#شروع_داستان
شروع داستان قسمت 1
یک مسآلۀ دردناک در زندگی او وجود داشت. دردناک و تأسفانگیز: از دزد میترسید؛ خیلی هم میترسید. هیچ برای او فرق نداشت که تنها زندگی بکند یا نکند. چراغها را روشن بگذارد یا نگذارد، قفلهای رمزی به کار ببرد یا نبرد... به هر صورت از دزد میترسید. آن هم شاید بشود گفت نه از خود دزد، از برخورد با دزد و این حال تازگی نداشت. عمری بود که میترسید؛ از آن روزی که تصور میکرد در خانۀ کوچکش چیزی دارد که از او خواهند گرفت. چیزی که بالاخره یک آشنا یا غریبه آن را خواهد ربود. چیزی که فکر میکرد آن را حتی از خودش هم پنهان نگه داشته است. آیا دزد با او روبهرو خواهد شد یا آنکه از پشت سر هفتتیر را روی ستون فقراتش خواهد گذاشت؟ یا خواهد گفت: «تکان نخور! دیگر تمام شد.» یا: میبینی با این چاقو....» یا: «بنشین و حرف نزن!» یا: «ننهسگ خوب به چنگم افتادی.» اینها بود که او را خرد میکرد، یعنی خرد کرده بود...
در خمیرهٔ بد/نادر ابراهیمی
#براعت_استهلال
#شروع_داستان
شروع داستان قسمت 2
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
"يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
"مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ "
ماهي کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم."
مادرش گفت :" حتما بايد بروي؟"
ماهي کوچولو گفت: " آره مادر بايد بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه کوچولو گفت:" مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست."....
ماهی سیاه کوچولو/صمد بهرنگی
#شروع_داستان
#براعت_استهلال
شروع داستان قسمت 2
جشن فرخنده
جلال آل احمد
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان میافتاد شروع میكرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! یواشتر.
و دویدم به طرف پلكان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو كه میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تكان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میكردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود كه از ماهیها لجم میگرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد كه نگو. و همسایهمان داشت كفترهایش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای كفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایهمان كردم كه تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندگی میكرد. یكی از كفترها دور قوزك پاهایش هم پرداشت. چرخی و یك میزان. و آنقدر قشنگ راه میرفت و بقو بقو میكرد كه نگو...
#شروع_داستان
#براعت_استهلال
شروع داستان قسمت 3
- زمزم را حفر کن.
- زمزم چیست؟
- آنى که آبش نه مىگندد و نه کاستى و پایان مىپذیرد. آن را بکن و انبوه حاجیان را سیراب کن.
- کجاست؟... کجاست؟... از محل آن مرا با خبر سازید!
- در حرم است. جاى آن از خون و سرگین پوشیده است.
- نشانههاى بیشتر... از آن، به من نشانههایى بیشتر بدهید.
- محل لانههاى موران. آنجا که کلاغى سیاه و سپید، نوک بر زمین مىکوبد.
- من...
آنک آن یتیم نظرکرده / محمدرضا سرشار
#شروع_داستان
#براعت_استهلال
شروع داستان قسمت 43
اين ماجرا يک روز، سر يک چهارراه اتفاق افتاد، درست وسط جمعيت؛ مردم میرفتند و میآمدند .
من ايستادم، چشمهايم را باز و بسته کردم. يک دفعه احساس کردم هيچ حسی ندارم. هيچ. هيچ حسی نسبت به هيچ چيز. من هيچ دليلی نمیديدم برای چيزها و آدمها. خيلی پوچ و احمقانه بود. شروع کردم به خنديدن.
برايم عجيب و غريب بود که تا آن زمان هرگز متوجه اين چيزها نشده بودم؛ تا جايی که همه چيز را باور کرده و پذيرفته بودم: چراغهای راهنما، ماشينها، پوسترها، لباسهای فرم، يادمانهای تاريخی؛ همه چيز به طور کامل از هر گونه حسی دنيايی جدا شده بود، و من آنها را به عنوان بعضی از ضروريات پذيرفته بودم؛ بخشی از زنجيرهی علت و معلول که همه چيز را به هم متصل میکند...
ایتالو کالوینو / فلاش
#شروع_داستان
#براعت_استهلال
اول چند صدا با هم برخاست، شتابزده و بریده: «کوسه! زد! زد و برد!» بعد همه از جا کنده شدند. زیر پل آشفته شد و سطح آب، زیر دهانۀ دوم آشفته شد. باران، دستپاچه از آب درآمد و فریاد کشید: «باابووو...». صداها درهم شد. رزاق و جمعه از آب درآمدند. کسی گفت: «کی بود؟» برهان گفت: «بابو». میلرزید. «بابان بود» باران، یکنفس راند. ماسه شتابش را میگرفت. رسیده نرسیده پرید توی بلمِ پلیته. دورتر از پایۀ سیمانی، آب سرخ شد. باران پارو زد. جمعه و رزاق پلیته را از روی ماسهها، با سینه راندند به سطح آب. سرخیِ پایِ پایه رنگ باخت و ناپیدا شد. باران راند بهطرف گرداب، بهطرفِ گرداب، بهطرف سرخیِ ناپدیدشده. چند مرد و زن، روی پل سفید، از لای نردهها گردن کشیدند. صدای دورِ یکیشان آمد: «آنجا... آن طرف.... پایین...تر....»....
مدار صفردرجه/احمد محمود
#شروع_داستان
#براعت_استهلال
دیگر تمام شد. این طناب میتواند به همه بی توجهیها، حق ناشناسیها و ناسپاسیهای شما مردم پایان دهد. این طناب با روبان قرمز روی آن میتواند متنبهتان کند، به خودتان بیاورد و حقتان را کف دستتان بگذارد. شما، نه حالا، هفتاد سال دیگر هم هنر نمیفهمید، ذوق و احساس پیدا نمی کنید، حتی به اولین پلههای عشق و شعر و شعور نمیرسید. من چه کار ماند که نکردم برای طرح و شناسایی خودم؟ ...من درست مثل محمولهای ارزشمند بودم - و هستم - که بدون قید نام و نشان گیرنده برای این دنیا پست شده باشد. یعنی همه باید تحویل بگیرند، اما کدامتان آنطور که شایسته چنین محمولهای است با آن برخورد کردید؟ چقدر گفتم قدر مرا بدانید؟ با چه زبانهایی گفتم بیاید مرا تحویل بگیرید؟ نگرفتید، حالا بچشید درد هجران مرا و بکشید غم فقدان مرا. (عجب نثر مسجعی، کاش آن را یکجایی استفاده کرده بودم.)...
(شروع داستان یکی بیاید مرا تحویل بگیرد از جناب سیدمهدی شجاعی!)
#براعت_استهلال
#شروع_داستان
اولین بچههایی که برآمدگی تیره و مواج را دیدند که از وسط دریا نزدیک میشود، فکر کردند کشتی دشمن است. سپس دیدند که پرچم و دکلی در کار نیست پس فکر کردند نهنگ است. اما وقتی آب، آن را روی ساحل شنی آورد و آن ها علف ها، شرابههای عروس دریایی و بقایای ماهی و تخم صدف را از رویش پاک کردند، دانستند که مرد غریقی را یافتهاند.
از ظهر تا غروب سرگرم بازی با او بودند. توی ماسهها دفنش میکردند و باز بیرونش میآوردند تا اینکه مردی به تصادف آنها را دید و مردم روستا را از خطر آگاه کرد. مردهایی که او را به نزدیکترین خانه بردند، دانستند که او از همه مردههایی که دیده بودند سنگین تر است. تقریبا به وزن یک اسب بود! و آنها به هم گفتند که از همه مردها بلند بالاتر است اما پیش خود فکر کردند که شاید یکی از ویژگیهای غریق ها این باشد که پس از مرگ هم رشد میکنند!
همه جایش بوی دریا میداد و تنها شکل ظاهرش نشان میداد که جسد یک آدم است؛ چون قشری از گل و فلس پوست تنش را پوشانده بود. حتی نیازی نبود چهرهاش را پاک کنند تا روشن شود که مرده آدمی غریبه است. روستا تنها از بیست و دو خانه چوبی تشکیل میشد که حیاط خانههایشان سنگی و بدون گل و گیاه بود و در انتهای دماغهای بیابان مانند بنا شده بود. زمین به قدری کم بود که مادرها پیوسته نگران بودند مبادا باد بچههایشان را ببرد. حتی ناگزیر شده بودند چندتایی از آن ها را که مرده بودند از صخرهها پایین بیندازند. اما دریا آرام و بخشنده بود و مردها همه توی هفت قایق جا میگرفتند. بنابراین، وقتی مرد غریق را یافتند کافی بود همدیگر را نگاه کنند تا دریابند کسی ناپدید نشده است...
شروع داستان کوتاه «زیباترین غریق جهان»
نوشته: گابریل گارسیا مارکز
#براعت_استهلال
#شروع_داستان
من، شماره سه | من، شماره سه
نویسنده: عطیه عطارزاده
چشمهات را دوست دارم چون به مادرت رفته اند. دنیا هم که سیاه باشد باز سبزند. دستهات را دوست دارم چون چیزهایی کشیده اند که هیچ وقت ندیده ای. دهانت را اما از همه اینها بیشتر دوست میدارم. چون هیچ وقت باز نمی شود. دهانت را بسته نگه دار و برو. دستهات را بیاور پایین. کاری به شاخه های شکسته نداشته باش. از پشت ساختمان نیمه کاره برو. از لای کاج ها. از توی گل. جوری که انگار همان راه هرروزه است. انگار درخت ها را هرس کرده ای و برمی گردی بخش. سر بالا. برنگرد. بپیچ. در را باز کن. دستت را زیر بازوش بینداز. نترس. دکمه هاش را یکی یکی باز کن. غدیر بیدار نمی شود. مست است. پوتین هاش را دربیاور. بپوش. پول ته کشو
دوم است. برش دار. برو. حالا برو. از این جا برو. گوش کن. فقط گوش کن. جلو همین دروازه منتظر بمان و گوش کن. همین جا. نترس. برنگرد. هیچ کس نیست. نگهبان ها فرار کرده اند. کارگرها ساختمان ها را نیمه کاره ول کرده اند. سلیمی رفته. هیچ دکتری نیست. برق نیست. آب نیست. شاه رفته. مملکت نیست. آن قدر سر این جاده منتظر بمان تا صدا بشنوی. دهان بسته. گوش کن. شنیدی؟ دست ببر بالا. بالاتر. تکان بده. مراقب باش شماره سه. پیر شده ای. نمیتوانی خم بشوی. کمرت تیر می کشد اما هنوز بیست و پنج سالت نشده. مراقب دستهات باش. نگذار بلرزند. نلرز. تکه کاغذ را نشان راننده بده. سرت را نگیر پایین. یقه کت غدیر را از روی دهانت بزن کنار بگذار
پیرمرد خوب ببیندت. نترس. این بیرون پر است از آدم های کج و کور. مردم ریخته اند توی خیابانها. دیگر کسی از مردی بدون صورت نمی ترسد. پول نشانش بده. دیدی؟
نوک سبیل زردش جنبید. بگذار کاغذ را بگیرد.
: حالا همه دنیا دارند میآن تهرون. تو میخوای بری؟
مگر می شود آدمیزاد برود توی یک بدن اشتباه؟ نه. ننشین. این جا ننشین. برو آن ته. پشتت را صاف کن. میله را محکم بگیر و بایست. بگذار وانت که راه می افتد باد توی صورتت بکشد. بسوزه از سرما بسوز. رفتن این طوری است. انگار لارگاکتیل عضلانی بزنند پشت ران و همه چیز یکهو برود هوا. بوی کود تازه میدهد. بوی کود تازه یعنی درختها نمی میرند فقط ادامه می دهند. بگذار بوی کود آرامت کند. چشمهات را نبند. ببین. خوب ببین. ببین که همه چیز چه جور پشت سرت آب می شود. دروازه. تختها. لاشخورها. خورشید. قرصها. حتی کوه آب می شود. کاج ها یک کاج سوخته اما هیچ وقت از زمین پاک نمی شود. دیدی گفتم عاقبت سفر خواهی کرد؟
در بعضی از شهرهای درجه دو خانههایی هست که با دیدن آنها غم وجود آدم را میگیرد، درست مثل غمی که با دیدن صومعه های تاریک و دلگیر ، بوتهزارهای بی روح یا خرابهها به دل آدم مینشیند. شاید بتوان در این خانهها سکوت صومعهها و خشکی بوتهزارها را حس کرد و شاید هم در آنها استخوانهای مردهها قرار داشته باشند. حیات و حرکت در چنین جاهایی چنان دچار سکون است که اگر غریبهای ناگهان در آنجا با نگاه بی فروغ و سرد آدمی بی حرکت رو به رو نشود، آدمی که با شنیدن صدای پایی ،غیر عادی با چهرهی راهبمانندش با دقت از پنجره به بیرون نگاه
میکند. شاید فکر کند که آن خانهها خالی هستند. آری همهی این عوامل غمانگیز در ظاهر این خانهی شهر سومور است. خانهای که در خیابان شیبداری است که به طرف قصری ییلاقی در بالای شهر میرود این خیابان که....
#شروع_داستان