حَنین
(بوی چادر سوخته) حالا که هزار و اندی سال بینمان فاصله است، برای نزدیک شدن به شما، چاره ای ندارم جز
سلام بر شما
که از کودکی قلبی روضه خوان داشتید.
« نَوهی خلَف »
بابابزرگ ها و نوه ها همیشه دنیایی عجیب و خواستنی دارند. انگار فاصله سنی زیاد به جای آنکه از هم دورشان کند بیشتر به هم نزدیکترشان کرده. کنار هم قرار گرفتن موی سفید و پوست چروک و قدِ مایلِ بابابزرگ با چشم های پر از شورِ معصومانه، دستانِ کوچک و نرم نوه و بازیگوشی های تمام نشدنی اش، ترکیبی تو دل برو است. حق مطلب را همان قدیمی ها ادا کردند وقتی که نوه را مغز بادام نامیدند.
راستش امروز که داشتم توی ذهن شما را مجسم میکردم رسیدم به اینجا که شما محمد، پسر علی، پسر حسین (ع)،
یعنی نوه ی حضرت سیدالشهدا هستید!
نمیدانم رابطه بابابزرگ و شما چقدر زیبا بوده، یعنی داغِ ایشان اجازه نمیدهد که آدم به این چیز ها فکر کند.
فقط این ذهنم را مشغول کرده که شما از کودکی مصیبت دیده اید! شما چیزهایی را تجربه کرده اید که روانشناسانِ این دوره زمانه تِروما مینامندش! غربت و دوری از خانه، غم بزرگترها، گرما و تشنگی، غریبی و از دست دادنِ بیشتر عزیزان در یک نیم روز، دلتنگی و اسارت! حتما عمه جانتان جلوی چشم های شما را گرفته که خیلی چیز ها را نبینید اما مگر میشود همه چیز ها را از بچه ها پنهان کرد؟....
آنچه شما تجربه کرده اید، هر کدامشان بس است برای یک عمر اشک و افسردگی و بی خوابی و بیماری!
اما شما - نمیدانم چطور - اینطور با عظمت قد کشیدید، امامِ بر حق، شکافنده علوم و گسترش دهنده آن شُدید! امت جدتان را زیر پر و بال گرفتید و لحظه ای کوتاهی نکردید. ای نوه ی عزیزِ آقای اباعبدالله! چقدر بابابزرگ به شما افتخار میکند......
✍ معصومه امینرستمی
این شب ها که توی خیابان قدم زدی
بیشتر به صورتِ مردمی که شانه به شانه ات قدم میزنند نگاه کن.
هر کدامشان قصه ای دارند و دنیایی!
آنقدر زیبا و عاشقند که دوست داری
خاک روی کفش هایشان را ببوسی و اصلا برای تک تکشان جان بدهی!
چه زیبا گفت شهید آوینی با آن صدای ملکوتی اش که : « در جهان رازی است که جز با بهای خون فاش نمیشود....»
و خونِ رهبر شهید چه راز ها که از این مردمِ آسمانی فاش نکرد....
#این_مردم_را_عاشقَم
دُعای عرفه، دعایِ ترسناکی است که توی دلت را خالی میکند. توی دلت هی اسب شیهه میکشد، هی شمشیر تیز میکند، هی صدای سوختنی میآید. وقتی اربابِ ما میگوید: «راضیام به تقدیرت»، وقتی میگوید: «با حلقومم گواهی میدهم که هستی» این حرفها بویِ خون میدهد. اینها همه روضههای مکشوفند.
✍حامدعسکری
کتاب: خالِ سیاه عربی
حَنین
«همان همیشگی»
یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا مینشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمیکرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر میدانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است.
میگفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه میگفت و چه میشنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود.
این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره میشد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه میایستاد و شعار میداد و گاه مینشست همان گوشه و ذکر میگفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمیداد.
محفلِ اشکِ تک نفرهاش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دستنوشته ای از عمق جان که بر جان مینشست.
اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً میدیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام میآید، در کنارش مینشیند، درددل هایش را میشنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش میکند.
و باز شب های دیگر، همین لحظهی پدرْ دختری تکرار میشود!
✍ معصومه امینرستمی
اگر قبرستان جایی است
که مردگان را در آن به خاک سپردهاند،
پس ما قبرستاننشینان عادات و روزمرگیها را
کی راهی به معنای زندگی هست!؟
اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.
پرستویی که مقصد را در کوچ مییابد
از ویرانی لانهاش نمیهراسد!
#سیّدشهیداناهلقلم🌱
حَنین
«دنیای ما»
نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کردهاست ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان میداد: نقشه ایران که میتوانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی.
میگفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جملهاش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت.
مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟
دلتنگِ روزهای نیامدهای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را میزد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابانها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت که اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گمکردهای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم.
و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی میکند.
✍ معصومه امینرستمی