#کتابدا🪴
#قسمتدویستسینهم🪴
🌿﷽🌿
ندانستم چه چیزی باید بگویم. برگشتم سر جایم نشستم. دایی که
حواسش به من بود و حرفهای سرباز را شنیده باز اصرار کرد با
او برویم. من حرفی نزدم. لیلا گفت: هر وقت زهرا اومد من هم
باهاش می آیم
دایی که فهمیده بوده اصرارش بی فایده است و نمی تواند نظر ما
را عوض کند، حوالی ظهر گفت می خواهد برود. با هم از مسجد
بیرون آمدیم. چند دقیقه ایی کنار سنگری که نبش دیوار مسجد
جامع با کیسه های شن ساخته بودند، ایستادیم. دایی دوباره به لیلا
گفت حداقل تو بیا بریم. لیلا به من نگاه کرد و گفت: به من نمی
خواهم از خرمشهر بروم. دایی که این نگاه را دیده به من گفت:
زهرا این قدر لجبازی نکن. تو چرا فقط حرف خودت رو میزنی،
چرا این قدر یه دنده ایی بیا برویم. به حال مادرت رحم کن، خواهر
من دیگه چقدر داغ ببینه
گفتم من نمی آیم دایی گفت: تو نمی آیی، الاقل بذار این بیاد. گفتم:
من کاری ندارم. اگه لیلا میخواد بره من مانع نمی شوم
به شیشه های کوکتل مولوتفی که گوشه سنگر ریخته بود، نگاه
کردم و ادامه دادم: اتفاقا ليلا با شما بیاد خیال من راحت تره.
لیلا گفت: نه خیره من خودم می خوام بمونم، کسی من رو اینجا
نگه نداشته
دایی که تا آن موقع خودش را نگه داشته بود، چشم هایش پر از
اشک شد سرش را تکان داد و گفت: خودتون میدونید. من دیگه
نمی دونم چی کار کنم تا شما راضی بشید. هر چی میگم فکر مادر فکر خواهر، برادرهاتون باشید، حرف گوش نمی کنید پرسیدم: دایی حالا شما کجا میروی؟ گفت: می روم دنبال خواهرم
ببینم کجا آواره شده
دایی که رفت آمدیم داخل مسجد و سرمان را به کارهای آنجا گرم
کردیم، مادر خسرو مرتب می آمد و ما را دلداری می داد. کمی
که گذشت لیلا گفت می خواهد برگرده جنت آباد گفتم: تو برو من
بعدا میام. می خواستم در تهیه شام کمک کنم. مسجد دیگر برای
کارهای پخت و پز مناسب نبود. از روز هشتم، نهم حرف جابه جا
کردن محل پخت غذا و درمانگاه را می شنیدیم، چون مسجد خیلی
مورد هدف قرار می گرفت. گاهی شیشه ها خرد میشد و ترکش به
در و دیوارش می خورد و خرده شیشه و خاک توی دیگ های غذا
می ریختند. آن طرف رفت و آمد به درمانگاه خیلی زیاد بود.
مردم هم از دیدن مجروحین وملت زده می شدند و فضا از لحاظ
روانی تامین می شد. از نظر بهداشتی هم بهتر بود درمانگاه منتقل
شود. آقای نجار می گفت: اینجا جای مان تنگ است. جلوی مردم
راحت نیستیم. راست میگفت. با این همه فشار کار های خاصی
برای استراحت نداشت. ما در حریم پرده درمانگاه هر طور بود
شب را به صبح می رساندیم ولی آقای نجار شبها توی حیاط می
ماند و در هیاهو و رفت و آمد می خوابد.
اگر خوبه یادم مانده باشد، غروب همین روز که هوا دیگر رو به
تاریکی می رفت، آقای نجار گفت: با دکتر شیبانی صحبت کردیم،
قبول کرده مطبش را در اختیار ما بگذارد. همین امروز برویم
دستی به سر و روی مطب بکشیم. چند وقتی مطب بسته بوده حتما
پر از گرد و خاک بود
من و چند تا از دخترها گفتیم: ما می رویم. چارو و دیه آب برداشتیم
و رفتیم مطب. دكتر شیبانی دندانپزشک بود. مطبش روبه روی
مسجد جامع، تین جنوبی خیابان فخر رازی و خیابان انقلاب قرار
داشت. در واقع در دو، سه قدمی مسجد بود و این آمار بزرگی به
حساب می آمد. چون هم بچه های مدافع که زخمی ها را می
آوردند سرگردان نمی شدند، هم ما در جریان مسائل و اخبار مسجد
جامع قرار می گرفتیم. وقتی ما رفتیم، در مطب باز بود. با صباح،
زهره و اشرف فرهادی، مریم امجدی و حسین عیدی از چند پله
جلوی در گذشتم و وارد راهروی نسبتا باریکی شدیم که سمت
راست و چپش یک اتاق بود. بعد از راهرو هال بود و در دو اتاق
دیگر هم توی هال باز می شد. در انتها هم حیاط خلوت نسبتا
بزرگی بود که سقف نداشت و نورگیر خوبی به حساب می آمد.
وسایل دندانپزشکی و کتابخانه دکتر توی اتاق های اولی بودند.
قرار شد کف مطب را آب و جارو کنیم، کتاب های کتابخانه را
توی کارتن بگذاریم و وسایل دندانپزشکی را توی یک اتاق جمع
کنیم. این طوری جا برای چیدن داروهای ارسالی در قفسه های
کتابخانه باز می شد. کار نظافت یکی، دو ساعتی طول کشید. همه
جا را خاک گرفته بود. با جارو عربی موزاییکهای کف مطب را
جارو زدیم و بعضی جاها را آب ریختیم و شستیم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef