« خواهر ها »
مادر همیشه میگوید:« پشت و پناه همدیگه باشین! مبادا یه غریبه بیاد و بین شما قرار بگیره! »
نصیحت هایش را آویخته ایم به گوش هایمان.
هر زمان که مادر راهیِ سفر میشود، یکی از ما میرود در نقش مادر، آن یکی در نقش پدر و آخری هم در نقش بچه ای حرف گوش کن و عصای دست!
با خودم فکر میکنم شاید معنای خواهری کردن همین باشد.
اینکه یک بار مادر باشی و یک بار پدر!
یک بار غمخوار شوی و یک بار پرستار!
گاهی با خنده هایشان بخندی و نفس راحتی بکشی و گاهی با درد هایشان اشک بریزی و دست به دعا برداری....
خلاصه که عالم خواهری کردن برای خودش دنیایی بزرگ است....
خواهر ها همیشه برایت سنگ تمام میگذارند. آنها خیلی عاشقند!
تا آنجا که بعضی شان توی سفرهای سخت دنبالت می آیند و همراهت میشوند، طاقت غربتت را ندارند و یک تنه یک لشکر میشوند برایت، نائبت میشوند و سَر بریده ات سایبانشان میشود و به جایت خطبه میخوانند، غربتت را جار میزنند و عالم را حیران و دیوانه ات میکنند، طوری که حتی ۱۴۰۰ سال بعد هم طنین صدایشان توی گوش های دنیاست...
و بعضی دیگرشان دنباله رو ات میشوند و پا جای پاهایت میگذارند، سختی سفر را به جان میخرند و کابوس دشمنانت میشوند...در آخر هم - بدون اینکه به مقصد برسند - زهر دشمنانت جانشان را میگیرد و به عالم نشان میدهند که توانِ دیدنِ یک روز زنده ماندن بیش از تو را ندارند....
خواهر ها خیلی عاشقند! نمیگذارند غریبه ها بینشان بیایند....
#همسایه_سایه_ات_به_سرم_مستدام_باد
✍ معصومه امین رستمی
«موضوع انشا: جان بخشی به اشیاء »
چهره نالان و درمانده اش رفته بود روی اعصابم! باید درباره جان بخشی به یک شیء بی جان انشا مینوشت!
رفتم توی صندوقچه ای از مغزم را بگردم بلکه چیز به درد بخوری برایش پیدا کنم.
یادم آمد کودک که بودم همیشه فکر میکردم لباسهایم جاندارانی بیصدا هستند که وقتی من نیستم بلند میشوند، به صف می ایستند، آنها که تمیز اند میروند توی یک صف و بعد گوشه هایشان را خودشان روی هم میگذارند، تا میشوند و میخوابند توی کشوی مخصوص! آنها که چرک اند هم کشان کشان و له و لَوَرده خودشان را میرسانند به سبد مخصوص!
یا مثلاً مداد رنگی های زیر میز ریخته شده ام وقتی که من خوابم بر پا می ایستند و مثل فنر میپرند و خودشان را توی جامدادی جا میدهند.
یا آشغال تراش هایی که از تنبلی زیر ریشه های فرش قایم کرده بودم خودشان عقلشان میرسید که راه خانه ابدی شان را پیدا کنند.
اصلا همه چیز برایم جان دار و عاقل بود.
مگر میشد غیر از این باشد؟
آخر چطور ساندویچ کپک زده ای که توی آسترِ کوله پشتی مدرسه ام پنهان شده بود و بویش دیگر داشت کلافه ام میکرد یک شب تصمیم گرفت که دُمَش را بگذارد روی کولَش و شر را کم کند!
بزرگ که شدم ....وقتی توی کشوی لباسهای تمیز دخترم جورابهای نَشُسته اش را پیدا کردم،
وقتی ساندویچ کپک زده ی یک هفته توی کیف مانده ی پسرم را اَه و پیف کنان از توی کوله اش برداشتم، حتی وقتی مدادِ بنفشی که یک هفته تمام خانه را بخاطرش زیر و رو کردیم را موقع جارو زدن، پشت میز تلویزیون پیدا کردم، فهمیدم هیچ کدام از آنهایی که جاندار میدانستمشان جانی نداشتند، عقل هم همینطور!
جانِ و روحِ تمامِ در و دیوار خانه که هیچ، جانِ تمام وسایلِ توی خانه هم توی دستهای «مادرم» بود!
او بود که جان دارشان میکرد!
از روحِ زندگی میدمید توی وجودشان!
او بهترین کسی بود که میتوانست با موضوعِ « جان بخشی به اشیا » انشا که هیچ، کتاب ها بنویسد!
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون می شود در خانهی تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من.
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
ای وای پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
ای آنکه دارو خانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نياز است
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربتِ آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجونی از نور و دعا بايد بنوشم....
✍عرفان نظر آهاری
من احساس عشق را
تجربه نکردهام،
اما گاهی
حسرت آن دستی را میخورم،
که حسینعلیهالسلام
بر صورت حُر و جُون کشید...
_علیصفاییحائری
#شب_زیارتی
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر
چو برده ای که امیدش به روز آزادیست
صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر
پرنده بودن خود را مبر ز یاد ولی
کنون که در قفسی، آب و دانه را بپذیر
نشاط عشق به رنج وجود میارزد
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
کسی برای ابد با کسی نمی ماند
زمانه است رفیقا، زمانه را بپذیر..
_فاضل نظری
چقدر خوب بود تو گلِ من بودی،
برای تو یک گلدان کوچک زیبا میساختم، با یک باغچه و حوضی پُر از انار.
خوابت را کنار پنجره آفتاب میدادم و برای صبحانهات هوای تازهی ناب می خریدم ..!!
_افشین صالحی
.
مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟
ای محبوب من !
چه شده که جوابم را نمیدهی؟
نکند عشق من به خودت را فراموش کردهای!
(علی علیه السلام خطاب به فاطمه اش...)
🖤🌱
حَنین
. مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟ ای محبوب م
مَالِي وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً
قَبرَ الحَبِيبِ فَلَم يَرُدَّ جَوَابِي
أَحَبـِيـبُ مَا لَـكَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَا
أَنَسِيتَ بَعدِي خُلَّةَ الأَحبَابِ