eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنین
«دنیای ما» نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کرده‌است ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان می‌داد: نقشه ایران که می‌توانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی. می‌گفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جمله‌اش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت. مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟ دلتنگِ روزهای نیامده‌ای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را می‌زد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابان‌ها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت که اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گم‌کرده‌ای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم. و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی می‌کند. ✍ معصومه امین‌رستمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اِقرَاء .
میگفت دلت را خانه‌ی امیرالمومنین کن؛ خانه‌ی علی را زهــرا جارو میزند..
حَنین
داشتم میگفتم :« اگر انسان آفریده نمی‌شدم دوست داشتم درخت بودم!» یکی پوزخند زد. آن یکی تعجب کرد و سکوت. دیگری برای اینکه توی ذوقم نخورَد لبخندی معنادار زد و سر تکان داد. نباید آن حرف را می‌زدم؟ اما حقیقت داشت. با خودم فکر میکنم درختی باشم باشکوه، سرسبز و زنده. از تنه‌‌ام کاغذی ساخته می‌شد و آن کاغذ، کتابی بود در دستانِ شما. می‌ارزید. نه؟ ✍ معصومه امین‌رستمی
جات همیشه بالاست، فقط وقتی میای پایین که بخوان بذارنِت روی تابوتمون! پرچمِ ایرانِ عزیزم:)
زودتر بیا روی همون صندلیِ ساده‌ی همیشگی بنشین. تسبیحَت را نوازش کن تا قرار بگیرد.وقار و سکینه‌ات را به رخِ دلهای بی‌تاب ما بکش! به روضه‌خوان بگو آرامتر دَم بگیرد. حالا که دارد محرم می‌آید و شما نیامدی دیگر برای ما خودِ روضه‌ای آقا! ✍ معصومه امین‌رستمی
آره خلاصه....
حَنین
«دستهای غایب!» از بس که پرچم را به سمت چپ و راست گردانده‌بودم احساس میکردم بازوهایم دارند خشک می‌شوند. دستهایم را پایین آوردم و پرچم را به درخت نزدیکم تکیه دادم. از ذهنم گذشت که شاید بهتر باشد از فرداشب پرچمی کوچکتر همراه خود بیاورم، اما دلم راضی نمی‌شد! همانطور که با خودم کلنجار میرفتم مردی را دیدم با تیپ و قامتی متفاوت. موهای بلندش را بسته‌بود و سبیل‌های تاب داده‌اش من را یاد نقش اول سریال شب دهم می‌انداخت. همان «حیدرِ» تعزیه‌خوانِ عاقبت‌به‌خیر. با خودم گفتم یعنی دستهایش خسته نمی‌شدند؟ حالا چرا هر دو دستش را بالا برده؟ وقتی پرسشِ توی مغزم آمد روی لبهایم، او جواب داد:« یک دست که سهم خودم است اما اگر امشب یک نفر نتوانسته‌باشد به خیابان بیاید و پرچم به دست بگیرد، دستِ دیگر من به جای او این وظیفه را انجام خواهد‌ داد، اگر دَه دست هم داشتم، حتماً همین کار را می‌کردم». شوقِ ازخودگذشتگی از جمله‌اش سرازیر می‌شد و قلب سنگیِ خیابان را می‌شکافت. زمین آسفالتِ زیر پایش شوق سرسبز شدن پیدا کرده بود. او برای ایران هر دو دستش را وسط گذاشته‌بود و من در فکر پرچم سبک‌تر بودم! چطور به ذهنش رسیده‌بود اینگونه از اعضا و جوارحش بگذرد؟ به گمانم این مرد مادری دارد که بساط روضه ام البنینِ هر ساله‌اش حتی یک بار هم جمع نشده‌است. علمداری توی خونِ او ریشه کرده‌‌بود. ✍ معصومه امین‌رستمی