این شب ها که توی خیابان قدم زدی
بیشتر به صورتِ مردمی که شانه به شانه ات قدم میزنند نگاه کن.
هر کدامشان قصه ای دارند و دنیایی!
آنقدر زیبا و عاشقند که دوست داری
خاک روی کفش هایشان را ببوسی و اصلا برای تک تکشان جان بدهی!
چه زیبا گفت شهید آوینی با آن صدای ملکوتی اش که : « در جهان رازی است که جز با بهای خون فاش نمیشود....»
و خونِ رهبر شهید چه راز ها که از این مردمِ آسمانی فاش نکرد....
#این_مردم_را_عاشقَم
دُعای عرفه، دعایِ ترسناکی است که توی دلت را خالی میکند. توی دلت هی اسب شیهه میکشد، هی شمشیر تیز میکند، هی صدای سوختنی میآید. وقتی اربابِ ما میگوید: «راضیام به تقدیرت»، وقتی میگوید: «با حلقومم گواهی میدهم که هستی» این حرفها بویِ خون میدهد. اینها همه روضههای مکشوفند.
✍حامدعسکری
کتاب: خالِ سیاه عربی
حَنین
«همان همیشگی»
یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا مینشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمیکرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر میدانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است.
میگفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه میگفت و چه میشنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود.
این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره میشد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه میایستاد و شعار میداد و گاه مینشست همان گوشه و ذکر میگفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمیداد.
محفلِ اشکِ تک نفرهاش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دستنوشته ای از عمق جان که بر جان مینشست.
اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً میدیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام میآید، در کنارش مینشیند، درددل هایش را میشنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش میکند.
و باز شب های دیگر، همین لحظهی پدرْ دختری تکرار میشود!
✍ معصومه امینرستمی
اگر قبرستان جایی است
که مردگان را در آن به خاک سپردهاند،
پس ما قبرستاننشینان عادات و روزمرگیها را
کی راهی به معنای زندگی هست!؟
اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.
پرستویی که مقصد را در کوچ مییابد
از ویرانی لانهاش نمیهراسد!
#سیّدشهیداناهلقلم🌱
حَنین
«دنیای ما»
نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کردهاست ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان میداد: نقشه ایران که میتوانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی.
میگفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جملهاش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت.
مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟
دلتنگِ روزهای نیامدهای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را میزد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابانها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت که اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گمکردهای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم.
و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی میکند.
✍ معصومه امینرستمی