eitaa logo
حیات قلم
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
536 ویدیو
58 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حیات قلم
#بازمانده☠ #قسمت١۴🎬 -بله. بفرمایید. -ببخشید اشتباه گرفتم. خدانگهدار. فرصت نمی‌دهم که مرد حرفی بزند
١۵🎬 هاج و واج نگاهش می‌کنم. ساندویچ سردی مقابلم گرفته است. چشم از او برمی‌دارم و به پشت سرش خیره می‌شوم. زن با همان ساک و تسبیح فیروزه‌اش کنار اتوبوس ایستاده است و می‌خواهد سوار شود. دوباره به ساندویچ نگاه می‌کنم. آخرین غذایی که خورده بودم، غذای بازداشگاه بود. انگار تازه صدای شکمم را می‌شنیدم. مُردَد ساندویچ را از دستش می‌گیرم و تشکر می‌کنم. پسر می‌دَود و پشت سر مادرش، وارد اتوبوس می‌شود. احساس می‌کنم بغض سنگینی، درست وسط حنجره‌ام نشسته و راه نفس‌کشیدنم را گرفته است. چقدر ترحم برانگیز شده‌ام. محتاج یک لقمه غذا، که از این و آن به من برسد‌! منی که سوگولی خانه بودم! منی که همیشه بهترین مارک‌ها و برندها را به تن می‌کردم و زیباترینِ هرچیز را در کنج کمدم انبار کرده بودم! نایلون ساندویچ را پاره می‌کنم و تکه‌ای از آن را گاز می‌گیرم. دهانم خشک است و همین باعث می‌شود، لقمه حلقم را چنگ بزند و راهش را از میان بغض‌های تلنبار شده پیدا کند. بغض‌هایی که دیگر اجازه نمی‌خواستند. بی مهابا، بی وقت و زمان، اشک می‌شدند و دانه‌دانه روی گونه‌ام می‌غلطیدند و به سخره‌ام می‌گرفتند. * نمی‌دانم چقدر گذشته بود که با صدایی، چشمانم باز می‌شوند. سرم را بالا می‌گیرم و به اطراف نگاه می‌کنم. دوباره ماشین بوقی می‌زند و صدای آشنایی میان همهمه‌ی مسافران، گم می‌شود. بلند می‌شوم. نایلون ساندویچ، از پاهایم سر می‌خورد و کنار می‌افتد. نگاهم دوباره اطراف را می‌پاید. -رها! دوباره صدای بوق ممتد. رد صدا را دنبال می‌کنم و نگاهم می‌خورد به پراید سفیدِ رنگ‌ورو رفته‌‌ای که آنطرف جاده، چراغ می‌زد. تازه حالا متوجه تاریکی هوا می‌شوم. خورشید غروب کرده بود و ریسه‌های لامپ اطراف مجتمع، روشن شده بود. -رها...رها! زیر لب زمزمه می‌کنم" بهاره" با سرعت می‌دوم و خودم را به جاده می‌رسانم. ماشین ها با سرعت، رد می‌شدند و مجال عبور نمی‌دادند. منتظر می‌مانم تریلی که نزدیک می‌شود رد شود و بعد با سرعت می‌دوم و خودم را به ماشین می‌رسانم. مجال نمی‌دهم و محکم، خودم را در آغوشش پرت می‌کنم. چند قدم عقب عقب می‌رود و دستش را به ماشین تکیه می‌دهد. -نزدیک بود بندازیم دختر! حتی زبانم به سلام نمی‌چرخد. دستش را روی کمرم بالا و پایین می‌کند. -رها خوبی؟! این چند روز برایم گران تمام شده بود، به اندازه‌ی ماه ها و شاید سال‌ها. دیدن یک آشنا تنها چیزی بود که می‌توانست کمی از آتش درونم را خاکستر کند. از آغوشش که بیرون می‌آیم، تازه متوجه دختری می‌شوم که از ماشین پیاده شده بود و کنارمان ایستاده بود. خودش پیش قدم می‌شود و مرا در آغوش می‌کشد. -مارو نصف جون کردی تو رها! بگو ببینم چیکار کردی؟ دست‌های مائده از بازوهایم سر می‌خورد و یک قدم عقب می‌رود. نگاهم را بالا می‌کشم. دقیقا روی همان رخت‌های سیاهشان. دوباره چهره‌ی نسیم روبرویم نقش می‌بندد. لرزش صدایم نمی‌گذارد حرف بزنم. -بچه‌ها؟ سرم خم می‌شود و نگاهم به زمین دوخته می‌شود. -من نسیم و نکشتم. قسم می‌خورم من نکشتمش. کار من نبود. به جون مادرم قسم می‌خورم. بهاره بازوهایم را محکم می‌گیرد و تکان می‌دهد. -اِ این چه حرفیه می‌‌زنی؟ دیوونه شدی؟ اینقدر احمق نیستیم که یه صدم هم فکر کنیم کار تو بوده. سوز سرما که به صورتم می‌خورد. اشک‌هایم یخ می‌شوند و تنم را می‌لرزاندند. جای خالی نسیم، میان حلقه‌ی رفاقتمان، دیواری شده است که هرلحظه روی سرم آوار می‌شود. اصلا شاید هم حق با پلیس باشد؟! نکند واقعا من نسیم را کشته باشم؟ نکند تعلل من باعث مرگش شده باشد؟ -رها واقعا مارو اینطور شناختی؟ با صدای بهاره افکارم به هم می‌ریزند. -چرا ما باید همچین فکری بکنیم؟ غیر اینه که خودمون فرستادیمت پی نسیم؟ این را که می‌گوید نگاهش را به مائده می‌دهد و منتظر می‌شود که او هم حرفش را تایید کند. مائده کمی من من می‌کند و همانطور که با انگشت هایش ور می‌رود می‌گوید: -آ...آره حق با بهاره است. بعد هم سمت ماشین می‌رود و در صندلی جلو را باز می‌کند. -قبل اینکه هوا خیلی تاریک بشه بیاید بریم. رفتارش مثل همیشه نیست. انگار از دیدنم خوشحال نشده! در صندلی عقب را باز می‌کنم و می‌نشینم. آفتاب غروب کرده بود اما هنوز، باریک‌های نور از پشت‌کوه ها بیرون زده بودند. ** ماشین، با سرعت حرکت می‌کرد و باد تندی که از پنجره داخل می‌شد، روی گونه‌ام تازیانه می‌زد. -نسیم رو خاک کردن؟! مائده نگاهی از آینه به جلو می‌اندازد و پشت بندش بهاره، رویش را به سمتم بر می‌گرداند. انگار از سوال بی مقدمه‌ام جا خورده. ١۵✅ 📆 #١۴٠۴/١١/٠۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/hayateghalam
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿ شروع هر روز با قرآن☑️ باهم تا ختم قرآن صفحه ٥٢١ هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم. ☀️ ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡   @hayateghalam ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حیات قلم
#بازمانده☠ #قسمت١۵🎬 هاج و واج نگاهش می‌کنم. ساندویچ سردی مقابلم گرفته است. چشم از او برمی‌دارم و به
١۶🎬 به جلو نگاه می‌کند و می‌گوید: -نه هنوز. فعلا کالبد شکافیش کردن. -به باباش گفتن؟ کلافه نفسش را بیرون می‌دهد: -خبری ازش ندارن. خانواده‌ی دیگه‌ای هم نداره. یه خاله و دایی داره که اونم ایران نیست. می‌خواهم سوال بعدی را بپرسم که یک‌دفعه ماشین با سرعت، لایی می‌کشد و صدای بوق ممتد ماشین سنگینی که از روبرو می‌آمد، بلند می‌شود. بعد از چند متر زیگزاکی رفتن بالاخره، فرمان زیر دستش محکم می‌شود. بهاره جیغی می‌زند و باعصبانیت ضربه‌ای به شانه‌ی مائده می‌زند. -معلومه چه مرگته؟ نزدیک بود مارو به کشتن بدی؟ با فریاد بهاره، دست لرزانش را از روی فرمان بلند می‌کند و روی شلوارش می‌کشد. صدای نفس‌هایش که آرام می‌گیرد، می‌گوید: -نمی‌دونم! نفهمیدم کی رفتم تو لاین مخالف. یه...یه‌لحظه حواسم پرت شد! -این بدبخت تازه از زیر بار زندان فرار کرده، بزار دو روز نفس راحت بکشه بعد بندازش زیر تریلی! بعد سرش را به سمتم برمی‌گرداند. اما با دیدن چهره‌‌ام، لبخندش جمع می‌شود و ببخشید ریزی می‌گوید. نمی‌دانم کجای این بلا خنده دار بود! ** چند دقیقه‌ای می‌شد که وارد شهر شده بودیم. ماشین آرام‌آرام سرعت کم می‌کند و کنار جدول می‌ایستد. -چرا نگه داشتی؟ -بریم یه چیزی بخوریم بعد می‌ریم. به بیرون نگاه می‌کنم. تابلوی بزرگ رستوران، میان تاریکی هوا چراغ می‌زد و جلب توجه می‌کرد. پیاده می‌شویم. -تو نمیای؟ با حرف بهاره نگاهم به مائده گره می‌خورد که هنوز پشت فرمان نشسته بود. -شما برید من الان میام. بهاره شانه‌ای بالا می‌اندازد و دستی به کمرم می‌کشد. -بریم. هوا ابری است و بوی نم تمام شهر را گرفته. نگاهم روی رستوران ثابت می‌شود. درهای شیشه‌ای و قالیچه‌ی قرمز خاک گرفته‌ای که جلوی در پهن بود، باعث می‌شود مدرن تر جلوه کند. داخل می‌شویم. فضای نسبتا بزرگی دارد و دیوارهای سنگی‌اش با ریسه‌های برگ، رنگ و رو گرفته است. -اونجا خوبه؟ رد اشاره‌اش را می‌گیرم. نگاهم می‌خورد به میز چهار نفره‌ای که کنار آکواریوم بود. پشت میز که می‌نشینیم تازه یاد دست‌های خاکی‌ام می‌افتم. -من میرم دستامو بشورم. زود برمی‌گردم. آهسته از پشت میز بلند می‌شوم و به سمت سرویس‌ بهداشتی که داخل راهروی انتهای رستوران بود می‌روم. شیر آب را باز می‌کنم. هجوم قطرات آب که به روشویی می‌خورد، باعث می‌شود دوباره تصویر حمام جلوی چشمم بنشیند. انگار پرت شده‌ام در آن گذشته‌ی لعنتی! شیر باز بود و آب توی وان می‌ریخت. با خون که ترکیب می‌شد سرریز می‌کرد و راهش را به سمت کف حمام باز می‌کرد. بوی قهوه دوباره در هوا پخش می‌شود و معده‌ام را می‌سوزاند! چشمانم را محکم می‌بندم. چندبار مشتم را پر از آب می‌کنم و روی صورتم می‌پاشم. از آینه به خودم نگاه می‌کنم؛ زیر چشمانم گود رفته و سیاه شده‌است. آنقدر شکسته‌ام که دلم به حال زارم می‌سوزد! شیر آب را دوباره باز می‌کنم و مشتم را از آب پر می‌کنم. چند جرعه می‌‌نوشم تا آتش بغضم را مهار کنم؛ اما شدنی نیست! نفس عمیقی می‌کشم و بیرون می‌روم. چند قدم جلوتر می‌روم که نگاهم روی میز شماره پنج ثابت می‌شود. بهاره ایستاده است و با نگرانی با دو مرد دیگر، بحث می‌کند. می‌خواهم جلو بروم اما یک‌لحظه نفسم حبس می‌شود. دقیق تر نگاه می‌کنم. حالا واضح‌تر می‌توانم بیسیم را در دستشان ببینم. مغزم یک لحظه قفل می‌کند! من که پابند الکترونیکی ندارم! چطور به این سرعت ردیابی شدم؟! در این چند دقیقه کلا یادم رفته بود چه کسی هستم! آنقدر که به خود جرعت دهم پا به چنین مکان‌هایی بگذارم. من یک مجرم فراری‌ام که برای آن مامورها حکم شکار دارد! چندقدم عقب می‌روم. دست‌های لرزانم را درجیب مانتو قایم می‌کنم. انگار بختک افتاده به جانم که تنم به زور حرکت می‌کند. سرم را پایین می‌اندازم و شالم را جلو می‌کشم. از کنار سرویس بهداشتی رد می‌شوم. در فلزی خروج اضطراری را فشار می‌دهم. آرام باز می‌شود. می‌خواهم خارج شوم که یک لحظه دستم کشیده می‌شود. بادیدنش نگاهم می‌لرزد. زمزمه می‌کنم: -مائده. خیال می‌کنم می‌خواهد کمکم کند اما با حرفی که می‌زند یک لحظه دنیا دور سرم می‌چرخد: -منو ببخش رها؛ این کارو فقط بخاطر تو کردم. اشک‌هایش راه باز می‌کند. -تو با فرارت فقط جرمتو قبول کردی. بیا و تمومش کن. بزار خود پلیس حقیقتو میفهمه. نه امکان نداشت. نه‌! باور نمی‌کنم! یعنی واقعا این فردی که مقابلم ایستاده خود مائده است؟! انگار کسی چنگ می‌زند و قلبم را تکه تکه می‌کند. نمی‌خواهم باور کنم. نگاهم به نگاه بهاره تلاقی می‌کند که به من اشاره می‌کند و پشت بندش مردی که کنارش ایستاده است و درحالی که به چهره‌ام زل زده، بیسیمش را بالا می‌آورد. یک لحظه دنیا دور سرم می‌چرخد. ١۶✅ 📆 #١۴٠۴/١١/٠٧ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/hayateghalam