eitaa logo
حقیق
6.3هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
1.4هزار ویدیو
136 فایل
حقیق به معنی شایسته و لایق برگرفته از آیه شریفۀ «حَقِيقٌ عَلَىٰ أَنْ لَا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ» اعراف ۱۰۵ مرجع ترویج و تبیین فرهنگ و معارف اصیل اسلامی ارتباط @H_chegeni کانال روبیکا : https://rubika.ir/haqiq_center
مشاهده در ایتا
دانلود
🔖 📚 💓 🦋 4️⃣2️⃣ 💌 دنبال ارشیا راه افتاد تا توی اتاق. باید ذهنش را خالی می‌کرد. هرچند از عصبانی شدنش می‌ترسید ولی گفت: _چرا تا حالا در مورد نیکا چیزی نگفته بودی؟ _چی می‌خواستی بشنوی؟ سختش بود ولی باید می‌گفت: _می‌گفت امشب مدام نگاهش می‌کردی. ارشیا پوزخند زد: _تو چی فکر می‌کنی؟ _چرا بجای جواب دادن، سوال می‌پرسی دوباره ارشیا؟ پوف بلندی کشید و مشغول باز کردن دکمه‌ی سر دستش شد. _ریحانه دلم می‌خواد یه چیزایی رو خودت بفهمی. نه اینکه من برات دیکته کنم. _آخه اون حتی گفت که منو کردی عروسک خیمه شب‌بازی کردی تا... ارشیا دکمه‌های سردست را پرت کرد روی میز و با عصبانیت گفت: _بسه خانم. تو هرچی بشنوی رو باور می‌کنی؟ سادگیت خوبه اما ساده بودنت نه. من دفعه اول و آخرمه که دارم توجیهت می‌کنم. اگر واقعا نیکا رو دوست داشتم چرا طلاقش دادم که حالا بیفتم دنبالش؟ ببینم تو اصلا فکر نکردی ببینی از بین این‌همه دختر چرا تو؟ دست روی گردنش گذاشت. تکیه داد به کمد چوبی سفید و نگاهش را به سقف دوخت. چند دقیقه سکوت کرد و بعد طوری که انگار غرق خاطرات تلخ شده بود ادامه داد: _اون با تو خیلی فرق داشت، زمین تا آسمون. تنها جایی که بند نبود خونه بود. زندگی رو به مسخره می‌گرفت. درست طبق الگویی که بخوردش داده بودن پیش می‌رفت. به دلخواه آدمایی مثل مامانم که جلو چشمشون قد کشیده بود. هیچ‌وقت دوستش نداشتم. یعنی نمی‌‌خواست که دوست داشتنی باشه. هزار بار با زبون خوش و ناخوش حالیش کردم که طرز فکرمون باهم فرق داره. می‌خواستم رای‌ش رو بزنم که خودش بگه نه. اما قبل عقد شروطم رو قبول کرد. گفت بخاطر تو از خیلی چیزا دست می‌کشم. منم مثل تو خسته‌ام ازین زندگی بی سروته و هزار چیز دیگه؛ اما همش چرت بود. یا دنبال پولم بود یا... ده بار عمل زیبایی کرد. یه بار گونه می‌کاشت یه بار گریه می‌کرد که باید برداره‌. یا تو مزون لباس بود یا سالن مد و آرایش. این اواخر مدام تو کارهای شرکت سرک می‌کشید. می‌خواست توی تمام جلسه‌ها باشه. پایه‌ی همه‌ی سفرهای کاری بود حتی جلوتر از من. دیگه رئیس روسای بقیه شرکت‌ها پای معامله بیشتر از اینی که نامجو رو بشناسن با اسم نیکا آشنا بودن. هه... من بی غیرت نبودم ریحانه. نمی‌تونی بفهمی چقدر صبوری کردم. اونم من! ازدواجمون به خواست خانوادم بود. تحمل کرده بودم با اینکه مطابق میلم نبود اما از یه جایی به بعد بریدم. هیچ‌وقت تو خونه بوی زندگی نبود. شادی و تفاهم نبود. چیزایی که برای من مهم بود برای اون پشیزی ارزش نداشت. من سختم بود. ننگم میومد که با اون سر و شکل راه بیفته بیاد پیش وکیل و رفیقای من. اما نمی‌فهمید. دعواش که می‌کردم جری‌تر می‌شد. نمی‌دونی چقدر سعی کردم آدمش کنم اما نذاشت. با مه‌لقا همدست شده بود برای انگ امل زدن به من. فکر می‌کرد می‌خوام مرد سالاری کنم براش. چشمان به خون نشسته‌اش را بست و ادامه داد: _لعنتی... ولش کن بیشتر از این دوست ندارم بشکافم لباسی رو که با خفت از تنم درآوردم و پرت کردم تو گنجه‌ی خاطراتی که حالم ازش بهم می‌خوره. فقط اینو بگم، نمی‌دونی چقدر منطقی برخورد کردم که فقط طلاقش دادم. نفرتی که از بین دندان‌های کلید شده‌اش می‌شنید باعث شد باور کند دروغ‌های امشب نیکا را. چه ناگفته‌هایی داشت ارشیا و او بی‌خبر بود. چه عذابی کشیده بود. _پشت دستمو داغ کردم از حتی همکلامی با آدمای بی‌ارزشی مثل نیکا. پس نگران نباش و به صداقتم اعتماد کن. رو به روی ریحانه ایستاد دستانش را گرفت و نجوا کرد: _حرفای زیادی برای گفتن هست اما دوست ندارم بشنوی. چون می‌رنجی ازشون... به من اعتماد کن ریحانه. همونجوری که من اعتماد کردم و روی سادگی و یک رنگ بودنت حساب وا کردم. هیچ‌وقت عوض نشو، هیچ‌وقت! ادامه_دارد... 🔜 ✍️ 📨 ⛱با حقیق هـمـراه باشـیـد 🏴@haqiq_center