#کتابدا🪴
#قسمتدویستچهلپنجم🪴
🌿﷽🌿
زینب با مهربانی نگاهم کرد و بعد رفت چای بیاورد. نمی دانم لیلا
کجا بود و چه کار می کرد. به پسرها گفتم: شما برید دست هاتون
رو بشورید، بنشینید سر صبحونه. من میرم سر خاک علی و بابا
راه افتادند. دنبالم آمدند. گفتم: شما نیایید. می خوام تنها باشم.
نرسیده به قبرها، از دور سلام دادم و شروع کردم به حرف زدن،
گفتم: خوب با هم جفت شدید و خوشید. اصلا فکر ما نباشیدها
سر خاکی که رسیدم نمی دانستم اول سر قبر کدامشان بنشینم. به
حساب بزرگتری بابا، بالا سر او نشستم. خم شدم و خاک قبرش را
بوسیدم و گفتم: دیشب خوش بودی نه؟ على پیشت بود.
خودم را سمت قبر علی کشاندم. خاک او را بوسیدم و گفتم: علی
کاش اصلا نیومده بودی. اومدی آتش به جانم بریزی و بری؟ این
همه منتظرت شدم بیایی، با تو عقده هام رو خالی کنم، حالا بدتر
عقده ایی ام کردی
به خدا هم اعتراض کردم که: چرا منو نمی بری؟ چقدر باید زجر
بکشم؟ چقدر باید تحمل کنم؟ من از تو صبر و طاقت حضرت
زینب رو خواستم ولی حال میبینم طاقت مصائبش رو ندارم. تا کی
میخوای من رو با مصائب اون امتحان کنی؟ اون حضرت زینب
بود. اما من چی؟ در برابر او قطره ای هم نیستم. ساکت شدم. چون
هرچه میگفتم، آتش دلم شعله ورتر می شد، با هیچ حرف و
استدلال دیگری آرام نمیگرفتم. به لیلا هم دیگر توجهی نداشتم.
حتی حس میکردم توی دلم کمی هم نسبت به او کدورت پیدا کرده
ام. به او حسودیم می شد. از این فراتر، انگار به او کینه داشتم. به
خودم میگفتم چرا او باید على رو ببینه و من نباید؟ مگر لیلا بهتر
از منه؟ من که این قدر آرزو داشتم علی رو ببینم. اگر فقط
یک بار هم می دیدمش، سبک می شدم. شاید شهادتش را هم راحت
تر می پذیرفتم.
این فکرها را کنار گذاشتم. وسط دو تا قبر خوابیدم. زل زدم به
آسمان و به بابا و علی گفتم: لااقل خودتون رو به من نشون بدید.
این تنها چیزیه که می تونه منو آرام کنه
انتظار بیهوده ایی داشتم. آن لحظه مهم ترین و قشنگ ترین چیز
برایم مرگ بود. آرزو کردم مرگ به سراغم بیاید. چشمانم را بستم
و گفتم: دیگه خسته شدم، می خوام بمیرم.
نمیدانم چقدر این حالت طول کشید. همان طور که دراز کشیده
بودم، حس کردم کسی پیشانی ام را بوسید و بعد سرم را در بغل
گرفت. چشمانم را باز کردم. بغضم ترکید. زینب بود. با گریه گفتم:
از کجا پیدات شد مامان؟
گفت: من از همون اول حواسم به تو بود. وقتی که راه افتادی
اومدی این طرف از همون لحظه دنبالت اومدم ولی نزدیک نشدم
که هر کاری دوست داری بکنی. ولی وقتی دیدم این جوری رو
خاکها خوابیدی طاقت نیاوردم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef