eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 ‌🪴 🌿﷽🌿 گفتم: من همین جام، همین دور و برا. اگر هم نبودم به آقای ابراهیمی بگید، خبرم میکنه. خداحافظی کردم و رفتم تو مسجد. تا بعدازظهر چشمم به در بود که بیایند. از انتظار که خسته می شدم، می گفتم شاید فردا بیان شاید هم روزهای دیگه، از ترس اینکه دنبالم بیایند و من نباشم، نمی خواستم از محدوده مسجد و مطب دور شوم. همه اش فکر می کردم، توی اتاق جنگ چه کسانی را می بینم چطور باید حرفم را شروع کنم. روزی که بنی صدر به خرمشهر آمد می خواستم هر طور شده خودم را به او برسانم و حرف بزنم نمی دانم چندمین روز جنگ بود. بعد از به خاکسپاری شهدا، به بیمارستان طالقانی مجروح بردم. باز با غرغر و جیغ و داد پرستارها روبه رو شدم که چرا باز مجروح ها رو اینجا آوردی ؟ جا نداریم نیرو نداریم. این مساله خیلی مرا عصبانی کرده بود. با همان حالت آمدم مسجد دنبال کسی میگشتم، بگویم فکری کند. کسی باید مسئولیت مجروحین و شهدا را به عهده بگیرد. به بیمارستان ها هماهنگ کنند، هر کدام ظرفیت دارد، مجروح بپذیرد. این قدر سر تحویل جنازه ها بحث نکنند، بالاخره جنازه ها را از جنت آباد ببیریم، در سردخانه بیمارستان ها بگذاریم یا در قبرستان آبادان دفن کنیم. پیدا کردن ماشین و راضی کردن راننده ها هم که خودش یک معضل بود. به هر کس می رسیدیم، آنقدر از او کار می کشیدیم که پا به فرار می گذاشت. تا عصر همان روز در محدوده مسجد چرخیدم. شنیده بودم اتاق جنگ خارج از شهر است. به خودم گفتم اگر رفتن مان به شب بکشد من این آدم ها را نمی شناسم. درست نیست تنها باشم. به زهره فرهادی گفتم: من می خوام برم به جایی باهام می آیی؟ پرسید: کجا؟ گفتم: یه جایی می ریم دیگه، تو فقط بگو می یای؟ گفت: میام. ولی بگو کجا؟ گفتم: زهره جای بدی نیست گفت: می دونم جای پدی نیست، من که تو رو می شناسم، می دونم اهل هیچ فرقه ایی نیستی. گفتم: زهره می خوام برم اتاق جنگ. ولی به کسی نگی ها چشم هایش گرد شد و با تعجب پرسید: اتاق جنگ؟! گفتم: آره فقط گوش به زنگ باشی میان دنبالمون اتفاقا زمان زیادی از این گفت وگو نگذشته بود که سراغم آمدند. گفتند: خواهر بیایید سوار شیید با زهره رفتیم بیرون مسجد. وقتی می خواستیم سوار ماشین شویم، جوان از کنار راننده پیاده شد و طوری که زهره نفهمد به من گفت: خواهر فقط شما می تونی بری اتاق جنگ. این خواهر رو اونجا راه نمیدن. بعدأ بیخود اصرار نکنی ها از بس که هول بودم زودتر برویم، گفتم باشه، باشه. گفت: امریه نگرفتیم. اول باید امریه رو جور کنیم. سوار تویوتا شدیم و راه افتادیم. برای گرفتن امریه جلوی فرمانداری و دو، سه جای دیگر نگه داشتند. می رفتند و می آمدند. دوباره یک جای دیگر و توقفی دیگر. بالاخره پنج تا امریه گرفتند که اسم هر کداممان روی آنها نوشته شده بود. غیر از من و زهره همه جوان که جزو مدافعین بودند، پشت وانت نشسته، با هم حرف می زدند. به نظرم آدم های مرموزی آمدند، از بین حرفهای جسته گریخته ایی که از آنها می شنیدم، فهمیدم این ها مثل بقیة نیروها نیستند که به سادگی درباره جنگی حرف می زدند. از پختگی حرفها و تحلیلی که از شرایط می کردند، حدس زدم باید از نیروهای اطلاعات سپاه باشند من و زهره در عین اینکه سعی می گردیم از گفت وگوهای آنها بفهمیم وضعیت خطوط چطور است، صحبت هم می کردیم. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef