امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت⁴⁰
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
گفت: «این گره رو به نیتِ تو باز کردم، انشاءالله که گرههایِ زندگیات وا بشه.» و بعد بیسروصدا رفت. من موندم و یه دنیایِ عجیبی که توی دلم ساخته شده بود.
اون روز، توی صحنها میچرخیدیم؛ انگار میخواستیم تکتکِ آجرها رو توی حافظهمون ثبت کنیم. یه سر هم به صحنِ انقلاب زدیم و برای آخرین بار عرضِ ارادت کردیم. دلم نمیخواست باور کنم که وقتِ رفتنه. خیلی زود گذشت، انگار همین دیروز بود که واردِ مشهد شدیم. هنوز حس میکردم سیر نشدم، هنوز خیلی حرفها بود که میخواستم بیخِ گوشِ ضریح زمزمه کنم.
برگشتیم هتل، شامِ مختصری خوردیم و با یه بغضِ پنهان، خودمون رو برای آخرین زیارت آماده کردیم. وقتی دوباره واردِ حرم شدیم، رفتیم روبهرویِ ضریح نشستیم و زیارت نامه خوندیم . من فقط نگاه میکردم و دعا میخوندم. انگار دلم میخواست هر لحظهاش رو با تمامِ سلولهام حس کنم. نصفهشب بود و خلوتتر از همیشه. مامان گفت: «میرم از نزدیک زیارت کنم، تو هم همینجا باش.»
وقتی مامان برگشت و گفت: «خلوته، تو هم برو زیارت کن»، انگار نفسم توی سینه حبس شد. من تا اون لحظه زیارتِ از نزدیک رو تجربه نکرده بودم؛ همیشه از دور نگاه کرده بودم. پاشدم. قدمبهقدم که به ضریح نزدیکتر میشدم، صدایِ تپشِ قلبم رو توی گوشم میشنیدم. دلم داشت میلرزید؛ هم از شوق، هم از اینکه میدونستم این آخرین دیداره…
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
عزیز ِقلبممگردنیاباب ِمیل ِتوبود
کهبخواهدباب ِمیل ِماباشد❤️🩹'؟!
#امیرالمومنین
╰┈➤ @haram27 ❥
وَقتی با چادر شبیه
مٰـادر سادات میشَـوی
نـیازی به تَعریِـف از آننِـیست ..
دُختَر همیـشه نگاهـش
معطـوف به مادراسـت.
#یادگارمادرم|#حجابفاطمی
╰┈➤ @haram27 ❥
- اگر زنان چادری میخواستند
نشانشان میدادم عرقی که در
فصل گرما به خاطر حفظ حجاب
میریزند دانه دانهاش خورشید
است؛ شما خورشید خدا هستید .
-آیتاللّٰهبهاءالدینی‹ ره ›
#یادگارمادرم |#حجابفاطمی
╰┈➤ @haram27 ❥