#کتابدا🪴
#قسمتدویستنود 🪴
🌿﷽🌿
من هم پشت وانت جا گرفتم شدت حمله ها بیشتر
شده بود. خمپاره ها با به قول خرمشهری ها، خمسه خمسه
چندلایی روی زمین می نشستند، بیچاره حاتم مستاصل مانده بود چه
کار کند، گاه پایش را روی گاز می گذاشت و با سرعت پیش می
رفت، بعد یک دفعه ترمز می کرد و ما را پشت وانت به هم می ریخت
و به دیواره های وانت میگوبید. سر همان برج خطرناک آنقدر
آتش زیاد شد که حاتم فریاد کشید برید پایین، بپرید پایین، الانه که
ماشین بره رو هوا
مردها می گفتند: نگه دار. نگه دار می زنن، برید
پایین. پناه بگیرید
خمپاره ها از هر طرف می آمدند. اول صدای سوت شان را می
شنیدیم و هول و ولایمان بیشتر می شد که الان به ماشین اصابت
می کنند. حاتم کمی سرعت را کم کرد. پسرهای مسجد اول پریدند
و در شیب جاده قل خوردند. مردها هم بلافاصله از دیواره کنار
وانت
خودشان را پرت کردند. من ماندم چه کار کنم. اول خواستم از
کنارة وانت بپرم، به نظرم ارتفاع بلند بوده منصرف شدم. خودم را
به سمت در وانت رساندم. چادرم را سفت گرفتم. به آسفالت و
شیب خاکی کنار جاده، نگاه کردم. فکر کردم چطور باید بپرم تا
آسیب کمتری ببینم، صدای حاتم را هم می شنیدم که مرتب می
گفت: بپر دختر, زود باش. به خودم گفتم باید از پهلو بپری و توی
شیب جاده قل بخوری. اگر جفت پا پایین بیایی پاهایت قلم می شه و
این حساب و کتاب ها در عرض چند ثانیه صورت گرفت.
چشمانم را بستم و یا علی گفتم و پریدم
موقع فرود آمدنم لحظه ایی که بین زمین و آسمان بودم خمپاره ایی
در سه، چهار متری ام زمین خورد و همزمان پایم سوخت. از آن
طرف موقع اصابتم به زمین، با اینکه نمی خواستم روی آسفالت
بیفتم، بازوی چپم به لبه آسفالت جاده گرفت و درد و سوزشی
شدیدی توی دستم پیچید، بلافاصله توی خاک قل خوردم و در شیب
جاده خوابیدم. درد بدی توی دستم احساس می کردم. پای راستم،
کمی بالاتر از زانویم هم میسوخت. آهسته روی پایم دست کشیدم،
دلم خیس شد، فهمیدم ترکش خورده است. باز آرام روی زخم دست
کشیدم اثری از ترکش نبود. خواستم به شکم بخوابم و جاده را نگاه
کنم، دیدم اصلا نمی توانم به بحث مهم اشاره ایی بکنم.
یکی از همکاران حاتم توی آن صدای انفجار ها و لرزش زیر
پایمان، فریاد میکشید هیچکس نیست، به فریادمون برسه ؟ لامصب
ها، بسه دیگه، یا ابا الفضل به دادمون برس
پسرها می خندیدند و می گفتند: نترس عمو. چیزی نیست. الان
تموم میشه بعد که چشمشان به من افتاد، چون اصابت ناجور مرا با
زمین دیده بودند، با فریاد پرسیدند: طوری تون شده؟
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef