eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 آمبولانس درب و داغان و بدون شیشه ایی، پشت خانه های کلی آماده بود. قبل از رسیدن و مجروحان دیگر را در آن جا داده بودند، مرا روی صندلی جلو گذاشتند. نمی توانستم بنشنم. در یک وضعیت نامشخصي به پهلو قرار گرفتم و کنار من، همان دختر که او هم ترکشی به زانویش خورده بود، نشست. من که قادر به کنترل خودم نبودم با تکان های ماشین سمت فرمان ماشین نزدیک می شدم. راننده هم که به خاطر کمی جا در سمت خودش نشسته بود، با یک دست فرمان و با یک دست دیگر در را نگه داشته بود توی راه چون کج نشسته بودم، صورت مجروح بدحال را پشت آمبولانس میدیدم. به نظر در اغما به سر می برد. حالت چشم هایش برگشته بود و از گلویش صدای خر خرمی آمد کم کم آن صدا هم قطع شد هر چه می گذشت، سر دردم بیشتر می شد و احساس میکردم سرم لحظه به لحظه بزرگ تر می شود و الان است که منجر شود. نمی دانم از چه مسیری به عقب برگشتیم جلوی مطب دکتر شیبانی که نگه داشت، همه از مطب بیرون پریدن دلم می خواست پیاده شوم ولی بدون کمک کسی نمی توانستم کوچک ترین حرکتی بکنم. آقای نجار نگاهی به هفت، هشت مجروحی که عقب آمبولانس بودند کرد و گفت: همه باید به بیمارستان منتقل شوند سراغ من هم آمد و گفت: وضع شما هم ناجوره بعد نگاه معنی داری به من کرد حس کردم میخواهد به من بگوید: دیدی بالاخره کار خودت رو کردی دخترها دورم ریختند. به نظر خودم بدنم خیلی باد کرده بود. چیز زیادی نمی فهمیدم فقط یادم هست که صباح وقتی خون های روی صندلی و کف ماشین را دید، گفت: بهت نگفتم برگرد، ببین چه بلایی سر خودت آوردي، اگه برمی گشتی به این روز نمی افتادی حال جواب دادن را نداشتم، زهره و صباح هم عقب سوار شدند. در آمبولانس را بستند و راه افتادیم، 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef