eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 عمل ساعت دو، سه بعدازظهر بود که از اتاق عمل بیرونم آوردند. بچه ها که پشت در منتظر بودند، همراه برانکارد من راه افتادند. توی بخش که وارد شدیم، دیدم گوش تا گوش هم تخت گذاشته اند و مجروح خوابانده اند. جایی برای من نبود، ناچار با برانکارد مرا روی زمین گذاشتند و بچه ها دورم را گرفتند، زینب را بینشان ندیدم. فکر کردم برگشته خرمشهر یک ربع، بیست دقیقه ایی گذشت. در حال صحبت کردن با بچه ها بودم که صدای زن دایی ودائی را شنیدم و می گفت: بیا اینجاست آمدند طرفم. نمی دانم چرا بغض کردم. آنها را بوسیدم، زن دایی با ناراحتی گفت: دختر این چه کاریه کردی؟ چرا با مادرت اینا نیومدی؟ حالا خوبه این بلا سرت اومده؟! به خدا مادرت گناه داره. داغ دیده ، تو رو ببینه چه حالی میشه دایی که خیلی گرفته بود، حرفی نمی زد. انگار او هم بغض کرده بود، زن دایی از وضعیت خرمشهر برسید، می گفت: رادیوها که چیزی نمیگن. عراقی ها تا کجا اومدن و.. مشغول صحبت بودیم که یک دفعه دا از در بخش وارد شد و فورا مرا که جلوی در بودم، دید قلبم فرو ریخت. دلهره عجیبی وجودم را گرفت. فکر کردم الان می پرسد: على آن وقت من چه جوابی دارم بگویم. خدا خدا کردم از علی حرفی نزند. آخر او از کجا فهمیده بود من اینجا هستم، دلم نمی خواست بفهمد مجروح شده ام نگران بودم دا با دیدن وضعیتم دیگر نگذارد به خرمشهر برگردم. از طرفی دلتنگ بودم آرزو می کردم آن لحظه کسی آنجا نبود خودم را توی بغلش می انداختم و راحت گریه می کردم. سختی هایی را که کشیده بودم برایش تعریف می کردم. از تمام لحظاتی که علی را دیدم. زمانی که او را از بیمارستان تحویل گرفتم و به خاک سپردمش می خواستم این ها را بگویم شاید کمی از درد جانکاهی که در سینه داشتم کم شود. تمام وجودم حرف بود ولی شاید نباید از لب باز می کردم. حتی به دایی نادعلی هم که هی سراغ علی را می گرفت، چیزی نگفته بودم دا مرا می بوسید و نواز شم می کرد. درست مثل کودکی هایم، من خیلی زود بزرگ شده بودم. دا همیشه یک بچه کوچک داشت و به همین خاطر، نمی توانست به من چندان توجه کند. فرصت و مجالی پیدا نمی کرد، ولی وقتی مریض میشدم، توجه اش زیاد می شد، بغلم می کرد و باز از مهربانی هایش لذت می بردم به خاطر همین، آن موقع ها دلم می خواست هیچ وقت خوب نشوم. اما حالا نه. ترس اینکه مانع برگشتنم شود، درونم را به هم ریخت. با لحن تندی گفتم:کی این رو خبر کرد؟ برای چی بهش گفتین من اینجام؟ کسی چیزی نگفت، به خود دا گفتم: از کجا فهمیدی من اینجام؟ کی بهت گفت بیای؟ یک دفعه صدای زینب را شنیدم: یعنی چه؟ مادرته ها باید بدونه سر بچه اش چی اومده. گفتم: سرم چی اومده ؟ من که چیزیم نیست. از همه شماها سالم ترم زینب خندید و گفت: آره تو راست میگی. تویی که زیر بغل ما رو میگیری راه می بری دا با عصبانیت گفت: گیس بریده مگه بی صاحب شدی که این قدر سرخود شدی؟ فکر کردی ازتون دورم از حالتون بی خبرم؟ هرکی از خرمشهر می اومد، می رفتم سراغتون رو ازش می گرفتم. می پرسیدم بچه های منو ندیدی؟ شماها اصلا به فکر من نیستید....... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef