اینهمہروایٺدربارهمهدویٺهسٺ!
آقا توی یڪیشون نفرمودن،اگرمردمدنیا
بخوان!ظهوراتفاقمیفته..!
توےهمشونفرمودن:
اگرشیعیانما
اگرشیعیانما..
بابا...گره...خودِماییم.💔
- استادرائفیپور .
#تلنگر
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥
امام رضا کسیه که
مارو ندیده فهمیده ،
نخونده دونسته
و نبوسیده دوست داره :)
همینقدر زیباست :)🤍🌱
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁹
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
روزهایِ تقویم، کُندتر از همیشه میگذشتند. انگار عقربههای ساعت هم با دلِ دختر لج کرده بودند و دوست نداشتند آن روزِ موعودِ مشهد، فرا برسد.
یک روز که بیتابانه منتظرِ خبری از سفر بود، تلفن زنگ خورد. صدایِ مادر بود، اما لحنش آن گرمیِ همیشگی را نداشت. کمی مکث کرد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت: «دخترم، سفرمون… یه هفته عقب افتاد.»
همین یک جمله کافی بود تا تمامِ قصرِ رویاییِ دختر در ذهنش فرو بریزد. روزها را به سختی شب میکرد و غم، مثلِ غباری روی دلش نشسته بود. کلافگیِ این تأخیر، پایِ بحثهایِ تلخ را به خانه باز کرده بود. پدر که انگار از فشارِ مشکلات خسته بود، در میانِ عصبانیتهایش جملهای به زبان آورد که مثلِ خنجر به قلبِ دختر نشست: «با این اوضاع، اصلاً فکرِ مشهد رفتن رو از سرت بیرون کن!»
اشک، تنها مهمانِ ناخواندهیِ شبهایش شده بود. اما مادر، با صبوریِ تمام کنارش مینشست، دستهایِ لرزانش را میگرفت و با کلامش امید میکاشت.
و حالا، علاوه بر تمامِ اینها، یک غولِ بزرگتر هم سایه انداخته بود: «مدرسه!»
سالِ آخر بود و کنکور، مثلِ یک کوه بزرگ، تمامِ آیندهاش را به خود خیره کرده بود. استرسِ اینکه مدیرِ مدرسه با این سفر موافقت نکند، خواب را از چشمانش گرفته بود.
دختر خسته از این همه جنگِ روانی، در خلوتِ اتاقش چشمهایش را بست و آرام زمزمه کرد: «خدایا… همهچیزم رو سپردم به خودت. اگه خودت راهو باز نکنی، هیچکس نمیتونه کاری کنه. امام رضا جانم من فقط دلم پیشِ گنبد تو گیره… خودت هوامو داشته باش.»
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥