eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 گفتم حالا که طوری نشده، می بینی که سر و مرو گنده ام باز مادرانه بغلم کرد. سرم را در سینه اش فشرد و چند بار گفت: خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم. زینب که کنار رفت، دخترها یکی یکی جلو آمدند و رویم را بوسیدند. لیلا آرام بود، ولی توی چهره اش ناراحتی و نگرانی را می دیدم. توی گوشش گفتم: باور کن مهم نیست. یه ترکش کوچولوئه خیلی کوچولو و حسین عیدی هم که انگار مسئول وقوع این حادثه بود، با ناراحتی گفت: آبجی تو نباید می‌رفتی وظیفه من بود که برم گفتم: من رو که به زور نبردند. تازه مگه تو امدادگری؟ گفت: اون از عبدلله این هم از شما یکی یکی دارید مجروح می شید، من از خودم خجالت میکشم که هنوز سالمم زینب گفت: قرار نیست که همه مجروح و شهید بشن. این جوری کی جلوی دشمن رو اینده بگیره؟ خدا اگه ما رو دوست داشته باشه بالاخره می بره پیش خودش. اگه هم از ما راضی باشه صبر می کنیم رضایتش رو جلب می کنیم. فعلا که رضایت خدا در اینه که ما بایسیم و مقاومت کنیم. ایشاالله زهرا هم خوب میشه با همدیگه مقابل دشمن می ایستم نگران نباشید بعد پرسید: وضعتت چطوره؟ چه کار باید بکنی؟ توی خواب و بیداری شنیده بودم جزو اعزامی ها هستم. از ترس اینکه مرا به ماهشهر اعزام کنند، تصمیم گرفتم با اینها به خرمشهر برگردم. به همین خاطر، در جواب زینب گفتم: چی دیگه باید برگردم خرمشهر، بهم گفتن میتونم برم با تعجب گفت: با این وضعت برگردی خرمشهر مگه میشه؟ دخترها هم گفتند: بذار بریم بپرسیم چی کار باید بکنیم، چی شده که گفتن تو مرخصی گفتم: نه نیازی نیست. اینا سرشون شلوغه بیایید بریم قبول نمی کردند. من با اصرار توجیه شان کردم. از دخترها کمک خواستم. مرا روی تخت نشاندند. سنگینی بدی نوی پاهایم احساس می کردم. گفتم بغلم رو بگیرید، زینب و لیلا پاهایم را که به اختیارم نبودند، از تخت آویزان کردند. بعد دست هایم را روی شانه های این دو نفر انداختم، زینب و لیلا راه افتادند. من هم که نمی توانستم قدم بردارم پاهایم روی زمین کشیده می شدند. چند قدمی که رفتیم دیدم شلوارم خیلی کوتاه است به زهره گفتم ملحقه را رویم بیندازد آن قدر بیرون بخش شلوغ و پرهیاهو بود که کسی متوجه خروج من شد تا از سالن بیرون بیاییم، دلهره و اضطراب داشت مرا می کشت. دعا دعا می کردم کسی مرا نبیند و دروغم آشکار نشود. از سالن که خارج شدیم کمی خیالم راحت شد. ولی تا از بیمارستان بیرون بیاییم و توی جاده اصلی بیفتیم دل توی دلم نبود، وقتی مطمئن شدم کسی متوجه فرار من نشده، شروع کردم به حرف زدن به دخترها گفتم: چه عجب یادی از ما کردید، اومدید سری زدید؟ کفتند: چند بار اومدیم بیهوش بودی بعد از وضعیت مطب شیانی پرسیدم. وقتی به پمپ بنزین رسیدیم، یه لحظه روی دستایم بلند شدم و از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم گفتم: وای داریم می رسیم خرمشهر زینب خندید و گفت: دختر به طوری میگی انگار اولین باره که خرمشهر می آیی؟ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef