#کتابدا🪴
#قسمتدویستنودیکم 🪴
🌿﷽🌿
کمی سرم را بالا آوردم، حاتم ماشین را وسط جاده رها کرده و
خودش به پایان زده بود، هر آن منتظر بودیم ماشین مورد اصابت
مستقیم قرار بگیرد یا ترکشی به باک بخورد و وانت را روی هوا
بفرستند، به خودم گفتم: اگر ترکش که به پای من خورده به باک
خورده بود، الان از من جز خاکستر چیزی مانده بود؟ واقعا اگر
خدا نخواهد و مقدر نکند، برگی از درخت نمی افتد، بعد به زخم
پایم نگاه کردم. شلوار لی که به پا داشتم از دو جا سوراخ شده
ضخامت پارچه مانع از جراحت بیشتر شده بود. بعد از بیست دقیقه
که مچاله مانده بود همه حجم لالی از ما فاصله گرفت و به طرف
بیمارستان طالقانی رفت. بلند شدیم و به طرف ماشین راه افتادیم.
ترکش ها بدنه وانت را آبکشی کرده بودند. یکی از الاستیک های
جلو هم پنچر شده بود. گفتم: به ما نیومده، ماشین سالم سوار بشیم.
توی این همه مدت غیر از آمبولانسی که با آن على را آورده
بودیم، این تمیزترین و سالم ترین ماشینی بود که سوار شده بودم
سوار وانت شدیم و راه افتادیم. سرعت مان دیگر خیلی کم بود.
لاستیک پنچر، حرکت را سخت و گذر از پل را سخت تر می
کرد. پسرها با همکاران حاتم جور شده بودند و با هم حرف می
زدند. مردی که ترسیده بود و داد و هوار راه انداخته بود، حالا
دیگر به کارها و حرف های خودش می خندید و می گفت: شب
چون آدمیزاد عزیزها بقیه هم می گفتند که به موقع پریدن، با آن
سرعت ماشین بدن شان خرد و خمیر شده است
وقتی به مطب رسیدم، قبل از هر کاری توی یکی از اتاقی ها رفتم
و در را بستم. آستینم را بالا زدم و دستم را نگاه کردم، پوستم
ملتهب و قرمز شده، رگه های خون روی دستم خشک شده بود.
هر چه می گذشت درد دستم بیشتر می شد. وقتی می خواستم دستم
را بالا ببرم آهم در می آمد. فردای آن روز دردش خیلی بیشتر
شد. التهاب و قرمزی پوست جایش را به سیاهی و کبودی داده
بود، گاه حین کار چنان اذیتم می کرد که بی تاب می شدم. قرص
های
مسکن هم مصرف کردم، افاقه نکرد. به آقای نجار گفتم، آمپول
نولازین بهم داد و بلقیس ملکیان آن را تزریق کرد. می دانستم توی
خانه شلوار تمیز برای عوض کردن ندارم. برای همین کنار شط
رفتم و شلوارم را توی آب شستم، چادرم به خاطر این توی آب
رفتن ها و توی خاک و ځل بودن ها، حسابی کثیف شده و سفیدک
زده بود. هر وقت میرفتم، جنت آباد آن را از سوم در می آوردم و
به تنه درختان می کوبیدم، بلکه حداقل خاک هایش بریزد، با این
شرایط به هیچ وجه دلم نمی خواست آن را از خودم جدا کنم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef