی میکرد. از وقتی خیلی کودک بود مادرش رفت پیش خدا. حالا شده بود مثل پدر، هر دو در کودکی طعم بی مادری را چشیدند! طعمی که انگار از پدر به ارث برده بود!
محبت های توی دلش را میریخت به پای پدر. پدری که نفرِ اولِ دنیا بود اما همیشه با همه مشغله هایش برای او وقت داشت.
پرده سوم:
حالا او بزرگ شده بود. بعد از مادری کردن برای بابا، حالا دیگر مادر بچه های خودش بود. مردی توی زندگی اش بود که او را عاشقانه دوست داشت. هر دو مرهمِ زخم های هم بودند.
پرده چهارم:
یک روز صدای همهمه و فریاد در پشت درِ خانه پر از عشقشان، او را کشاند به همانجا که نباید.... بوی دود و چوبِ سوخته به سرفه اش انداخت....
بار شیشه داشت. چادرش را کشید روی سرش...باید کاری میکرد.
راضی شد به اینکه بچه هایش هم طعمِ زندگیِ بدون مادر را به ارث ببرند.
پرده آخر:
همیشه توی روضه شنیده بودم که: « روی مادر نیلی شد...سهم مادر سیلی شد»
حالا داشتم روی صورتِ فاطمه زهرای ده ماهه ام یک ذره کوچکش را میدیدم و آه میکشیدم... آن هم درست در روزهایی که آن واقعه اتفاق افتاد!
فاطمه زهرای خانه من صورتش نیلی شده بود. هر بار که میدیدمش و لبخندی عمیق به صورتم میزد، کبودی گونه اش برایم روضه ای مجسم بود.
راستی
انگار بعضی تولد ها بوی غم دارند.
تولدت مبارک ای پدرِ بهترین بانوی دو دنیا...
✍ معصومه امین رستمی
هدایت شده از Calli_kaaj
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر که زیر سایه ی توییم🥹
@kaj_calligraphy
حَنین
#یادآوری بهشت یا جهنم ، جاییست سراسر از آینه ، به هر طرف نگاه کنی با خودت روبرو میشوی !
#یادآوری
همه چیزهای از دسترفته یک روز
برمیگردند اما درست وقتی که یاد
میگیریم بدون آنها زندگی کنیم.
🔸 آن شب، شیفتۀ دین پدر شدم!
تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده میشدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهداء -مسجد بزرگ شهر- را پدر برگزار میکرد. او امام جمعه و نمایندۀ ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ میشد. هر سه شب، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد میرفتیم.
ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو میگرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا همۀ ما باید حرفهای یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟». پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه نمیتوانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمیتونم برای کسی که نمیبینمش کاری انجام بدم». پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من.
- خب برو ببین خدا کیه!
- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو میشناسید برام بگید تا بشناسم.
پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد.
- حاج آقا، مگر مسجد نمیروید؟ دیر میشود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا.
- میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: «حاجی، پس تکلیف این جماعتی که آمدهاند احیا چه میشود؟ نمیتوانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!».
پدر بلند شد و رفت سمت تلفن: «درستش میکنم».
شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که میشنید را باور نمیکرد.
پدر تلفن را گذاشت و رو کرد به مادر و گفت: «درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من میرود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم که ماشین میآید دنبالتان با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه میمانم. میخواهیم تا صبح حرف بزنیم».
نمیدانستم چه باید بگویم. از این که بیموقع سؤال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشد. تازه به سن تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد.
تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند. اصلاً حرفی نزد که «امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم. همۀ شب برایم با خوشرویی حرف زد. پدر یک شبِ خود را تمام و کمال برای من گذاشت. پدر با این کار، من را تمام عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی که در آن تربیت شده بود. او پدر من بود و به من اهمیت و عزت داد. بعدها بارها و بارها در جاهای زیادی این خاطره را تعریف کردم و هر بار با یک واکنش مشترک و شبیه به هم روبه رو شدم؛ می پرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟»
حالا که برمیگردم و به زندگیام نگاه میکنم، میبینم تمام روزها و لحظههای زندگی من، چنین اتفاقات درخشانی داشته است.
📖 منبع: کتاب «من فاخرهام»؛ پدرانههای تربیتی آیت الله حائری شیرازی (روایتهای فاطمه حائری شیرازی از پدر)
میثم تمّار : تا مردم گمان نکنند دیوانهای ، ایمانت کامل نمیشود .
بنعفیف : این که فرمودی ، حدیث نبویست ؟
میثم تمّار : حدیثِ عشق است....
❤️