نوشته بود:
جان تهران امروز از تنش رفت و ما احتضار دستهجمعی را تجربه کردیم؛ سخت جان دادیم و کاش خدا رحمتمان کند...
«تَسلّی»
آرام باشید مردم!
بیقراری بَس است...
خدا را شکر پیکرِ آقایمان سه روز و سه شب زیر آفتاب سوزان، زخمی و غرق خون، هتک حرمت شده، غارت زده، لگدمال شده،
رها نمانْد...
با احترام، در تابوتی باشکوه حَمل شد،
گل باران شد، در آغوشِ اشکهای بیامانِ عاشقانش نوازش شد. شما مردم در تسلّی دادن به خانوادهاش از هم سبقت گرفتید. چادر محترمِ دخترش، خواهرش و عزیزانش در هجوم آتش نسوخت....هیچکدامشان به بازار و بزم شراب ریشخند نشدند...
و حالا آقای شما بعد از سالها یک دل سیر با رفقایش دیدار خواهد کرد!
خدا را شکر کنید مردم!
حالِ آقایتان خوب است....
#لٰایَومکَیَومِکَیٰااَباعَبدالله
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
با زخمِ تنش به جمکران می آید تا از "ولی الله" بپرسد:" أوَفَیْتْ؟"
.
.
امشب
آغوش امیرالمؤمنین همه زخم هایش را مرهم میگذارد....
از کدومش بایدنوشت؟
از اینکه انقد عاشق بودی که با طفل شیرخوارهی شهیدت رفتی بغل ارباب؟
یا از اینکه خدا جوری برات برنامه ها رو چید که یه دل سیر بری توی مسیر مشایه ؟
باید چطوری نوشت اینهمه عزتی که خدا بهت داده رو؟ از کجا شروع کرد و به کجا رسید ؟ چطوری ؟ با کدوم قلم ؟
آه از اینهمه ناتوانی و درموندگی !
آه از اینهمه بیچارگی و بیلیاقتی!
چطوری باید نوشت اینهمه شباهتِ به امامِت رو؟ با کدوم تشبیه و استعارهای؟
مگه اصلا توی کلمات جا میشه اینهمه عشق و شوری که توی عالم راه انداختی؟
#عزیزدلم
✍ معصومه امینرستمی
نوشته بود:
عراقیها شعار میدادند: «ما ضم روحه یحسین ابنك»
یعنی:
یا حسین! پسرت خودش رو قایم نکرد
و شجاعانه در میدان شهید شد…
به یاد آن خانم که عصر عاشورا، حزین و دلْخون فرمود: « سپردمت به خدا و به ریگهای بیابان....
سپردمت به غبار و به خارهای مغیلان....
سپردمت به وحوش و به شیرهای درنده....
به مردمان دهاتی به آهوان پریشان....»
ولی آقاجان
خداراشکر که ما سپردیمت به آغوش امام رئوف! دلمان قرص است به همین اتفاق!
#لٰایَومکَیَومِکَیٰااَباعَبدالله
شاید این اولین بار است در تاریخ
که خواستهی دختری این باشد
که زنده به گورَش کنند...
همراه بابایَش!
همین امشب!
#دخترهایکجورِدیگرباباییاند...
حَنین
جانم بسوختی و به دلْ دوست دارَمَت...
شاید دوباره ارگ بلندی بنا شد از...
خاکی که داغ رفتن تو ریخت بر سرم ...