حَنین
«همان همیشگی»
یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا مینشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمیکرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر میدانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است.
میگفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه میگفت و چه میشنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود.
این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره میشد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه میایستاد و شعار میداد و گاه مینشست همان گوشه و ذکر میگفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمیداد.
محفلِ اشکِ تک نفرهاش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دستنوشته ای از عمق جان که بر جان مینشست.
اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً میدیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام میآید، در کنارش مینشیند، درددل هایش را میشنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش میکند.
و باز شب های دیگر، همین لحظهی پدرْ دختری تکرار میشود!
✍ معصومه امینرستمی
اگر قبرستان جایی است
که مردگان را در آن به خاک سپردهاند،
پس ما قبرستاننشینان عادات و روزمرگیها را
کی راهی به معنای زندگی هست!؟
اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.
پرستویی که مقصد را در کوچ مییابد
از ویرانی لانهاش نمیهراسد!
#سیّدشهیداناهلقلم🌱
حَنین
«دنیای ما»
نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کردهاست ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان میداد: نقشه ایران که میتوانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی.
میگفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جملهاش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت.
مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟
دلتنگِ روزهای نیامدهای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را میزد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابانها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت که اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گمکردهای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم.
و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی میکند.
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
داشتم میگفتم :« اگر انسان آفریده نمیشدم دوست داشتم درخت بودم!»
یکی پوزخند زد. آن یکی تعجب کرد و سکوت. دیگری برای اینکه توی ذوقم نخورَد لبخندی معنادار زد و سر تکان داد.
نباید آن حرف را میزدم؟
اما حقیقت داشت.
با خودم فکر میکنم درختی باشم باشکوه، سرسبز و زنده. از تنهام کاغذی ساخته میشد و آن کاغذ، کتابی بود در دستانِ شما.
میارزید.
نه؟
✍ معصومه امینرستمی
جات همیشه بالاست،
فقط وقتی میای پایین که
بخوان بذارنِت روی تابوتمون!
پرچمِ ایرانِ عزیزم:)
زودتر بیا
روی همون صندلیِ سادهی همیشگی بنشین. تسبیحَت را نوازش کن تا قرار بگیرد.وقار و سکینهات را به رخِ دلهای بیتاب ما بکش!
به روضهخوان بگو آرامتر دَم بگیرد.
حالا که دارد محرم میآید و
شما نیامدی
دیگر برای ما خودِ روضهای آقا!
#ایاهلحرممیروعلمدارنیامد
✍ معصومه امینرستمی