eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
انسان نمی تواند به پرواز در آید مگر آنکه ابتدا به لبه ی پرتگاه برسد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«موضوع انشا: جان بخشی به اشیاء » چهره نالان و درمانده اش رفته بود روی اعصابم! باید درباره جان بخشی به یک شیء بی جان انشا می‌نوشت! رفتم توی صندوقچه ای از مغزم را بگردم بلکه چیز به درد بخوری برایش پیدا کنم. یادم آمد کودک که بودم همیشه فکر میکردم لباسهایم جاندارانی بیصدا هستند که وقتی من نیستم بلند میشوند، به صف می ایستند، آنها که تمیز اند می‌روند توی یک صف و بعد گوشه هایشان را خودشان روی هم میگذارند، تا میشوند و می‌خوابند توی کشوی مخصوص! آنها که چرک اند هم کشان کشان و له و لَوَرده خودشان را می‌رسانند به سبد مخصوص! یا مثلاً مداد رنگی های زیر میز ریخته شده ام وقتی که من خوابم بر پا می ایستند و مثل فنر می‌پرند و خودشان را توی جامدادی جا می‌دهند. یا آشغال تراش هایی که از تنبلی زیر ریشه های فرش قایم کرده بودم خودشان عقلشان می‌رسید که راه خانه ابدی شان را پیدا کنند. اصلا همه چیز برایم جان دار و عاقل بود. مگر میشد غیر از این باشد؟ آخر چطور ساندویچ کپک زده ای که توی آسترِ کوله پشتی مدرسه ام پنهان شده بود و بویش دیگر داشت کلافه ام میکرد یک شب تصمیم گرفت که دُمَش را بگذارد روی کولَش و شر را کم کند! بزرگ که شدم ....وقتی توی کشوی لباسهای تمیز دخترم جورابهای نَشُسته اش را پیدا کردم، وقتی ساندویچ کپک زده ی یک هفته توی کیف مانده ی پسرم را اَه و پیف کنان از توی کوله اش برداشتم، حتی وقتی مدادِ بنفشی که یک هفته تمام خانه را بخاطرش زیر و رو کردیم را موقع جارو زدن، پشت میز تلویزیون پیدا کردم، فهمیدم هیچ کدام از آنهایی که جاندار میدانستمشان جانی نداشتند، عقل هم همینطور! جانِ و روحِ تمامِ در و دیوار خانه که هیچ، جانِ تمام وسایلِ توی خانه هم توی دستهای «مادرم» بود! او بود که جان دارشان میکرد! از روحِ زندگی میدمید توی وجودشان! او بهترین کسی بود که می‌توانست با موضوعِ « جان بخشی به اشیا » انشا که هیچ، کتاب ها بنویسد! ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شيطان اندازه يک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلاً ما بفهميم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شيرين را شيطانِ زهرآگينِ ديرين را آن وقت او خون می شود در خانه‌ی تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من. طعم دهانم تلخِ تلخ است انگار سمی قطره قطره رفته ميان تار و پودم اين لکه ها چيست؟ بر روح سر تا پا کبودم! ای وای پيش از آنکه از اين سم بميرم بايد که از دست خودت دارو بگيرم ای آنکه دارو خانه ات هر موقع باز است من ناخوشم داروی من راز و نياز است لطفت برايم نسخه پيچيد: يک شيشه شربتِ آسمان يک قرصِ خورشيد يک استکان ياد خدا بايد بنوشم معجونی از نور و دعا بايد بنوشم.... ✍عرفان نظر آهاری
من احساس عشق را تجربه نکرده‌ام، اما گاهی حسرت‌ آن دستی را می‌خورم، که حسین‌علیه‌السلام‌ بر صورت حُر و جُون کشید... _علی‌صفایی‌حائری
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر چو برده ای که امیدش به روز آزادی‌ست صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر پرنده بودن خود را مبر ز یاد ولی کنون که در قفسی، آب و دانه را بپذیر نشاط عشق به رنج وجود می‌ارزد ملال این سفر جاودانه را بپذیر کسی برای ابد با کسی نمی ماند زمانه است رفیقا، زمانه را بپذیر.. _فاضل نظری
چقدر خوب بود تو گلِ من بودی، برای تو یک گلدان کوچک زیبا می‌ساختم، با یک باغچه و حوضی پُر از انار. خوابت را کنار پنجره آفتاب می‌دادم و برای صبحانه‌ات هوای تازه‌ی ناب می ‌خریدم ..!! _افشین صالحی
. مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟ ای محبوب من ! چه شده که جوابم را نمیدهی؟ نکند عشق من به خودت را فراموش کرده‌ای! (علی علیه السلام خطاب به فاطمه اش...) 🖤🌱
حَنین
. مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟ ای محبوب م
مَالِي وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً قَبرَ الحَبِيبِ فَلَم يَرُدَّ جَوَابِي‌ أَحَبـِيـبُ مَا لَـكَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَا أَنَسِيتَ بَعدِي خُلَّةَ الأَحبَاب‌ِ
« رفاقت هجده ساله » عمر رفاقتمان داشت می‌رسید به هجده سال. هر بار که همدیگر را می‌دیدیم حرف هایمان تمامی نداشت. حرف های مشترکی که قبل از دیدنِ همدیگر حتی بهشان فکر هم نکرده بودیم. می‌گفتیم و میخندیدیم، اشک میریختیم و همدردی میکردیم و چند ساعت بعد با یک حال خوب و خالی از حرف برمی‌گشتیم سر زندگی مان! تا در را باز کرد و احوالپرسی کردیم خودم را انداختم روی کاناپه خانه اش. سلانه و سلانه رفت توی آشپزخانه تا کیکی که برایم پخته بود را بیاورد. آمده بودم تا حالش را بپرسم. هم حال خودش را هم فسقلیِ تو راهی اش را. هر چه باشد قرار بود خاله اش بشوم، خاله ای قلابی ولی خیلی نزدیک! درحالیکه سینی چای و کیک را توی دست داشت از توی آشپزخانه آمد بیرون، رفتم جلو که سینی را از دستش بگیرم. متوجه شدم موهای کنارِ شقیقه اش فر خورده و طلایی شده بود. درست در امتداد چشم راستش....بعد نگاهم رفت روی پلکش. متوجه مژه هایِ یکی در میان ریخته اش شدم. نگرانم کرد، می‌دانستم حتما چیزی شده و گذاشته امروز که می آیم برایم ماجرا را با تمامِ جزئیات بگوید‌. آمد و نشست کنارم. آستین تا زده اش را داشت صاف میکرد که متوجه سرخیِ دست راستش شدم. نشانه ها یکی یکی خودشان را نشانم می‌دادند. جریان را تعریف کرد. گازِ آزاد شده ی داخلِ فِر آتش گرفته بود و یک انفجارِ یک ثانیه ای مو ها، پلک و دستش را سوزانده بود. می‌گفت خدا رحم کرد وقتی از شدت گرمای داخل فر به عقب پرت شده، به جنین توی شکمش فشاری نیامده....هر چند خیلی ترسیده بود و تا فردای آن روز از کمردردِ ناشی از ترس ، خمیده خمیده توی خانه راه میرفته.... خدا را شکر کردم که بهترین دوستم و بار شیشه اش سالم بودند. به تقویم توی گوشی ام نگاه کردم تا در اولین فرصت برویم در یک فضای سبز و قدم بزنیم. میخواستم خاطره آن روز فراموشش شود. چشم چرخاندم برای جستجوی روز مناسب. سوم آذر روی تقویم پر رنگ تر از روزهای دیگر بود. لمسش کردم. پایین صفحه نوشته شد: «شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها» سرم را از گوشی برداشتم و به چشمهای منتظر دوستم نگاه کردم. او ناخواسته برایم روضه میخوانْد ..... خدا را شکر کردم! بخاطر اینکه هُرمِ آتش فر گاز کمتر از چند ثانیه بود.... بخاطر اینکه چیز سنگینی روی او نیفتاده بود... بخاطر اینکه به شکمش فشاری وارد نشده یا مثلاً جسم تیزی به بدنش فرو نرفته بود.... یا اینکه بچه هایش مدرسه بودند و مادرشان را در آن حال ندیدند.... خدا را شکر شوهرش توانست فوراً خودش را به او برساند و دستش را بگیرد .... و بخاطر اینکه نامحرمی دور و برش نبود... خدا را شکر فقط گرمای آتش را حس کرده بود نه خودِ آن را.... می‌توانست همه چیز خیلی بدتر از اینها باشد، خیلی سوزناک تر و دلخراش تر....همانطور که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده بود. دوباره به صفحه گوشی نگاه کردم. دیگر نمی‌توانستم درست اعدادِ تقویم را ببینم. اشک ها راهشان را پیدا کرده بودند. ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
ره ِآسمانْ درون است ، پَر ِعشق را بجنبان پَرِ عشق چون قَوی شد ، غم ِنردبان نمانَد