eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 هر کسی نمی تونه بره اونجا کاری کنه ما مال اونجاییم و باید همونجا هم بمونیم، نباید از خرمشهر بیرون بیایم، باید مقاومت کنیم. نباید راحت بدیم دست دشمن. ما یا دشمن رو بیرون می کنیم یا بالأخره ما هم شهید می شیم و از این دنیا میریم، ولی از شهرمون نمیریم گفتم: پس چرا به من میگید بمون همین جا، برنگرد خرمشهر؟! گفت: برای اینکه تو با این وضعیت اگر برگردی اونجا نه تنها کاری از دستت بر نمی داده ممکنه دست و پا گیر دیگرون هم بشی. بمون بیمارستان، سالم که شدی برگرد ایشاالله تا اون موقع بعثی ها گورشون رو گم کردن این را که گفت، بلند شد بیشتر گریه ام گرفت دستش را گرفتم و کشیدم. همان طور که با حرف هایش دلداریم می داد، دستش را از بین انگشتانم بیرون کشید، چند قدمی که دور شد گریه ام شدیدتر شد. مکث کرد و به عقب برگشت و گفت: گریه نکن. به خدا می سپرمت. این طوری میکنی من ناراحت میشم صورتم را بین دستانم پنهان کردم تا رفتنش را نبینم. هق هق صدایم بلند شده بود توی دلم می گفتم: تو هم مثل اونا نامردی. بی وفا ایشالله وسیله گیرت نیاد برگردی من دلم خنک بشه با رفتن او خیلی احساس تنهایی بهم دست داد. دایی و دا که رفتند، این حس و حال را نداشتم ولی با رفتن زینب حس کردم غریب ترین و تنهاترین آدم هستم. از جایی که بودم بدم می آمد. از خودم پرسیدم: چرا زینب این طور راحت دل کند و رفت. انگار پرواز می کرد آنقدر زار زدم تا خوابم برد. باز همان کابوس های تلخ به سراغم آمد. صحنه های شلوغ و سر و صداهای نامفهوم آزارم می داد. وقتی می خواستم با هول چشمانم را باز کنم، تصور میکردم نور شدیدی به چشم می خورد و نمی توانم پلکهایم را باز کنم. می خواستم جیغ بکشم ولی صدا در گلویم می شکست. در خیالم دست و پا می زدم و تقلا می کردم. بالأخره از خواب میپریدم. سعی می کردم بیدار بمانم تا این قدر عذاب نکشم. هوا دم کرده بود. با این که پنکه های سقفی کار می کردند، خیلی عرق کرده بودم موهای خیس شده ام به گردنم چسبیده بود. احساس میکردم وزنه سنگینی رویم گذاشته اند که نمی گذارد تکان بخورم ی آن تاریکی چیزی نمی دیدم. پنجره ها را با نایلون سپاه استتار کرده بودند و فقط مهتابی های توی راهرو روشن بود. پرستارها با چراغ قوه بالای سر مجروحین می آمدند چند بار هواپیماها برای بمباران آمدند نیمه های شب پرستار صدایم زد. آمپولی تزریق کرد. سفالكسین بهم خوراند و پانسمانم عوض کرد. نزدیکی های صبح پرستارها آمدند و گفتند: مجروحینی که باید اعزام بشن آماده باشن، هلی کوپتر داره می یاد. حدود ساعت نه صبح صدای چرخش بال هلی کوپتر را شنیدم. به نظرم توی حیاط پشتی بیمارستان نشست. پرستارها آمدند و سرک کشیدند و آنهایی را که توی کما بودند، بردند. بعضی ها هم خودشان گفتند: ما جزو اعزامی ها هستیم. من چیزی نگفتم. حتی وقتی پرسید دیگه کسی اعزامی نیست محل ندادم. یکدفعه پرستاری از کنارم رد شد و با تعجب و تحکم گفت: مگه تو اعزامی نیستی. چرا ساکتی؟ هیچی نمیگی؟ ماندم چه جوابی بدهم. گفتم: من هیچ کسی همراهم نیست. هنوز خونواده ام نیومدن. گفت: همراه نمی خواهد. قرار نیست کسی همرات بیاد. گفتم: بالأخره خونواده ام باید بدونن کجا می خوام برم؟ گفت: خب بعدا بهشون خبر می دی. گفتم: چه جوری بهشون خبر بدم؟ گفت: به هرحال هلی کوپتر معطل تو نمیشه. اگه نجنبی میره از خدا خواسته گفتم. پس بذارین بره گفت: یعنی چی بذاریم برد. مگه تو اعزامی نیستی باید بری گفتم: از من بدتر زیادند اونارو بفرستین تا خونواده من بیان منو با پرواز بعدی بفرستید پرستار دیگه عصبانی شده بود ولی با این حال می خواست رعایت حالم را بکند. گفت معلوم نیست با این اوضاع دیگه کی هلی‌کوپتر بیان ما اینجا نمیتونیم. کاری برات بکنیم بمونی زخمت عفونت میکنه. اگر ترکش قطع نخاعت کنه عفونت فلجت می کنه اصلا احتمال مرگ هم هست. می فهمی؟... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef