eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 فصل سیزدهم صبح روز سیزدهم مهر بود، با حسین عیدی و عبدلله معاری آمدم مسجد جامع نان و پنیر گرفتیم و به طرف جنت آباد برگشتیم. توی مسیر از سر کوچه حزب جمهوری که گذشتیم، یک دفعه به سرم زد بروم مدرسه دریابد رسایی را ببینم. به حسین و عبدلله گفتم: بیایید بریم اینجا ببینیم چه خبره، قبول کردند و پیچیدیم توی کوچه. در مدرسه باز بود. رفتیم تو. همان طوری که شب حادثه در تاریکی دیده بودم، همه جا درب و داغان بود. با خمپاره هایی که کف حیاط خورده بود، انگار زمین را شخم زده بودند. شیشه های هر دو طبقه ساختمان پایین آمده و پاره های آجر و سنگ و ترکش همه جا پخش شده بود. جلوی در ورودی سالن گلوله توپی به زمین نشسته، گودالی با عمق و قطر زیاد ایجاد کرده بود، از در ساختمان رفتیم تو. سالن نسبتا بزرگی بود. همان ابتدا دو تا کلاس دست راست و چپ مان بود و بعد راهروی پهنی که در های کلاس ها به آن باز می شد. پلکانی هم روبه روی مان بود که بعد از شش، هفت پله و یک پاگرد به طبقه دوم می رفت. دیواره این پاگرد برای نورگیری تا سقف طبقه دوم شیشه بود. از همین دیواره شیشه ایی گلوله توپی وارد شده و به نبش دیوار کلاس دست راستی اصابت کرده بود. زمین را کنده و سوراخ بزرگی توی دیوار ایجاد کرده بود. در این کلاس به طور کامل از جا درآمده بود ولی بین خاک و پاره آجرها گیر کرده بود. از اینجا گذشتیم و داخل راهرو شدیم. کف راهرو پر بود از خاک، شیشه خرده، گلوله های عمل نکرده، خون و... ساختمان آنقدر تخریب شده بود که انگار کف سالن یک کامیون خاک خالی کرده اند. که به سطح زمین بالا آمده بود. آثار سیاهی و سوختگی روی دیوارها نشان میداد چه حادثه هولناکی رخ داده است. توی سالن جلوتر که رفتیم، بیشتر از آنچه از سر راهرو دیده بودم، خون روی زمین ریخته بود. بعضی جاها خونها خشک شده بود و بعضی جاها هنوز حالت تازه اش را داشت و ماسیده بود. پایمان را که روی خون ها میگذاشتیم، یکهو سر می خوردیم. کم کم داشت حالم بد می شد. بوی خاک، خون و باروت مشامم را پر کرده بود. حالت ضعف و سرگیجه داشتم. با این حال دلم می خواست آنجا را ببینم. جایی که علی را از من گرفته بود. لای خرت و پرت ها جلو می رفتم و به همه جا نگاه می کردم. تکه های گوشت و پوست بچه ها به دیوار چسبیده بود. حتی تکه های مغز که بعد از دو شب حالت لزجی شان را از دست داده، خشک و نپره شده بودند. بدترین قسمت جایی بود که مقدار زیادی مهمات در آنجا منفجر شده بود. آن قسمت از دیوار تا سقف خونی و تکه های استخوان، مغز، مو و ترکش جای خالی برای آن نگذاشته بود. به این قسمت اشاره کردم و از عبدلله پرسیدم: به نظرت اینجا چه جوری تخریب شده؟ و عبدلله گفت: این طور که معلومه توپ از حیاط توی کلاس اومده و از داخل کلاس به دیوار خورده بعد گفتم: بیایید بریم تو کلاس اولی ببینیم چه خبره؟ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef