#کتابدا🪴
#قسمتدویستپنجاهیکم🪴
🌿﷽🌿
منظورشان از مبه قسمتی از شط بود که از کنار بیمارستان مصدق
میگذشت. در آن نقطه رود کارون که از سمت شمال شرقی وارد
می شد، به طرف مرکز شهر تغییر جهت می داد. اینجا تقریبا
منتهی الیه شرقی شهر محسوب می شد. با دخترها دست به کار
شدیم. سراغ مردم توی شبستان رفتیم و گفتیم: آماده باشید. باید از شهر بروید.
با این حرف خیلی ها از دست مان ناراحت شدند. با اینکه از روز
اول گفته بودیم که اینجا ماندن صالح نیست و باید بروید. ولی
هنوز از خانه زندگی شان، از شهرشان دل نکنده بودند. میگفتند:
کجا برویم؟ جنگ تمام می شود، اینجا می مانیم تا بالاخره سر خانه
وزندگی مان برگردیم. کجا می خواید ما رو آواره کنید؟ و حتی بچه ها هم ناراضی بودند و می گفتند: ما می خوایم بریم خونه مون.
میخوایم بریم مدرسه و در این بین یک عده هم از خداشان بود که
شهر را ترک کنند. حق هم داشتند. از جنگ، آتش و بلاتکلیفی
خسته شده بودند. بندگان خدا همیشه بقچه و بار و بندیلشان گره کرده کنارشان بود. انگار هر لحظه آماده باش بودند. شبها
بساطشان را باز می کردند و صبح زود دوباره همه چیز را می
بستند و به انتظار می نشستند.
وقتی خبر دادند کامیون جلوی در است، از مردم خواستیم بلند
شوند و وسایل شان را بیرون بیاورند. با چند نفر از نیروهای
مردمی که مسلح بودند و حفاظت مسجد را به عهده داشتند به مردم کمک کردیم. هرکس هر چه دستش رسیده بود، با خودش بار کرده
و به مسجد آورده بود. بقچه های بزرگ، صندوقچه های قدیمی
فلزی، کارتن، تلویزیون
با کمک هم وسایل شان را بار زدیم و چون همه توی یک کامیون
جا نمی شدند، اول زن و بچه ها را سوار کردیم. در بین جمعیت
مرد جوان نبود. پیرمردها و مردهایی که توان جنگیدن نداشتند و توی مسجد بودند، کنار ایستادند. کامیون از زن، بچه و پیرزن پر
شد. یک عده نشسته، یک عده ایستاده، کامیون راه افتاد. از مسیر چهل متری به سمت فلکه فرمانداری رفتیم. بیمارستان مصدق را هم رد کردیم. راننده انتهای خیابانی که به شط ختم می شد، نگه داشت. مردم از کامیون پیاده شدند و به طرف آب آمدیم. از این
قسمت شط خوشم می آمد. دو طرف این خیابان که به شط منتهی می شد، نی ها آنقدر زیاد و بلند شده بودند که آنجا تبدیل شده بود به نیزاری قشنگ و سرسبز. نزدیک تر آمدیم، سطح آب شط بالا آمده
و رنگش تیره و گل آلود بود. قایق ها و لنج های کوچک، حتی قایق
های پارویی آماده انتقال مردم بودند اما برای اینکه به گل ننشینند
با فاصله از ساحل ایستاده بودند.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef