#سرزمین_یاس
#برگشصتهشتم
شايد بخواهى بيشتر از درخت طوبى بدانى، پس گوش كن:
درخت طوبى، درخت بزرگى است. اگر پانصد سال زير سايه آن قدم بزنى، باز از سايه آن بيرون نمى روى.
هر شاخه آن صد نوع ميوه دارد، هر ميوه اى كه بخواهى مى توانى از آن بچينى و اگر از شاخه آن ميوه بچينى، فورى جايش، ميوه ديگرى سبز مى شود. در همه خانه هاى بهشتى شاخه اى از آن وجود دارد. روزىِ همه اهل بهشت از اين درخت است. پيامبران هم مهمانِ كرم فاطمه (س) هستند.
در زير اين درخت، چهار نهر جارى است: نهرى از آب گوارا، نهرى از شير، نهرى از شراب بهشتى، نهرى از عسل".
ديگر چه بگويم؟ هر وقت به بهشت بروى مى توانى عظمت درخت طوبى را ببينى. آن وقت مى توانى بفهمى كه خدا در شب عروسى فاطمه (س) چه چيزى به فاطمه (س) داده است.
اُمّ اَيمن دوّمين خاطره خود را چنين بيان مى كند:
چند سال قبل، يك شب خواب پريشانى ديدم، از خواب بيدار شدم گريه كردم. مى ترسيدم بلايى براى پيامبر پيش بيايد. تا صبح كارِ من گريه بود. همسايه ها كه صداى گريه مرا شنيده بودند به خانه ام آمدند.
آنها از من سؤال كردند چه شده است؟
من جرأت نمى كردم خواب خود را تعريف كنم و همانطور گريه مى كردم.
خبر به گوش پيامبر رسيد و كسى را به دنبال من فرستاد. من نزد پيامبر رفتم. او به من گفت:
ــ اُمّ اَيمن! چه شده است؟ خوابت را تعريف كن، ببينم چه چيزى تو را نگران كرده است!
ــ نه، من نمى توانم آنچه را در خواب ديده ام به زبان بياورم. خدايا! از همه بلاها به تو پناه مى برم!
ــ هر خوابى تعبير خودش را دارد. تو خوابت را بگو تا آن را تعبير كنم.
ــ ديشب خواب ديدم كه پاره اى از بدن شما در دست من بود. خاك بر سرم! چه بلايى قرار است براى شما پيش بيايد؟
ــ اين كه خواب خوبى است! مبارك است!!
ــ آيا درست شنيدم؟ يعنى هيچ بلايى نمى خواهد براى شما پيش بيايد؟
ــ اُمّ اَيمن! به زودى فاطمه پسرى به نام حسين به دنيا مى آورد. حسين پاره تن من است و تو پاره تن مرا در بغل مى گيرى.
از آن روز به بعد من منتظر بودم تا حسين (ع) به دنيا بيايد. مدّتى گذشت و خبر تولّد حسين (ع) به من رسيد.
به خانه فاطمه (س) رفتم. حسين (ع) را در آغوش گرفتم. او را بوسيدم. او چقدر شبيه پيامبر بود.
هنوز پيامبر حسين (ع) را نديده بود. از فاطمه (س) تقاضا كردم تا حسين را براى پيامبر ببرم. او قبول كرد.
حسين در آغوش من بود و من به سوى خانه پيامبر رفتم. وارد خانه شدم. پيامبر تا نگاهش به من افتاد فهميد كه من حسين (ع) را براى او آورده ام. از جا برخواست، چهره اش از شادى مى درخشيد. جلو آمد. در حالى كه لبخندى بر لب داشت گفت: اُمّ اَيمن! يادت هست خواب ديده بودى كه پاره تن من در دست تو بود. ديدى خواب تو چگونه تعبير شد.
🦋🦋🦋🦋🌻🦋🦋🦋🦋
#سرزمینیاس
#قصهفدک
#قصهتمامروزهایشیعه
#فدکپرچمخدا
#برایمادرمانحضرتزهراسلامالله
#کپیآزاده
#نشرحداکثری
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
https://eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef