#کتابدا🪴
#قسمتسیصدپنجاههفتم🪴
🌿﷽🌿
داشتم باور می کردم که در
حال رفتنم. به سرم زد خودم را از ماشین پرت کنم. ولی قدرت
این کار را هم نداشتم. وقتی دیدم انجام این کار هم از توانم خارج
است به آن دکتر حق مي دادم. با این همه عشق و مراسم به
خرمشهر بر عقل و منطقم غلبه می کرد. به شرکتی که مهمانم شده
بود، می گفتم در جای دیگری خورده بودی و مرا از پا نمی
انداختی. کاش پایم را قطع می کردی صدای توپ و خمپاره ها و
بمباران هواپیماها را که می شنیدم، آرزو می کردم ما را مورد
قرار ترکش قرار بدهند. خدا خدا می کردم بگویند راه بسته است و کسی نمی
تواند خارج شود فکر و خیال ها درد کشیده ایی را که تا آن موقع
حسش نمی کردم و حالا به سراغم آمده و تا حدی خنثی می کرد.
از جلوی بیمارستان طالقانی رد شدیم. دوست داشتم یکی بگوید؛ همین
جا بستری اش کنید. همین جا خوب می شود. رد شدیم اما کسی
چیزی نگفت.
آنگاه دوازده آبادان نزدیک شدیم. از دور بقعه سیدعباس را دیدم. به
او متوسل شدم و تو را به جدت قسم می دهم مرا به شهرم برگردان
چشم هایم دیگر از گریه باز نمی شدند. زینب که وضع و حالم را
دید، پرسید: دختر خوبی
برای اینکه سوال پیچم نکند، گفتم: آره. زینب به خانم پرستاری که
از مطب همراه مان آمده بود، گفت: آمپول مسکن بهش
بزنید؟ خیلی درد داره. گفت: به تازه مسکن گرفته. فعلا نمیشه. این
الان داره مقاومت می کنه وگرنه هر کسی بود در برابر این
آمپولی که قبل حرکت بهش زدیم تا حالا خوابش می برد ایستگاه
دوازده که رد شدیم، کاملا یقین کردم که دیگر برگشتی در کار
نیست.
مردم را می دیدم که در حال خروج از آبادان هستند. وضع اسف
باری داشتند. همه دو سوار پیاده راه می آمدند. هر کی هر چه
توانسته و قابل حمل بود، با خودش آورده بچه ها گریان
پیاده می آمدند. هر ماشینی که رد می شد مردم هجوم می آوردند و
و سعی می کردند سوارشان کنند. چون ماشین ما آرام حرکت می کرد تا
کمر من آسیب ای نبیند، از ماشین ما هم آویزان شدند و می گفتند:
تو رو خدا ما هم آدمیم. دیگه
تا یه جایی ما رو برسونید می دیدند مجروح کف وانت
خوابیده بی هیچ حرفی کنار می رفتند. یک دفعه جنگنده ها بالای
سرمان قرار گرفتند، آن قدر پایین پرواز می کردند که سایه شان
روی سرمان افتاد. مردم فریاد می زدند و فرار می کردند. صدای
چند نفر را شنیدم که به حسین عیدی و خلیل معاوی می گفتند: شما
که اسلحه دارید شلیک کنید
آنها شروع کردند به تیراندازی و جنگنده هم به روی ما مسلسل
بست، یکی می گفت: بزن میتونی بزنیش، آن یکی می گفت: ولش
کن، نزن.
راننده هم سعی می کرد ماشین را از زیر بارش گلوله خارج کنند.
سرعتش را زیاد کرد و توی خاکی رفت و یک گوشه نگه داشت.
صدای ضجه زنها و جیغ بچه ها و داد و هوار مردها با صدای
انفجار بمب ها و پرواز جنگنده ها فضا را پر کرده بود. همهمه
عجبی توى سرم میپیچید. دیدن این صحنه ها حالم را خراب تر
کرد. از همه چیز بدم می آمد، آرام آرام گریه می کردم. فکر کردم
حتما لیلا می خواهد به خرمشهر برگردد ولی من نباید بگذارم تنها
آنجا بماند. کم کم بی حال شدم و خوابم برد........
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef