(۷ ساله ها)
دستی به روی کفش های جدیدش کشید و آن ها را به پا کرد. در را باز کرد و شروع کرد به این پا و آن پا کردن.مقنعه نو و سفیدش توی آفتاب درخشان به نظر میرسید. چادرم را کشیدم روی سرم. آن قدر هولم کرده بود که نزدیک بود کفش هایم را تا به تا بپوشم. نزدیک در که رسیدم و نیم وجب قَدَش را دیدم انگار برگشتم به ۲۳ سال پیش. خودم را دیدم که داشتم فارغ از تمام دنیا به سمت مدرسه میرفتم. شوقِ باسواد شدن، نوشتن اسم و فامیلی خودم و خواندنِ اسمِ خیابان ها و مغازه ها سرخوشم میکرد.
توی راه مدرسه بیسکوییتِ گرجی میخوردم و به معماهای من در آوردیِ دوستم میخندیدم.
توی خیالات خوشم بودم که با صدای مامان مامان گفتنش به خود آمدم. دستش را توی دستم گذاشت و کشان کشان با هم راهی شدیم.
از هر لحظه امروزش فیلم و عکس میگرفتم تا خاطره ای شیرین برایش بسازم. آنقدر توی راه بلبل زبانی کرد که نفهمیدم چطور رسیدیم!
توی شلوغی جشن شکوفه های کلاس اولی، چشمم خورد به صفحه گوشی موبایلم: «۴۳ نفر در حمله امروز رژیم صهیونسیتی در غزه به شهادت رسیدند.»
آه عمیق و تکراریِ هر روز نشست توی سینه ام. حالم بهم خورد از اینکه هر بار فقط آه میکشم و بعد میروم سراغ زندگی ام!
همین که من اینجا نشسته ام و دارم دخترکم را در روز جشن کلاس اولش نگاه میکنم، همین که او میدود و چیزی از انفجار و گرسنگی و به خاک و خون شدن نمیداند، همین که در این سن کم نمیداند ترس از مرگ چیست و منتظر اجل بودن چه مزه ای دارد، همین که تمام فکر و ذهنش این است که فردا دفترِ گل گلی اش را باید توی کیفش بگذارد یا دفترِ ستاره دارَش.....همه اینها هم آرامم میکند و هم زجرم میدهد.
آرامم از اینکه در سرزمینی نفس میکشم که آرام ترین و امن ترین جای دنیاست، و زجر میکشم بخاطر تمامِ آن هم سن و سال های دخترم که از کلاس اولی بودن فقط ۷ سالگی اش را دارند.
فکرش را بکن!
۷ سالت باشد. پدری نباشد که مداد و دفترت را از او بخواهی یا مادری که لقمه نون و پنیرِ توی پلاستیک پیچیده شده ای را توی کیفت بگذارد و با بوسه ای روی گونه هایت بدرقه ات کند.... خیلی اگر شانس آورده باشی تا حالا دست و پایی در بدنت مانده باشد....
۷ سالت باشد، توی سن رشد باشی و اصلا لقمهای نباشد که ضعفت را بگیرد و قوتت دهد....
و تمامِ مردم دنیا نگاهت کنند و هر روز سفره هایشان پهن و جمع شود و بچه های دور سفره هی نق بزنند که این را نمیخوریم و آن را نمیخوریم ... و مردم هر روز دست فرزندانشان را توی دست بگیرند و به مدرسه ببرند و بیاورند و بخندند و زندگی کنند و تو .....
تو فقط نگاه کنی و از کمترین حقوقِ کودکی ....نه! حقوق انسانیِ خودت محروم شوی....و هیچوقت اوضاعت خوب نشود....
روزهای خوبی که منتظرشان هستی را دفن کنی و آرزو کنی هر چه زودتر خودت هم کنارشان دفن شوی تا شاید رنج ها دست از سرت بردارند....
آه دنیا !
امان از رنج تو و ظلمِ ظالمانی که خواهان تو هستند....
آه از داغ دلِ ۷ ساله های غزه....
آه از این رنجِ کِش آمده ....
کاش این آه ها سیل شود و یک روز تمامِ عالم را با خود ببرد ....
#زخم_روی_زخم
#مرهم_عالم_کجاست
#کلاس_اولی_های_غزه
✍ معصومه امین رستمی
تمام دارایی اش از جهانِ بیرون
یک قلم بود و یک کاغذ....
و یک قلبِ پر از کلمه!
که خوش بود به نورِ این جمله: « و القلم و ما یسطرون»
🎶 این روزها کنسرتهای خیابانی رپرهای آمریکایی توأم است با چفیه روی دوش خواننده و فریاد آزادی فلسطین او و همراهی تماشاچیانش!
🎶 اینجا هم در جوار مسجدها و در شهرهای مذهبی، کنسرت خیابانی برگزار میکنند و مرد و زن بیحجاب، در کشور مسلمان دوشادوش هم بالا و پایین میپرند و آهنگ ابی را همخوانی میکنند!
👌🏻چقدر راست بود آن فرمایش که:
« خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا دیگران با عمل به آن بر شما پیشى گیرند.»
✍نرجس احمدی
« خواهر ها »
مادر همیشه میگوید:« پشت و پناه همدیگه باشین! مبادا یه غریبه بیاد و بین شما قرار بگیره! »
نصیحت هایش را آویخته ایم به گوش هایمان.
هر زمان که مادر راهیِ سفر میشود، یکی از ما میرود در نقش مادر، آن یکی در نقش پدر و آخری هم در نقش بچه ای حرف گوش کن و عصای دست!
با خودم فکر میکنم شاید معنای خواهری کردن همین باشد.
اینکه یک بار مادر باشی و یک بار پدر!
یک بار غمخوار شوی و یک بار پرستار!
گاهی با خنده هایشان بخندی و نفس راحتی بکشی و گاهی با درد هایشان اشک بریزی و دست به دعا برداری....
خلاصه که عالم خواهری کردن برای خودش دنیایی بزرگ است....
خواهر ها همیشه برایت سنگ تمام میگذارند. آنها خیلی عاشقند!
تا آنجا که بعضی شان توی سفرهای سخت دنبالت می آیند و همراهت میشوند، طاقت غربتت را ندارند و یک تنه یک لشکر میشوند برایت، نائبت میشوند و سَر بریده ات سایبانشان میشود و به جایت خطبه میخوانند، غربتت را جار میزنند و عالم را حیران و دیوانه ات میکنند، طوری که حتی ۱۴۰۰ سال بعد هم طنین صدایشان توی گوش های دنیاست...
و بعضی دیگرشان دنباله رو ات میشوند و پا جای پاهایت میگذارند، سختی سفر را به جان میخرند و کابوس دشمنانت میشوند...در آخر هم - بدون اینکه به مقصد برسند - زهر دشمنانت جانشان را میگیرد و به عالم نشان میدهند که توانِ دیدنِ یک روز زنده ماندن بیش از تو را ندارند....
خواهر ها خیلی عاشقند! نمیگذارند غریبه ها بینشان بیایند....
#همسایه_سایه_ات_به_سرم_مستدام_باد
✍ معصومه امین رستمی
«موضوع انشا: جان بخشی به اشیاء »
چهره نالان و درمانده اش رفته بود روی اعصابم! باید درباره جان بخشی به یک شیء بی جان انشا مینوشت!
رفتم توی صندوقچه ای از مغزم را بگردم بلکه چیز به درد بخوری برایش پیدا کنم.
یادم آمد کودک که بودم همیشه فکر میکردم لباسهایم جاندارانی بیصدا هستند که وقتی من نیستم بلند میشوند، به صف می ایستند، آنها که تمیز اند میروند توی یک صف و بعد گوشه هایشان را خودشان روی هم میگذارند، تا میشوند و میخوابند توی کشوی مخصوص! آنها که چرک اند هم کشان کشان و له و لَوَرده خودشان را میرسانند به سبد مخصوص!
یا مثلاً مداد رنگی های زیر میز ریخته شده ام وقتی که من خوابم بر پا می ایستند و مثل فنر میپرند و خودشان را توی جامدادی جا میدهند.
یا آشغال تراش هایی که از تنبلی زیر ریشه های فرش قایم کرده بودم خودشان عقلشان میرسید که راه خانه ابدی شان را پیدا کنند.
اصلا همه چیز برایم جان دار و عاقل بود.
مگر میشد غیر از این باشد؟
آخر چطور ساندویچ کپک زده ای که توی آسترِ کوله پشتی مدرسه ام پنهان شده بود و بویش دیگر داشت کلافه ام میکرد یک شب تصمیم گرفت که دُمَش را بگذارد روی کولَش و شر را کم کند!
بزرگ که شدم ....وقتی توی کشوی لباسهای تمیز دخترم جورابهای نَشُسته اش را پیدا کردم،
وقتی ساندویچ کپک زده ی یک هفته توی کیف مانده ی پسرم را اَه و پیف کنان از توی کوله اش برداشتم، حتی وقتی مدادِ بنفشی که یک هفته تمام خانه را بخاطرش زیر و رو کردیم را موقع جارو زدن، پشت میز تلویزیون پیدا کردم، فهمیدم هیچ کدام از آنهایی که جاندار میدانستمشان جانی نداشتند، عقل هم همینطور!
جانِ و روحِ تمامِ در و دیوار خانه که هیچ، جانِ تمام وسایلِ توی خانه هم توی دستهای «مادرم» بود!
او بود که جان دارشان میکرد!
از روحِ زندگی میدمید توی وجودشان!
او بهترین کسی بود که میتوانست با موضوعِ « جان بخشی به اشیا » انشا که هیچ، کتاب ها بنویسد!
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab