eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Calli_kaaj
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر که زیر سایه ی توییم🥹 @kaj_calligraphy
حَنین
#یادآوری بهشت یا جهنم ، جاییست سراسر از آینه ، به هر طرف نگاه کنی با خودت روبرو میشوی !
همه چیزهای از دست‌رفته یک روز برمیگردند اما درست وقتی که یاد می‌گیریم بدون آن‌ها زندگی کنیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 آن شب، شیفتۀ دین پدر شدم! تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده می‌شدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهداء -مسجد بزرگ شهر- را پدر برگزار می‌کرد. او امام جمعه و نمایندۀ ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ می‌شد. هر سه شب، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد می‌رفتیم. ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو می‌گرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا همۀ ما باید حرف‌های یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟». پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه نمی‌توانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمی‌تونم برای کسی که نمی‌بینمش کاری انجام بدم». پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من. - خب برو ببین خدا کیه! - از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو می‌شناسید برام بگید تا بشناسم. پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد. - حاج آقا، مگر مسجد نمی‌روید؟ دیر می‌شود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا. - میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم. مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: «حاجی، پس تکلیف این جماعتی که آمده‌اند احیا چه می‌شود؟ نمی‌توانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!». پدر بلند شد و رفت سمت تلفن: «درستش می‌کنم». شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد. پدر تلفن را گذاشت و رو کرد به مادر و گفت: «درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من می‌رود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم که ماشین می‌آید دنبالتان با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه می‌مانم. می‌خواهیم تا صبح حرف بزنیم». نمی‌دانستم چه باید بگویم. از این که بی‌موقع سؤال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم. باورم نمی‌شد. تازه به سن تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد. تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند. اصلاً حرفی نزد که «امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم. همۀ شب برایم با خوش‌رویی حرف زد. پدر یک شبِ خود را تمام و کمال برای من گذاشت. پدر با این کار، من را تمام عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی که در آن تربیت شده بود. او پدر من بود و به من اهمیت و عزت داد. بعدها بارها و بارها در جاهای زیادی این خاطره را تعریف کردم و هر بار با یک واکنش مشترک و شبیه به هم روبه رو شدم؛ می پرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟» حالا که برمی‌گردم و به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم تمام روزها و لحظه‌های زندگی من، چنین اتفاقات درخشانی داشته است. 📖 منبع: کتاب «من فاخره‌ام»؛ پدرانه‌های تربیتی آیت الله حائری شیرازی (روایت‌های فاطمه حائری شیرازی از پدر)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میثم‌ تمّار : تا مردم‌ گمان‌ نکنند‌ دیوانه‌ای ، ایمانت‌ کامل‌ نمی‌شود . بن‌عفیف : این‌ که‌ فرمودی ، حدیث‌ نبوی‌ست ؟ میثم‌ تمّار :‌ حدیث‌ِ عشق‌ است.... ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(همسایه) یادتان هست آن روز که غم هایم را آوردم و کنار ضریحِ شبستانِ نجمه خاتون (س) دفن کردم؟ همانجا که شنیدم به قبر شما نزدیکتر است! یا آن شب که دسته عزاداریِ شب شهادت پدرتان را نگاه میکردم و شفای پدرم را میخواستم؟ آن صبح را که تنها از بیمارستان دویدم به سمتتان را چه؟ حتما یادتان هست که چه ها گفتم وقتی بین زمین و آسمان معلّق بودم و داشتم از خادمی زائرانتان جا می‌ماندم.... همان روز که حواله ام دادید به تنها شهید خادمِ مدافعِ حرم، مهدی ایمانی.... توی همان اتاقکِ گوشه صحنِ امام رضا (ع).... مگر میشود یادتان رفته باشد؟!.... بعید است و محال.... شنیده ام که حرمِ شما، اندرونیِ خانه امام رضاست... و دارم به این فکر میکنم که چگونه لایقِ این همجواری بشوم.... و اینکه از کدامین یک از مهربانی هایتان بگویم و بنویسم تا حقّتان را ادا کرده باشم.... کلمات را حقیر تر از این میدانم که این عشق را توصیف کنند.... برای این کار باید زبانِ دیگری اختراع شود.... ما با شما بزرگ شده ایم بانو! همان عکسِ توی آلبوم که بابا پشتش نوشته است: « ۱۸ روزگیِ معصومه خانم در حرم حضرت معصومه (س)» شاهد است! بچه هایمان هم زیر سایه شما قد کشیده اند.... ما را به کسِ دیگری واگذار نکن! ✍ معصومه امین رستمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(۷ ساله ها) دستی به روی کفش های جدیدش کشید و آن ها را به پا کرد. در را باز کرد و شروع کرد به این پا و آن پا کردن.مقنعه نو و سفیدش توی آفتاب درخشان به نظر می‌رسید. چادرم را کشیدم روی سرم. آن قدر هولم کرده بود که نزدیک بود کفش هایم را تا به تا بپوشم. نزدیک در که رسیدم و نیم وجب قَدَش را دیدم انگار برگشتم به ۲۳ سال پیش. خودم را دیدم که داشتم فارغ از تمام دنیا به سمت مدرسه میرفتم‌‌. شوقِ باسواد شدن، نوشتن اسم و فامیلی خودم و خواندنِ اسمِ خیابان ها و مغازه ها سرخوشم می‌کرد‌. توی راه مدرسه بیسکوییتِ گرجی می‌خوردم و به معماهای من در آوردیِ دوستم می‌خندیدم‌. توی خیالات خوشم بودم که با صدای مامان مامان گفتنش به خود آمدم. دستش را توی دستم گذاشت و کشان کشان با هم راهی شدیم. از هر لحظه امروزش فیلم و عکس میگرفتم تا خاطره ای شیرین برایش بسازم. آنقدر توی راه بلبل زبانی کرد که نفهمیدم چطور رسیدیم! توی شلوغی جشن شکوفه های کلاس اولی، چشمم خورد به صفحه گوشی موبایلم: «۴۳ نفر در حمله امروز رژیم صهیونسیتی در غزه به شهادت رسیدند.» آه عمیق و تکراریِ هر روز نشست توی سینه ام. حالم بهم خورد از اینکه هر بار فقط آه میکشم و بعد میروم سراغ زندگی ام! همین که من اینجا نشسته ام و دارم دخترکم را در روز جشن کلاس اولش نگاه میکنم، همین که او می‌دود و چیزی از انفجار و گرسنگی و به خاک و خون شدن نمی‌داند، همین که در این سن کم نمی‌داند ترس از مرگ چیست و منتظر اجل بودن چه مزه ای دارد، همین که تمام فکر و ذهنش این است که فردا دفترِ گل گلی اش را باید توی کیفش بگذارد یا دفترِ ستاره دارَش.....همه اینها هم آرامم میکند و هم زجرم می‌دهد. آرامم از اینکه در سرزمینی نفس میکشم که آرام ترین و امن ترین جای دنیاست، و زجر میکشم بخاطر تمامِ آن هم سن و سال های دخترم که از کلاس اولی بودن فقط ۷ سالگی اش را دارند. فکرش را بکن! ۷ سالت باشد. پدری نباشد که مداد و دفترت را از او بخواهی یا مادری که لقمه نون و پنیرِ توی پلاستیک پیچیده شده ای را توی کیفت بگذارد و با بوسه ای روی گونه هایت بدرقه ات کند.... خیلی اگر شانس آورده باشی تا حالا دست و پایی در بدنت مانده باشد.... ۷ سالت باشد، توی سن رشد باشی و اصلا لقمه‌ای نباشد که ضعفت را بگیرد و قوتت دهد‌‌‌‌.... و تمامِ مردم دنیا نگاهت کنند و هر روز سفره هایشان پهن و جمع شود و بچه های دور سفره هی نق بزنند که این را نمی‌خوریم و آن را نمی‌خوریم ... و مردم هر روز دست فرزندانشان را توی دست بگیرند و به مدرسه ببرند و بیاورند و بخندند و زندگی کنند و تو ..... تو فقط نگاه کنی و از کمترین حقوقِ کودکی ....نه! حقوق انسانیِ خودت محروم شوی....و هیچوقت اوضاعت خوب نشود.... روزهای خوبی که منتظرشان هستی را دفن کنی و آرزو کنی هر چه زودتر خودت هم کنارشان دفن شوی تا شاید رنج ها دست از سرت بردارند.... آه دنیا ! امان از رنج تو و ظلمِ ظالمانی که خواهان تو هستند.... آه از داغ دلِ ۷ ساله های غزه.... آه از این رنجِ کِش آمده .... کاش این آه ها سیل شود و یک روز تمامِ عالم را با خود ببرد .... ✍ معصومه امین رستمی
تمام دارایی اش از جهانِ بیرون یک قلم بود و یک کاغذ.... و یک قلبِ پر از کلمه! که خوش بود به نورِ این جمله: « و القلم و ما یسطرون»