eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 ‌🪴 🌿﷽🌿 راننده از بین کوچه ها و خانه های کاهگلی میرفت و بالاخره جلوی در خانه ایی نگه داشت. پایین پریدیم، پسری که ما را آورده بود خانه مجاور آن جایی که ایستاده بودیم را نشان داد و گفت: این هم خانه ماست گفتم: خب از خونه تون برو، در اینجا رو باز کن گفت: من می ترسم حسین گفت: مرد گنده از چی می ترسی؟ گفت: می ترسم دیگه اگه نمی ترسیدم که دنبال شماها این همه راه نمی اومدم. خودم برش می داشتم و می آوردم. می ترسم این موقع شب روحش بیاد سراغم. گفتم: چرا چرند میگی؟ برو در رو باز کن قبول نکرد. گفتم: خب خودمون میریم حسین و عبدلله گفتند نه به شما نمی خواد بیایی گفتم: ناسلامی من امدادگرم. شاید زنده باشه. باید ببینم، به دادش برسم حسین از در خانه بالا رفت. من و عبدلله هم از راه پلکان خانه مجاور به پشت بام راه پیدا کردیم و از پله های خانه مورد نظرمان پایین آمدیم. راه پله به دالان ورودی خانه ختم می شد دالان را جلو رفتیم. در یک اتاق توی همین دالان باز می شد. مثل همه خانه های قدیمی این اتاق مهمانخانه بود تا ورود و خروج آدم های بیگانه به اندرونی خانه کاری نداشته باشد. از دالان گذشتیم و وارد حیاط شدیم. در دیگر همین اتاقی توی حیاط باز می شد. حسین و عبدلله سراغ اتاق های انتهایی حیاط رفتند و من هم چراغ قوه ام را روشن کردم و با سلام و صلوات به طرف در دوم مهمانخانه راه افتادم. توی آن ظلمات ترس به جانم افتاد. خودم را سرزنش کردم، حالا که آمدم چرا جلوی در منتظر ماندم. اگر کسی توی خانه کمین کرده باشد، چه کار کنم بعد جواب خودم را می دادم: نامردی بود اگر حسین و عبدلله را تنهایی می فرستادم. اگر بلایی سرشان می آمد، خودم را نمی بخشیدم. وقتی چراغ قوه را داخل اتاق انداختم، دیدم یک نفر درست روبه روی دری که من ایستاده ام، خوابیده است. چراغ را چرخاندم، کسی دور و برش نبود، نور را روی صورتش گرفتم. چهره پیرمردی را دیدم. صدا کردم: حسین، عبدلله بیایید اینجا پسرها به طرفم دویدند. در را باز کردیم و رفتیم داخل. چراغ را روی صورت پیرمرد گرفتم. چشمان و دهانی باز مانده همان طور خشک شده بود. دستم را روی شریان گردنش گذاشتم. نبض نداشت. به امید شنیدن ضربان هرچند ضعیفي قلب پیر مرد، خم شدم و گوشم را روی سینه اش گذاشتم. صدایی نمی آمد. انگار این قلب هیچ وقت طبی نداشته... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef