هوای حوا
🔴🔺🔴🔺🔴🔺🔴 #رمان #تو_را_بهانه_میکنم #قسمت_بیست_پنجم...👇 @bahejab_com 🌹
📚📍📚📍📚📍📚
#تو_را_بهانه_میکنم 📚
#قسمت_بیست_پنجم 📍
ناگهان صدای مهیبی که گویی خیلی هم نزدیک بود تکانمان داد... میثم مثل فشنگ از جا کنده شد و گفت:
_همین دور و اطرافُ زدن بی پدرا
عزیز دست هایش را بلند کرد و گفت:
_یا حضرت عباس... خدایا خودت رحم کن بهمون
با گریه گفتم:
_آقاجون... آقاجون مسجد بود!... کجا میری میثم؟
_توقع داری همینجا پناه بگیرم؟ معلوم نیست کدوم خونه رو زدن؛ مگه نمی شنوی... مواظب خودتون باشید
همین که میثم رفت؛ شریفه کوبید توی سرش و گفت:
_خاک بر سرم؛ رضوانه و سمیه کلاس بودن!
_نترس... ایشالا که چیزی نشده
_خدایا به هممون رحم کن... تو کریمی... خونه ای خراب نشده باشه به حق علی...
کم کم صدای دعاهای عزیز با آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس و جیغ بچه ها و زن ها درهم و برهم می شد. میثم خیلی وقت بود که رفته بود تا خودش را برای کمک به محل حادثه برساند... آن روز برگشتن به وضعیت سفید برای ما معنای چندانی نداشت...
من و شریفه با پاهایی لرزان و چشمانی که مدام تارتر می دید از شدت دود و خاک برخاسته در فضا و اشک های پی در پی، توی کوچه پیش می رفتیم.
_نگاه کن سرمه... اون میثم نیست که نشسته رو زمین؟!
_چرا! یعنی چی شده؟!
دویدیم سمت میثم... تکیه داده بود به دیوار آجری و لب هایش مثل گچ سفید شده بود. لباس های خاکی تنش، خاکی تر از همیشه شده بود. از دیدن چهره ی شوک زده اش وحشت کردم؛ دست روی بازویش گذاشتم و صدایش زدم:
_میثم... میثم جان؟ چرا اینجا نشستی عمو؟... خوبی میثم؟
انگار یکهو پرت شد به زمان حال، چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد با گریه گفت:
_زدن... نامردا زدن سرمه... خونه ی شهریار رو زدن!... مادرش... پدر مریضش... شهریار و دوتا از بچه ها! یا خدا... یا خدا
سرش روی شانه ام خم شد؛ چادرم را سایه بانش کردم تا مثل ابر بهار ببارد؛ دلم تکه تکه شد از این غم وحشتناک... طاقت ماندن و دیدن صحنه های روبه رو را نداشتم؛ میثم برای به خانه آمدن مقاومت می کرد اما من و شریفه با کوله باری از درد به خانه برگشتیم.
باور نمی کردیم که خدا چطور میثم را به ما برگردانده... صبح اگر فقط چند دقیقه زودتر خداحافظی کرده و به خانه ی شهریار رفته بود حالا معلوم نبود چه می شد! بیخود نبود همه ی آن دلشوره ها!
هرچند عزیز برای شهریار و دوست های میثم که مثل پسر خودش بودند مدام گریه می کرد و عزادار شده بود... اما نمی توانستیم منکر بلایی هم بشویم که از سر خودمان رد شده...
اوضاع محله بدجوری بهم ریخته بود. ناله و شیون کم می شد اما قطع نه! روزهای جنگ برای همه پر التهاب بود، چه رزمندگانی که در خط مقدم سینه سپر کرده بودند، چه مرزنشین هایی که طی این سال ها آواره شده و خسارت های کمی ندیده بودند و چه ما که توی تهران بودیم اما هر کداممان تکه ای از قلب خودش را راهی جبهه ها کرده بود...
و با این حال باز هم آشوب تر و پر التهاب تر می شدیم وقتی می دیدیم که دشمن چطور پا را از گلیمش فراتر می گذارد و بر سر زن ها و بچه ها و مردم بی گناه آتش می ریزد...
#ادامه_دارد...
#الهام_تیموری ✍
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌
@bahejab_com 🌹
هوای حوا
🌺🌿 #تو_را_بهانه_میکنم 📚 #فصل_دوم 2⃣ #قسمت_بیست_پنجم📍 @bahejab_com 🌹
🌸🍃
#رمان 📚
#تو_را_بهانه_میکنم 2⃣
#قسمت_بیست_پنجم 📍
نمیدانم چرا اما از این که همراه پسر عذب و جوانش آمده بود برای دیدن بابا، حس خوبی نداشتم. حالا باید اول از همه به هزارتا سوال زیر و درشت شریفه جواب پس می دادم. دقیقا حدسم درست بود و وقتی مهمان ها عزم رفتن کردند شریفه بیخ گوشم شروع کرد به پچ پچ کردن و گفت:
_الحمدالله که حاجی از اسارت آزاد شد و همکارات تونستن به یه بهانه ای بیان اینجا
_چطور مگه؟
_اون خانوم که نسبت به بقیه مسنتر بود و روسری طرحدار سرش بود اسمش چیه؟
_خانم مومن
_آره... از وقتی که با آقازادش اومدن تو، سرش مثل پنکه سقفی می چرخید. تمام خونه رو دید زد. حتی فکر کنم به خوش رنگ بودن شربتم نمره داد. نیست معلمم هستین
_دقت نکردم
_تو هیچ وقت دقت نمی کنی. پسرش به چشم برادری بد آدمی نبود. بنظر چشم پاک و متین و موقر می اومد. برعکس مادرش مدام چشمش به گل های فرش بود و عرق از سر و صورتش داشت شُره می کرد... گمون کنم نیتی دارن سرمه
_چرا حرف در میاری شریفه جان؟ خب حتما خانم مومن کنجکاو بوده که بدونه خونه و زندگی همکارش چجوریه که خیلی نگاهش چرخ می خورده. پسرشم لابد به احترام مادرش و برای دیدن بابا اومده. اونا هم شبیه همه ی آدمایی که امروز اومدن و رفتن. چه آشنا و چه غریبه. دیگه اینا چه ربطی به نیت خیر داره؟
_آخه از وقتی عزیز و میثم تا دم در رفتن برای بدرقشون تا وقتی که برگشتن هم حداقل پنج دقیقه طول کشید
_خب؟ که چی؟
_غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسهست. ببین کی گفتم. نگاه خانم مومن به تو، اصلا شبیه یه همکار نبود. حالا الله اعلم...
از همان وقت احساس می کردم خوشحالی عزیز دوبرابر شده. شاید هم تصور اشتباهی بود که بر اساس حرفهای شریفه افتاده بود توی خیالم، اما هرچه که بود از شرایط به وجود آمده ناراضی بودم.
بعد از شام و تقریبا آخر شب بود که خانه دیگر خلوت شد و جز خودمان و مادر و پدر شریفه کسی نبود. پدر شریفه هم استکان چایاش را سر کشید و یاالله گویان بلند شد و گفت:
_بریم حاج خانوم. خدا رو خوش نمیاد که این بندگان خدا بعد از مدت ها بهم رسیدن و نتونن دو کلوم درددل کنن.
و با رفتن آنها، فقط خودمان بودیم و بس. جای بابا را توی پذیرایی پهن کردم و گفتم:
_بابا جاتون رو انداختم
صدایم را نشنید. نشسته بود و زل زده بود به قاب عکس آقاجان که هنوز نوار مشکی کنارش خودنمایی می کرد. دوست نداشتم غم و غصه بخورد، گفتم:
_بابا... جاتون رو انداختم که بخوابین
مثل کسی که از خواب میپرد؛ حواسش ناگهان جمع شد و گفت:
_دستت درد نکنه دخترم. حالا چه وقت خوابه؟
_گفتم شاید خسته باشین...
میثم گفت:
_داداش، نمی خوای تعریف کنی ببینیم چی شده بود که اینجوری شد؟
بابا لبخندی زد و گفت:
_شما که خودت مرد جنگ بودی اخوی! عملیات بود، تیر خوردیم... افتادیم دست دشمن و اسیر شدیم.
_برای ما خبر شهادتت رو آوردن! گفتن مفقودالاثر شدین. هرچند، من همون وقتا بازم پیگیری کرده بودم و با رفقا دنبال اسمت توی لیست اسرا گشته بودیم، اما هیچ رد و نشونی از شما نبود که نبود.
بابا دستی به سرش کشید و با لحنی آرام گفت:
_حکمتی داشته حتما.
رفتار بابا طوری بود که انگار خیلی علاقه نداشت هرچه را که به چشم خودش دیده به ما بگوید. در واقع تمایلی برای حرف زدن در مورد نحوهی اسارت و آزادی اش نداشت...
#ادامه_دارد...
#الهام_تیموری ✍
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌
@bahejab_com 🌹
هدایت شده از یک حس خوب
✂️📕✂️📙✂️📔
#رمان 📚
#تاپروانگی 🦋
#قسمت_بیست_پنجم 💌
_حواست اینجاست؟ با توام ریحانه...
با تلنگر ارشیا به زمان حال و توی بیمارستان برگشت. چطور در چند دقیقه غرق خاطرهها شده بود. مهلقا دوباره پرتش کرده بود به گذشتهها. نفس عمیقی کشید و گفت:
_آره. آره حواسم اینجاست.
_شنیدی دکتر چی گفت؟ بالاخره تا فردا مرخص میشم.
_خداروشکر. خیلی خوبه. از دست این بوی الکل و شب و روز سخت بیمارستان خلاص میشی بالاخره.
_هه. لابد باید توی خونه بنشینم و صبر پیش گیرم!
ریحانه خوب میدانست درد اصلی همسرش را. ولی نباید چیزی میگفت.
ارشیا مرخص شد. با دست و پای گچ گرفته و اخمی غلیظ که باز شدنی نبود اصلا. رادمنش با جدیت تمام پیگیر کارهای شرکت و افخم بود.
اوضاع مالی ارشیا هر روز خطرناکتر میشد و هیچ خبری از پیدا شدن افخم نبود. ریحانه اگر همسرش را دوست نداشت با ترحم نگاهش میکرد. باید دست به کار میشد برای نگه داشتن زندگیش. فشارخون ارشیا مدام بالا میرفت و دکتر جدیدا قرص آرامبخش و فشار هم تجویز کرده بود و از نظر ریحانه، این اصلا نشانهی خوبی نبود.
با ترانه و زری خانم مشورت کرده بود. هر چند دلش راضی به این کار نبود اما باید کمکی میکرد. این روزها ارشیا سر کوچکترین مسالهای داد و قال راه میانداخت و رگ گردنش متورم میشد. میترسید از گفتن، اما چاره ای نبود... برای تصمیمی که گرفته بود عزمش را جزم کرد. اگر حالا نمیتوانست کاری کند و مفید باشد پس کی؟
در زد و رفت توی اتاق. انگار میخواست سختترین کار دنیا را انجام بدهد. دستش میلرزید. جعبه را روی پای گچ گرفتهاش گذاشت و لب تخت نشست. سعی کرد لبخند بزند اما نمیشد. ارشیا با بدخلقی پرسید:
_این چیه؟
_معلوم نیست؟ جعبهی جواهراتم.
_خب؟
شانهاش را بالا انداخت و گفت:
_لازمش ندارم
_بنداز دور
_گفتم شاید به دردت بخوره
_که کاردستی درست کنم؟
باید صبوری میکرد. در جعبه را باز کرد و به طلاهای داخلش اشاره کرد. پرُ بود از زیورآلات قیمتی این سالها. از هیچکدامشان خیلی دل خوشی نداشت. فقط قشنگ بودند و گران قیمت.
_میشه فروختشون.
ارشیا کمی کجکی نگاهش کرد و ناگهان زد زیر خنده. بلند و صدا دار. ریحانه با ترس نگاهش کرد. بعد از یکی دو دقیقه، چشمهایش را که از خنده به اشک افتاده بود پاک کرد. سرش را تکان داد و گفت:
_ببین کار من به کجا رسیده...خدایا.
ریحانه اما بغض کرد از این همه خودآزاری شوهرش. صدایش را صاف کرد:
_ارشیا جان. این روزا برای هر کسی پیش میاد. سخت هست اما گذراست. تو نباید انقدر خودت رو اذیت کنی. همه آدما توی زندگی چندبار شکست رو تجربه میکنن...
هنوز حرفش تمام نشده بود که نفهمید ارشیا چرا ناراحت شد. ناگهان مثل پلنگ زخم خورده نیمخیز شد و با دست، جعبه را پرت کرد. تخت و فرش و زمین، حالا پر شده بود از تکههای طلایی رنگ. انگشتر و دستبند و گوشواره و... تا کی باید ریز ریز جمعشان می کرد؟
_شکست خوردن؟ تو چه میفهمی اصلا؟ ببینم من کی از تو کمک خواستم؟ هان؟ نکنه فکر کردی با فداکاریت دوباره همه چیز به روال عادی بر میگرده؟ مطمئن باش صدتا از این جعبهها هم ناچیزه در مقابل بدهیهای شرکت، اما من روی همین پای لنگ خودم دوباره وامیستم. همینم مونده که تو با این عقل کوچیکت به من، به ارشیا نامجو ترحم کنی و از اموال شخصیت بذل و بخشش کنی.
چنان قرمز و کبود شده بود که ریحانه به غلط کردن افتاد. اما روزها بود که برای گفتن این حرفها با خودش کلنجار رفته بود. نباید کوتاه میآمد. دست ارشیا را گرفت. محکم پسش زد و گفت:
_برو بیرون
دوباره نزدیکتر رفت و با مهر گفت:
_ارشیا جان، من زنتم. درسته که توان کمک آن چنانی ندارم اما بهرحال این طلاها و پسانداز هم...
ارشیا از نزدیکترین فاصله ممکن به صورتش تقریبا عربده زد:
_بس کن، متنفرم از لحنی که بوی ترحم بده. چرا نمی فهمی؟ برو بیرون!
.
ریحانه از چهرهی سرخ و کبودش ترسید. مغزش انگار هنگ کرده بود.
_بلند شو برو بیرون تا دستم هرز نرفته.
لرزه به جانش افتاد. چقدر ترسناک شده بود. ارشیا بود که این حرفها را میزد و تهدیدش میکرد به زدن؟ صدای نفسهای بلند و عصبیش توی گوش ریحانه کشیدهتر میشد. حتما فشار خونش بالا رفته بود. چارهای جز رفتن هم داشت؟
#الهام_تیموری ✍
#داستان_سریالی 📨
#یک_حس_خوب 🦋
https://eitaa.com/joinchat/3094020098C4a90aaf1e3