eitaa logo
حیات معقول
230 دنبال‌کننده
148 عکس
232 ویدیو
2 فایل
🔻 کانال اصغر آقائی ✍ درباره مسائلی که به‌گمانم مهم است، می‌نویسم؛ شاید برای خودم و تو مفید باشد: ✔ گاه متنی ادبی؛ ✔ گاه تبیین؛ ✔ و گاه نقد 🔺️ اینها دل‌مشغولی‌های یک طلبه هستند. 🔻ارتباط با من: 🆔️ @aq_110
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 گام به گام با انسان کامل (۲۴) ✍ اصغر آقائی ________________ 🌀 گام سوم: با ابراهیم ع: جوان قیام‌کرده (۴) 🔻 ... واژه‌ای که مرا از دیروز به هراس انداخته بود، اکنون مقابل من است. ... ستون‌های برافراشته، قد و نیم‌قد ... 🔻با بازشدن درب معبد، وارد شدیم. من ناگهان خشکم زد. درون معبد چنان تزیین‌ شده‌ بود که بهت تمام وجودم را گرفته بود. 🔻 اما انگارنه انگار ... حتی گویی در زندان افتاده است. روح بزرگ ، با دیدن بشرِ دو پا همیشه در آزار است و ابراهیمی که حتی بویی از شرک در سخن و رفتار او نبود، ... تحمل آن مکان برایش سخت بود. «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» 🔻امّا ... چه شده است؟ ابراهیم کنار بتی ایستاد. عجیب است!؟ من که به خاطر حیرت از آنچه در قاب چشمانم قرار گرفته بود، قدم‌هایم شل شده بود، از ابراهیم عقب افتاده بودم، که همیشه دنیا انسان را از مسیر و همراهی با انسان کامل دور می‌کند، دوان دوان خود را به ابراهیم رساندم. 🔻بتی عظیم الجثه که بسیار با ابهّت نیز تزئین شده بود، گویی تمام وجودم را کرده بود. ... 🔻ابراهیم که در چشمان بت بزرگ خیره شده بود، زیر لب چیزی می‌گفت. نمی‌دانستم چه می‌گوید اما معلوم بود در سر دارد. 🔻هنوز ذهنم درگیر این اتفاق بود که ابراهیم خطاب به من گفت: این است؛ خدای خدایان این مردم. و قرار است همکار من باشد و در خدمت من. لبخندی تلخ بر لبانش نشست و آرام به راه افتاد. 🔻خیلی وقت‌ها از کوتاهی که در این سفر از انسان کامل می‌شنیدم، ذهنم پر از سؤال می‌شد ... خوب بت بزرگ باشد؛ چه در سر داری؟ همکار تو باشد یعنی چه؟ تا دیروز بی‌جان و کر و کور بود و الان یک‌هوووووو همکار تو شد؟! 🔻بارها در طول سفر از انسان کامل گیج و منگ شده بودم؛ اما آموخته بودم تا در حیرت قرار نگیری، مسیرت را نخواهی یافت که حیرت مقدمه ظهور عقلانیت و در پس آن عشق به معبود حیرت‌آفرین است. 🔻من هرچند می‌دانستم نقشه‌های در ذهن را به دیگران گفتن، کار یک انسان عادی هم نیست، چه رسد به انسان کامل؛ اما کنجکاوی من را اذیتم می‌کرد؛ ولی می‌دانستم هیچگاه انسان کامل تنها و تنها به خاطر حس کنجکاوی دیگران و خواسته‌های محدود آنان، عالی خود را قربانی نمی‌کند. 🔻و من محکوم به ‌سکوت بودم؛ چرا که حس کنجکاوی من همیشه در طول این سفر، در برابر ، خود را از پیش باخته می‌دانست؛ تا زمانی که خود او مرا آگاه سازد. من سکوت کردم تا ببینم چه خواهد شد. 🔻حقیقتاً چقدر سخت است درکِ حال انسان کاملی که تمام لحظات او بردباری است «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ» 🔻ابراهیم سوی دربی بزرگ به راه افتاد و من هم در پیِ او ... و ابراهیم زیر لب گفت: خدای من مرا به راه مستقیمت هدایت کن و مرا از مشرکان دور ساز «قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» 🔻اکنون ابراهیم در برابر کاهن بزرگ ایستاده است و من کناری؛ چه خواهد شد؟ این را در دل با خود گفتم و کمی راستش ترسیدم نکند ... ابراهیم پاسخی نداشته باشد ... . 🔻از فاصله که به ابراهیم نگریستم، صلابت او را بیشتر حس کردم. و کمی قوت قلب یافتم. 🔻به دور و اطراف که نگاهی کردم، سرهای به زیرافکنده، دستان بر هم به رسمِ اطاعت و بندگی، گذاشته شده، ... همه نشان از رقّیت و سرسپردگی داشت و ابراهیم یگانه و تنها در آن همه شکوه تصنعی، صلابتی دیگر داشت. کوهی سر به فلک کشیده، دریایی آرام ... و من محو او شده بودم که صدایی مرا به خود آورد. ... ... و سفر ادامه دارد. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ 🆔 @hayatemaqul