#کتابدا🪴
#قسمتسیصدشصتهفتم🪴
🌿﷽🌿
نمی دانم چه مدت خانه آقای بهرام زاده ماندیم. فکر می کنم پنج،
شش روزی شد. آقای بهرام زاده شماره تلفن خانه را به بیمارستا
داده بود تا به محض آمدن هلیکوپتر ما را خبر کنند، خودش هم مرتب زنگ می زد. مریم خانم زنش با تواضع کارهایم را انجام
می داد. با وجود آن همه میهمان در خانه اش حتی به لیلا هم اجازه نمی داد کمکش کند. میگفت: تو فقط کنار خواهرت باش از او
مراقبت کن
سر ساعت، خوردن داروهایم را گوشزد می کرد. غذا می برد و
می آورد. دست پختش خیلی خوشمزه بود. بوی غذا تا آماده شود،
اشتهایم را تحریک می کرد ولی وقتی جلویم می گذاشتند، اشکم در
می آمد و چند لقمه با بغض فرو می بردم. یک بار هم کف اتاق
نایلون پهن کرد. لگن آورد و با کمک لیلا سر و دست هایم را
شست و بعد با پارچه نمدار شکمم را تمیز کردند. خجالت میکشیدم
ولی چاره ایی نداشت
خانواده آقای بهرام زاده مثل خودش خیلی منضبط و مرتب بودند.
آنها واقعا برای ما سنگ تمام گذاشتند. اعتقاد آنها به سادات از یک
طرفه شهادت بابا و ماندن مادر خرمشهر از طرف دیگر باعث می
شد خیلی احترام بگذارند. طوری که من و ليلا حسابی شرمنده می
شدیم
خانم پرستار هم مرتب می آمد، ولی شیفت داشت به لیلا یاد داده
بود چطور تزریق را جام بدهد. با راهنمایی های او لیلا پاهایم را
ماساژ می داد. با این حال می ترسید قطع نخاع شوم. با این مراقبتها
و ورزش ها به تدریج دفع بدنم بهتر شد. کم کم ورم ها می خوابید
و معلوم می شد چقدر لاغر و ضعیف شده ام. طوری که وقتی دا به
ما سر زد و خواهرم، زینب را آورد، بچه از دیدن من
ترسید و اصلا به طرفم نیامد. پشت دا قایم شده و من که بی
تابش بودم، هی صدایش میزدم و می گفتم بیا زینب جان بیا. منم
زهرا
نگاهم می کرد و دوباره قایم می شد. ليلا بغلش کرد تا ترسش
بریزد کمی طول کشید تا راضی شد. علی رغم
این حالت هایش وقتی کنارم آمد خودش را به
چسباند، سرش را روی سینه ام می گذاشت. روی صورتم دست می
کشید. من هم موهایش رو نوازش می کردم و صورتش را می بوسیدم.......
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef