حَنین
«علمدار»
با یک ویلچر زِهوار در رفته که چند دسته پرچم را روی خود تحمل میکرد هِلِک و هِلِک و با پای پیاده از خانه میزد بیرون. همه مدل پرچمی داشت! همهی جبهه مقاومت و انواع و اقسام نوشتههای خونخواهی رهبر شهید را یک جا جمع کردهبود. حواسش بود نزدیکترین میدان به خانهاش که هیچ تجمعی تا به حال به خود ندیده اما محل رفت و آمدِ همه اقشار بود، خالی ماندهاست. اوایل بچه های قد و نیم قدِ خواهرش را که برایشان مثل مادر بود با خود میآورد. میدیدم که با چه مشقتی بچه ها را پشت خود ریسه میکرد و بی اعتنا به خاکی شدنِ چادرش که گاه لای چرخهای ویلچر گیر میکرد و گاه با دستهای خواهرزادهها پیچ میخورْد، ویلچرِ پر از پرچم را هل میداد تا به میدان برسد.
وقتی که میرسید دستِ هر کدام از بچهها یک پرچم میداد و مینشاندَش گوشهای از میدان. بساط خوراکیشان را هم راه میانداخت. بعد نگاه میکرد به ویلچر. هنوز چندین پرچمِ دیگر باقیماندهبودند که باید برافراشته میشدند. درختان کنار میدان میآمدند به کمکَش! خودم با چشمهایم دیدم که شاخههایشان را پایین میآوردند تا علمدار شوند. نسیمِ خنکِ شب هم تکاندادنِ پرچمها را به عهده میگرفت! حتی نخلهای آذینبندی شدهی توی میدان که کاری از دستشان برنمیآمد، بخاطر همتِ هر شبِ او، ایستاده احترامَش میکردند. خلاصه که من هر شب زنی را میدیدم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک، کمککارِ او بودند برای علمداری! حالا صد و شصت و چندمین شب است که میدانِ جوان، پر است از انسانها و دار و درختهای پرچمگردان!
من مطمئنم حتی خودِ فرشتهها هم آنجا برای پرچمگردانی میآیند! فقط کاش چشمهایم میدیدشان!
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
معلوم شد ما آدم های مناسبی برای خداحافظی نبودیم عزیزم!
بیطاقتتر از این حرفها بودیم!
همان روز که شنیدم کسی گفت:« اگر خدای نکرده یک روز حضرت آقا....» و جملهاش را قطع کردم و از ادامهدادنِ حرفش هم میترسیدم، به خودم ثابت شد که بلایِ نبودنت یکدفعه و بیهوا بر سرِمان آوار خواهد شد!
اما همان که خدای بزرگِ جَبّار فرمود:« با هر سختی، آسانی است!» سختیِ داغِ شما، با شیرینیِ حضورِ فرزندِ خلفتان عجین شده است.
#الحمدلله
#در_دایرهی_قسمت_ما_نقطهی_تسلیمیم!
✍ معصومه امینرستمی
«رنجها»
به آدم ها نگاه کن!
من فکر میکنم رنج ها میگردند و میگردند تا صاحبشان را پیدا کنند. توی این کوچه و آن کوچه، زنگ خانه ها را میزنند و بدون آنکه منتظر باز شدن در باشند، کنجی از خانه مینشینند و تماشا میکنند. به سن و سالِ صاحبانِ خانهها هم کاری ندارند. پیر و جوان و خردسال برایشان فرقی ندارد. مأمورند و معذور!
چشم به سالیان بعد دوختهاند. آیندهی صاحب خود را به نظاره مینشینند. گاهی رنجها میشوند پلههایی برای صعود و گاه هبوط تا آنجا که انسان از چهارپایان هم پستتر بشود. گاه صاحبِ خویش را به پرواز درمیآورند تا اعلی علییّن و گاه میکشانند تا اسفلِ سافلین!
گاه هم همگی دست به دست هم میدهند و مینشینند توی دلِ پسر بچهای پنج ساله. رنج ها توی قلبِ کوچکش جا خوش میکنند و رشتهی اتصالِ او میشوند تا خدا. تا جایی که بار امامت بر شانههایش مینشیند. همان که آسمانها و کوهها طاقتِ بر دوش کشیدنِ بارِ امانتش را نداشتند. رنجهای او بینوبت میآیند. داغِ از دست دادن مادر و پدر، دردِ گمراهیِ عمو و شهوتَش برای مقام و منصب، دلتنگیِ پنهان شدن از چشمهای شیعیان و بزرگتر از همه داغ تنهایی، غربت و طردشدگی. او فقط پنج سال داشت که رنجها دورهاش کردند و شُد سببِ اتصال زمین و آسمان. همانکه اگر لحظهای نباشد زمین اَهلش را در خود فرو خواهد برد!
رنجها آگاهند. خوشنشیناند. مینشینند توی دل بهترین آدمهای روی زمین. آنها صاحبان خویش را تنها نمیگذارند. مستضعفان جهان را دور هم جمع میکنند.
بعد خدا به واسطهی آن دردهایی که قلبهایشان را فشرده ساختهبود بر آنها منت میگذارد و گِردِ آن امامِ پنج سالهی دیروز و منتظَرِ هزار و اندی سالهی امروز جمعشان میکند و آنها را در عوضِ همهی رنجهایی که کشیدهاند، وارثانِ زمین میگرداند.
#آغازِامامتِولیّاللهاعظم
✍معصومه امینرستمی
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی آقا میدونی؟ ما این شعر رو خطاب به خود شما میخونیم💔
*بدن انسان می تونه تا 45 واحد
درد رو تحمل کنه
اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد
درد را احساس میکنه
این معادل شکسته شدن
همزمان 20 استخوانه!
هوای مادرتون رو بیشتر داشته باشید!
أَتَيْتُكَ زَائِراً
وَافِداً
عَائِذاً
مِمَّا جَنَيْتُ عَلَى نَفْسِي....
#منآشنامامامرضا
«محمّدِ آمنه»
عکسِ توی گوشی را گرفت جلوی چشمهایم. با دقت نگاه کردم. سر در نمیآوردم که چیست. یک زمینِ خاکی که در قسمتی از آن چند سنگ به شکل یک دایرهی بزرگ چیده شده بودند. عاقلاندرسفیه نگاهش کردم که:« خب این الان چیه؟» سری تکان داد و گفت:« باورت میشه؟» تعجبم بیشتر شد: « چیو؟ » با چشمهایش که پر از اشک شدهبود گفت:
« قبر حضرت آمنه...!» دوباره گوشی به عکس خیره شدم.
باورش خیلی سخت بود بانویی که رحمتِ عالمین را در دامن خود پرورانده اینقدر غریبانه، در جایی بین مکه و مدینه به خاک سپرده شده. زنی که از دامن او مردی پا به جهان گذاشته که آخرین پیامآور خداست. همان که قلب نورانیاش با محبت درآمیخت، و در غار حرا درخشان شد. گریان خالقش را میخوانْد و آن گاه جبرئیل در مقابلش تعظیم میکرد. او مادر کسی است که نفس های تمامِ دخترانِ تاریخ، مدیونِ چشمهای درخشانِ اویند. همان که در هنگام ولادتش بت ها به صورت، به زمین افتادند و نوری از سرزمین حجاز پدید آمد، منتشر شد و تا مشرق، گسترش یافت. او کسی را زاییده است که در روز تولدش همه پادشاهان وقت، لال شده بودند و نمیتوانستند سخن بگویند. همان که تمامِ ظلمات دنیا در شب میلادش روشن شد و هر سنگ و کلوخ و درختی خندید و هر آنچه در آسمانها و زمین بود خدا را تسبیح گفت. کسی که با تولدش، ابلیس را دیگر به آسمانها راه ندادند. او مادر کسی است که فاطمهاش نخستْ بانوی خلقت است و خیر کثیر!
او مادرِ تمامِ مهربانیهای جهان است.
مادر تنها کسی که رسولِ الله است.
میلادِ یگانه فرزندت مبارک مادر!
✍معصومه امینرستمی