#کتابدا🪴
#قسمتسیصدچهلدوم🪴
🌿﷽🌿
کشیدگی صورت پیوستگی ابروها و خصوصا موهایش را که رو
به بالا زده بود، مرا عجیب یاد بابا می انداخت. ناخودآگاه جذبش
شده بودم. احساس می کردم او بابای من است. تنها تفاوتی که بین
شان دیدم این بود که او حداقل هفت، هشت سال از بابای من
کوچک تر بود. غیر از ظاهرش، خلقیاتش بیشتر باعث شده بود،
فکر کنم مثل باباست، در تند بدو بدو کردنهایش با نیروها حرف
می زد و تشویق شان می کرد. معلوم بود آدم مؤمنی است که به
هدفش اعتقاد دارد. می گفت: احسنت. بارك لله شما سرباز واقعی
هستید و
طرف ها و رفتارش که یادم می افتاد، ناخودآگاه میگفتم لعنت به
من، لعنت به من، آن قدر گفتم شبیه باباست تا رفت پیش بابا
بی اختیار و مدام این جمله را تکرار می کردم. آنقدر گفتم و گفتم
که یک دفعه دختری که همراهم بود، در حالی که مشغول بستن
پای مجروحی بود، با عصبانیت، سرم فریاد کشید: بس کن دیگه،
میزنم تو گوشت ها، دیوونه مون کردی من فکر می کردم، این
حرف را توی ذهنم میگویم غافل از اینکه با صدای بلند تکرار
کرده ام دست خودم نبود. گیج و منگ، هنوز فکر میکردم همه
چیز را دارم در خواب اینم. برای اینکه مطمئن شوم این ها خواب
است، به آن صحنه نگاه می کردم و می دیدم و همه اینها واقعیت
دارد. حالت جنون داشتم. نمیدانستم بخندم با گریه کنم..
بقیه هم مثل من اعصابشان به هم ریخته بود. با این اتفاق یک دفعه
نقطه ایی که ما بودیم، شلوغ شد. نیروهای دیگر هم آمدند و به
دنبالش آتش هم خیلی زیاد شد. آنقدر که
وانستند تکه های آن شهید ارتشی را جمع کند. او همانجا افتاده بود.
از توی بندر آن قدر به سمت دیوار می کوبیدند که دیوار می لرزید
و هر لحظه تصور می کردم دیوار فرو می ریزد و ما زیر آن
مدفون می شویم. آرپی جی زن های بالای دیوار به خاطر این
حجم و شدت آتشی مجبور شدند، پایین بیایند. فرمانده قبلش به آنها
گفته بود که یکجا ننشینند تا عراقی ها نتوانند جایشان را تشخیص
بدهند. با این حال این محل شناسایی شد و ما را به خمپاره و گلوله
آرپی جی بستند
توی این شرایط سخت من دیگر مثل قبل نبودم. احساس می کردم
به من وزنه بسته اند و سنگین شده ام. نمی توانستم دستانم را به
راحتی تکان بدهم. موقع راه رفتن هم چالاکی و فرز بودن قبل را
نداشتم. توی سرم همهمه ایی برپا بود. همه اش فکر میکردم الان
خمپاره ایی هم مرا از هم می پاشد. دیگر نمی توانستم این طرف و
آنطرف بروم. یکجا میخکوب شده بودم و فقط طبق عادت همان
کارهای قبلی ام را تکرار می کردم....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef