eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 نیروها برای جواب دادن به آتش عراقی ها سخت در تلاش بودند، دور و برم پر از هیاهو و سر و صدا بود، مثل اینکه دوباره چند نفری بالای دیوار رفتند. دویدند و بازده دشمن را به رگبار بستند. نمی دانم چه مدت زمانی گذشت و چه اتفاقاتی افتاد. فقط یادم می آید که یکی از پسرهایی که بالای دیوار رفته بود ژ سه اش را پایین گرفت و گفت: گیر کرده بلند شدم و ژه سه را گرفتم. به دیوار تکیه دادم. قنداق ژ-سه را روی پایم گذاشتم و چند بار سعی کردم گلنگدن را جلو و عقب ببرم. موفق نشدم. همین که خواستم فنداني اسلحه را جدا کنم، صدای انفجاری شنیدم و همزمان به طرف جلو پرت شدم و با صورت به زمین افتادم، حالت گیجي ام بیشتر شد. دیگر هیچ صدایي را هم نمی شنیدم. فقط حس می کردم پاهایم به شدت می لرزند. دکتر سعادت و آن دختر را دقایقی قبل در حال پانسمان مجروحی دیده بودم، درحالی که صدایم می لرزید، داد زدم: دکتر سعادت، دکتر سعادت جوابی نمی آمد. اسم آن دختر را که الان یادم نمی آید صدا کردم. خبری نشد. سعی کردم از جایم بلند شوم، نتوانستم، کمر و پاهایم خیلی سنگین شده بودند. فکر کردم حتمأ دیوار بتنی رویم ریخته، اما حتی نمی توانستم به عقب برگردم و ببینم چه اتفاقی افتاده هیچ حسی توی کمر و پاهایم نبود. باز صدا کردم و کمک خواستم. گفتم: بیاید من رو بیرون بکشید دیوار روی من ریخته، کجایید؟ بالأخره دکتر سعادت را بالای سرم دیدم. بازویش را گرفته بود. ازش خون می آمد. اولش هرچه می گفت، نمی شنیدم. می دیدم لب های دکتر تکان می خورد و چیزی می گوید ولی صدایی نداشت. فکر کردم صدایش گرفته یا نمیتواند بلند حرف بزند. دکتر که نتوانست چیزی به من بفهماند، بلند شد و رفت. دوباره صدایش کردم. دست هایم را روی زمین گذاشتم و سعی کردم تنه ام را بالا بیاورم. نمی شد. فقط سرم بالا می آمد. کمی که گذشت تا اندازه ایی که وسعت دید داشتم، می دیدم دکتر سعادت و آن دختر به این طرف و آن طرف می دوند و به مجروحین رسیدگی می کنند. تعجب می کردم چرا کسی تلاش نمی کند، آوار را از روی من بردارد. کم کم چیزهایی شنیدم. تازه فهمیدم گوش های من کار نمی کرده و بیچاره دكتر سعادت مشکلی در حرف زدن نداشته دکتر سعادت دوباره بالای سرم آمد. در حالی که بازوی خونی اش را نشان می داد. با یک حالت متاثری گفت: بین خواهر حسینی، بازوی منم ترکش خورده نمی دانم می خواست مرا دلداری بدهد یا با آن رأفت قلبش تحمل مجروح شدن و سختی کشیدن را نداشت. گفتم: عیبی نداره دکتر. من دست تون و پانسمان می کنم. دستم را دراز کردم، باندی را که در دست داشت به من داد. هر کاری کردم بلند شوم و دست دکتر را ببندم، نتوانستم، دکتر هم اصلا متوجه وضعیت من نشده بود و شاید فکر کرد فقط زمین خورده ام، گیج و منگ این طرف و آن طرف را با تعجب نگاه می کرد. شاید از دیدن آن همه مجروح هول برش داشته بود. گفتم: دکتر من هر کاری می کنم، نمی تونم پاشم. پاهام می لرزند و دکتر نگاه کرد و گفت: خواهر حسینی، شما هم مجروح شدیدا کمرتون غرق خون شده...... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef