eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 هوا ديگر تاريك شده است و تو هنوز اينجا هستى. يادت هست كى به اين خانه آمدى؟ چند ساعت است كه اينجا هستى؟ به به! بوى كباب همه فضاى خانه را فرا گرفته است، قُطام به كنيزش دستور داده است تا بهترين غذاها را براى تو آماده كند. ــ حتماً گرسنه هستى، اجازه بده تا برايت كمى غذا بياورم. ــ خواهش مى كنم. بعد از لحظاتى كنيز وارد مى شود و سفره را پهن مى كند و تو تا به حال غذايى به اين خوشمزگى نخورده اى. نمى دانى خدا را چگونه شكر كنى. قُطام مى داند كه تو را به خوبى اسير چشمانش كرده است، تو ديگر نمى توانى فرار كنى، قلب تو گرفتار عشق قُطام شده است. امّا من هنوز اميد به تو دارم! وقتى قُطام دوست داشتنى تو، فتنه خود را آغاز كند تو آزاد و رها خواهى شد. تو كسى نيستى كه به پيشنهاد او گوش كنى! تو همان كسى هستى كه عاشق على(ع) است... * * * شب شده است و مهتاب همه جا را روشن كرده است و تو با قُطام در حياط، زير نور مهتاب نشسته اى، تو هيچ نگاهى به آسمان ندارى چرا كه مهتاب تو روبروى تو نشسته است. صداى شيهه اسب تو به گوش مى رسد، قُطام اين را بهانه مى كند و مى پرسد: ــ ابن ملجم! تو از كجا مى آمدى؟ ــ عزيز دلم! من از سرزمين نهروان مى آمدم. من خبر پيروزى را براى مردم آورده ام. ــ پيروزى چه كسى؟ ــ پيروزى مولايمان على. قُطام تا نام على(ع) را مى شنود، چهره در هم مى كشد و تو تعجّب مى كنى. نمى دانى در قلب قُطام چه مى گذرد. قُطام از تو مى پرسد: ــ سرنوشت خوارج چه شد؟ ــ تعداد زيادى از آنها مجروح و گروهى هم كشته شدند، مردم از شرّ آنها راحت شدند. ــ بگو بدانم آيا از سرنوشت ابن اَخضَر و پسران او خبرى دارى؟ ــ آنها هم كشته شدند. * * * ناگهان صداى ناله و شيون قطام بلند مى شود، به صورت خود چنگ مى زند، از جا بلند مى شود و گريبان چاك مى كند و به سوى اتاق خود مى رود. صداى قُطام به گوش مى رسد: اى پدر جان! چرا مرا تنها گذاشتى و رفتى؟ اى برادرانم! شما كه بىوفا نبوديد. نگفتيد بعد از شما خواهرتان چه كند؟ خدايا! مرگ مرا برسان! من ديگر اين زندگى را نمى خواهم. به خدا قسم انتقام خون شما را خواهم گرفت... اكنون تو مى فهمى كه دلت اسير عشق چه كسى شده است. قُطام، دختر اَخضَرتَيمى است، همان كه يكى از بزرگان خوارج بود و دشمن على(ع). اين دختر هم از پدر بغض على(ع) را به ارث برده است. خوب گوش كن! او سخن از انتقام به ميان مى آورد. برخيز! ديگر صبر نكن! حالا كه فهميدى او كيست، ديگر نبايد اينجا بمانى. درست است كه عاشق شدى، امّا تا حالا نمى دانستى معشوقه ات كيست، حالا كه او را شناختى! برخيز و برو ■■■□□□■■■ 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 *فصل دوم* *به روایت همرزمان* محمدحسین به روایت سردار سرافراز سپاه اسلام *حاج قاسم سلیمانی* *قبل از عملیات والفجر یک* قبل از عملیات والفجر یک زمان عملیات نزدیک می شد و هنوز معبرها آماده نشده بودند فاصله ما با عراقی‌ها در بعضی نقاط ۷۰ متر و در بعضی جاها حتی کمتر از ۵۰ متر بود و این باعث می‌شد بچه‌های اطلاعات نتوانند معبر باز کنند و دشمن را خوب شناسایی کنند خیلی نگران بودم محمدحسین یوسف الهی را دیدم و با او از نگرانی خودم صحبت کردم راحت و قاطع گفت ناراحت نباشید فردا شب ما این قضیه را حل می‌کنیم شب بر و بچه‌های اطلاعات طبق معمول برای شناسایی رفته بودند آنقدر نگران بودم که نمی توانستم صبر کنم آنها از منطقه برگردند تصمیم گرفتم با علیرضا رزم‌حسینی جلو بروم تا به محض اینکه برگشتند از اوضاع و احوال باخبر شوم دوتایی به طرف خط رفتیم وقتی رسیدیم گفتم من همین جا می‌مانم تا بچه‌ها از شناسایی برگردند و با آنها صحبت کنم و نتیجه کارشان را بپرسم چند ساعتی نگذشته بود که دیدم محمد حسین آمد با همان لبخند همیشگی که حتی در سخت‌ترین شرایط روی لبانش بود تا رسید گفت دیدید من همان دیشب به شما گفتم که این قضیه را حل می کنم گفتم خوب چی شد؟ بگو ببینم چه کردید؟ خیلی خسته بود نشست روی زمین و شروع کرد به تعریف کردن امشب یک اتفاق عجیبی افتاد موقع شناسایی وقتی وارد میدان مین شدیم و به معبر عراقی‌ها برخوردیم هنوز چیزی نگذشته بود که سر و کله خودشان هم پیدا شد آنقدر به ما نزدیک بودند که ما نتوانستیم کاری بکنیم همگی روی زمین خوابیده و آیه وجعلنا... (و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاخشیناهم فهم لا یبصرون یس آیه ۹) را خواندیم ستون عراقی ها در آن تاریکی شب هر لحظه به ما نزدیکتر می شد بچه‌ها از جایشان تکان نمی خوردند نفس در سینه ها حبس شده بود عراقی‌ها به ما نزدیک شدند و از کنارمان عبور کردند یکی از آنها پایش را روی گوشه‌ای از لباس یکی از بچه‌های ما گذاشت و رد شد ولی با همه این حرف ها متوجه حضور ما نشدند بی خبر از همه جا به سمت خط خودشان رفتند ماهم معبرشان را خوب شناسایی کردیم و برگشتیم خوشحالی در چشمان محمدحسین موج می‌زد گروه دیگری هم که در سمت راست آن ها کار می کردند با عراقی ها برخورد می کنند و به خاطر فرار از دست دشمن مجبور شده بودند که روی میدان مین غلت بزنند اما نکته عجیب این‌که هیچ یک از مین‌هامنفجر نشده بود و بچه‌ها خود را سالم به خط خودی رساندند قرار شد همان اول شب من و محمدحسین با همان گروه سمت راست که حدود ۱۰۰ متر با دشمن فاصله داشت بار دیگر به شناسایی برویم این کاری بود که معمولاً مادر همه عملیات‌ها انجام می‌دادیم یعنی تا آنجا که ممکن بود به دشمن نزدیک می‌شدیم و تمام موقعیت‌ها را بررسی می کردیم آن شب داخل محور تا پشت میدان مین عراقی‌ها پیش رفتیم موانع عمق خاک دشمن و سایر مسائل را شناسایی کردیم زمان برگشت به شیاری رسیدیم که از قبل برای خوابیدن نیروهای عمل کننده پیش‌بینی شده بود همین که وارد شیار شدیم یه دفعه دیدم تمام بچه ها روی زمین افتادند فکر کردم حتما به گشتی های عراقی برخوردیم به اطراف نگاه کردم می‌خواستم خودم را روی زمین بیاندازم اما دیدم خبری از دشمن نیست و بچه‌ها خیز نرفته‌اند بلکه در حال سجده هستند گویا سجده شکر بود بعد همگی بلند شدند و دو رکعت نماز هم خواندند خیلی تعجب کردم محمدحسین را کنار کشیدم این چه کاری بود که کردید؟ گفت سجده شکر به جا آوردیم و نمازشکر خواندیم این کار هر شب ماست گفتم خوب چرا اینجا؟ صبر می‌کردید تا به خط خودمان برسیم بعد گفت نه ما هر شبی که وارد معبر می‌شویم موقع برگشت همانجا پشت میدان مین دشمن یک سجده شکر و دو رکعت نماز بجا می آوریم و بعد به عقب برمی گردیم ادامه دارد... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
❂◆◈○•-------------------- ﴾﷽﴿ ❂○° °○❂ 🔻 .....چندمتر بیشتر به محل تجمع نمانده بود که ناگهان به عقب کشیده شدم. از بچگی بدم می آمد کسی،بی هوا مرا به سمت خودش بکشد. عصبی و ترسیده به عقب برگشتم.عثمان بود!برزخی و خشمگین:(میخوام باهات حرف بزنم) و من پیشگویی کردم متن نصیحت هایش را:( نمیام..برو پی کارت..) و او متفاوت تر:(کار مهمی دارم..بچه بازی رو بذار کنار) با نگاهی سرد بازوم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف محل اجتماع رفتم..چند ثانیه بعد دستی محکم بازویم را فشرد و متوقفم کرد(خبرای جدید از دانیال دارم..میل خودته..بای) رفت و من منجمد شدم.عین آدم برفی هایِ محکوم به بی حرکتی! با گامهای تند به سمتش دویدم و صدایش زدم..(عثمان..صبرکن..) درست روبه رویش نشسته بودم،روی یکی از میزها در محل کارش.سرش پایین بود و مدام با فنجان قهوه اش بازی میکرد. استرس،مزه ی دهانم را تلختر از قهوه ی ترک،تحویلم میداد...لب باز کرد اما هیستریک:(میفهمی داری چیکار میکنی؟؟وقتی جواب تماسهام و ندادی،فهمیدم یه چیزی تو اون کله کوچیکت میگذره...چندین بار وقتی پدرت از خونه میزد بیرون،زنگ درتون رو زدم...هربار مادرت گفت نیستی... نزدیکه یه ماه کارم شده کشیک کشیدن جلوی خونتون و تعقیبت... میدونم کجاها میری با کیا رفت و آمد داری..اما اشتباهه. بفهم..اشتباه.. چرا ادای کورا رو درمیاری؟؟ که چی برادرتو پیدا کنی؟؟؟ کدوم برادر؟؟ منظورت یه جلاده بی همه چیزه؟؟؟) داد زدم(خفه شو..توئه عوضی حق نداری راجع به دانیال اینطوری حرف بزنی..)و بلند شدم... به صدایی محکم جواب داد:(بشین سرجات..)این عثمانِ ترسو و مهربان چند وقت پیش نبود.خیره نگاهش کردم. و او قاطع اما به نرمی گفت:( فردا یه مهمون داری..از ترکیه میاد..خبرای جالبی از الهه ی عشق و دوستیت داره!فردا راس ساعت ۱۰ صبح اینجا باش..بعد هر گوری خواستی برو... داعش…النصر..طالبان..جیش العدل.. میبینی توام مثه من یه مسلمون وحشی هستی..البته اگه یادت باشه من از نوع ترسوشم و تو و خوونوادت مسلمونای شجاع و خونخوار..راستی یه نصیحت،وقتی مبارز شدی،هیچ دامادی رو شب عروسیش، بی عروس نکن..) حرفهایش سنگین بود..اشک ریختم اما رفتم... مهمان فردا چه کسی بود؟؟یعنی از دانیال چه اخباری داشت که عثمان این چنین مرا به رگباره ناملایمتی اش بست..دلم برای عثمان تنگ شده بود.. همان عثمان ترسو و پر عاطفه... مدام قدم میزدم و تمام حرفهایش را مرور میکردم و تنها به یک اسم میرسیدم..دانیال..دانیال..دانیال.. آن شب با بی خوابی،هم خواب شدم... خاطراتِ برادر بود و شوخی هایِ پر زندگی اش... صبح زودتر از موعد برخاستم..یخ زده بودم و میلرزیدم..این مهمان چه چیزی برای گفتن داشت؟؟ آماده شدم و جلوی آینه ایستادم... حسی از رفتن منصرفم میکرد... افکاری افسار گسیخته چنگ میزد بر پیکره ی ذهنیاتم... اما باید میرفتم... چند قدم مانده به محل قرار میخِ زمین شدم..دندانهایم بهم میخورد.آن روز هوا،فراتر از توانِ این کره ی خاکی سرد بود یا....؟؟؟ نفس تازه کردم و وارد شدم... عثمان به استقبالم آمد آرام ومهربان اما پر از طعنه:(ترسیدی؟؟!! نترس.. ترسناکتر از گروهی که میخوای مبارزش بشی،نیست.) میزی را نشانم داد و زنی سر خمیده که پشتش به من بود... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 خواستم بروم پاي کنتور، نگذاشت. یکدفعه گفت: « ما دیگه طاقت این کارهاي شما رو نداریم.» «کدوم کارها؟» «همینکه شما با شاه گرفتین.» بند دلم انگار پاره شد. نمی دانم از کجا فهمیده بود موضوع را. عبدالحسین به ام گفت: «بیا پایین.» رفتیم تو. در را بستیم و دیگر چیزي نگفتیم. صبح که می خواست برود، وسایل کارش را بر نداشت. پرسیدم: « مگه نمی خواي سرکار بري؟» گفت: « نه، می خوام برم خونه پیدا کنم، این جا دیگه جاي ما نیست.» ... ظهر برگشت. «چی شد؟ خونه پیدا کردي؟» «جاش چه جوریه؟» «یک زیرزمینه، تو کوي طلّاب.» بعد از ظهر با وسایلمان رفتیم خانه جدید. وقتی زیر زمین را دیدم، کم مانده بود از ترس جیغ بکشم! « این دیگه چه جور جاییه عبدالحسین؟» لبخندمحبت آمیزي زد.گفت: « این خونه مال یک طلبه است، قرار شده موقتی تو زیر زمینش بشینیم تا من فکر یک جایی بردارم براي خودمون.» تاریکی اش ترسم را بیشتر می کرد.داشت گریه ام می گرفت. «اگه همون گربه رو بزنی، می آد این جا؟!» «زیاد سخت نگیر، حالا براي موقت اشکالی نداره.» تو همان زیرزمین تاریک و ترسناك مشغول زندگی شدیم. چند روز بعد، همان طرفها چهل متر زمین خرید. آستینها را زد بالا و با چند تا طلبه شروع کردند به ساختن خانه. شب و روز کار کردند. زود دور زمین را دیوار کشیدند و رویش را پوشیدند.خانه هنوز آجري و خاکی بود که اسباب و اثاثیه را کشیدیم و رفتیم آنجا. چند شب دیگر هم کار کرد تا قابل زندگی شد. خانه اش حسابی کوچک بود. یک اتاق بیشتر نداشت، وسطش پرده زده بودیم.شب که می شد، این طرف چادر ما بودیم و آن طرف، او و رفقاي طلبه اش. کم کم کارهاش گسترده شد. بیشتر از قبل هم اعلامیه پخش می کرد و می چسباند به در و دیوار. حتی پول داد به یکی، از زاهدان براش یک کلت آوردند. ازش پرسیدم:« اینو می خواي چکار؟» گفت: « یک وقت می بینی کار مبارزه به این چیزهام کشید. اون موقع دستمون نبایدخالی باشه.» وقتی می رفت براي پخش اعلامیه، می گفت :«اگه یکوقتی مأموراي شاه اومدن، در خونه، فقط بگو: شوهرم بناست و می ره سر کار. از هیچ چیز دیگه هم خبر ندارم.» یک شب که رفت براي پخش اعلامیه، برنگشت.یک آن آرام نداشتم. تاصبح شود، چند بار رفتم دم در و تو کوچه را نگاه کردم. خبري نبود که نبود. هرچه بیشتر می گذشت، مطمئن تر می شدم که گیر افتاده. از وحشی بودن ساواکی ها چیزهایی شنیده بود. همین اضطرابم را بیشتر می کرد. صبح جریان را به دوستهاش خبر دادم. گفتند:« می ریم دنبالش، ان شا االله پیداش می کنیم.» 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🍀 🌿﷽🌿 در اينجا، قسمت دوم زيارت نامه را تكرار مى كنم: وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَكِ أَوْلِيَاءُ وَ مُصَدِّقُونَ، وَ صَابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ وَ أَتَانَا بِهِ وَصِيُّهُ ما بر اين باوريم كه از محبّان تو هستيم و ولايت تو را پذيرفته ايم و از آنچه پدر تو و جانشين او براى ما آورده اند اطاعت مى كنيم و بر آن، شكيبا مى باشيم. اين زيارت را امام جواد(ع) به ما ياد داده است، شيعيان اين زيارت را مى خوانند. من در اين زيارت، خواسته خود را به صورت جمع بيان مى كنم و اين گونه با تو سخن مى گويم: "ما بر اين باوريم كه از محبّان تو هستيم و ولايت تو را پذيرفته ايم...". در اين زيارت نمى گويم: "من بر اين باور هستم كه محبّ تو هستم...". در همه جملات در اين زيارت از واژه "ما" به جاى واژه "من" استفاده شده است، چه رازى در اين نكته نهفته است؟ تو همچون مادرى مهربان براى شيعيان هستى، وقتى من زيارت تو را مى خوانم، بايد به ياد ديگران هم باشم، بايد نسبت به دوستان تو احساس مهربانى كنم. هر چقدر به تو نزديك تر مى شوم، مهربانى من به دوستان تو زيادتر مى شود، اين يك قانون است: "فرزندان يك مادر نسبت به هم احساس پيوستگى دارند"، من هم با نزديك شدن به تو، اين احساس را نسبت به شيعيان پيدا مى كنم. من مرزها را مى شكنم، نمى گويم اين ايرانى است يا عراقى، سياه است يا سفيد، كوچك است يا بزرگ، فقير است يا ثروتمند... هر آقا يا خانمى كه تو را دوست دارد، برادر دينى يا خواهر دينى من است. تو نقطه اتّحاد شيعيان جهان مى باشى و من به نمايندگى از همه شيعيانت به تو سلام مى دهم و تو را اين گونه زيارت مى كنم. من تنها به پيشگاه تو نيامده ام، من يك كاروان دل با خود آورده ام... * * * در ادامه به شرح قسمت سوم زيارت نامه مى پردازم... 🏴🏴 @hedye110@shohada_vamahdawiat
🪴 🪴 🌿﷽🌿 روز حرکت ما، همه به گمرک بصره آمدند. پاپاء میمی، دایی سلیم، دایی نادعلی و خاله سلیمه. همه گریه می کردیم، خصوصا میمی و دا خیلی بی تابی می کردند. حتی پاپا هم گریه می کرد. تا آن روز گریه او را ندیده بودم. خیلی برایم دردناک بود، موقع سوار شدن به لنج سعی می کرد دلداریمان بدهد و می گفت: »شما بروید، ما هم جمع می کنیم و پشت سرتان می اییم دایی نادعلی که آن موقع هفده، هجده سال بیشتر نداشت، تا مرز ابوالخصیب همراه ما آمد، در طول مسیر همچنان گریه و زاری می کردیم. دایی سعی می کرد شوخی کند و ما را بخنداند، ولی فایده ای نداشت. آخر کار خودش هم گریه میکرد و اشک می ریخت چهره پاپا و می می موقع خداحافظی، یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شد. فکر اینکه جایشان گذاشتیم و داریم بدون آن ها می رویم، خیلی عذابم می داد. اما علی این طور نبود. او توانسته بود سر خودش را یک جور گرم کند. مثل همیشه کنجکاوی و شیطنت هایش گل کرده بود. آن قدر دور و بر سکاندار لنج چرخید تا بلاخره او سکان را دستش داد و تا مسافت زیادی علی قایق را هدایت کرد غیر از ما خانواده دیگری هم از همشهریان ایلامی توی لنج بودند. آنها هم سعی می کردند ما را آرام کنند و دلداری بدهند. می گفتند: خدا بزرگ است. انشاء الله دوباره دور هم جمع می شوید اما من از حرفشان خوشم نمی آمد. در عالم بچگی توی دلم به آنها می گفتم: زدن این حرف برای شما آسان است. شما همه تان کنار هم هستید. حتی عروس و نوه تان هم آمدند. دیگر کسی را توی بصره ندارید که بخواهید ناراحتش باشید. سر مرز با هماهنگی کنسولگری یک قایق ایرانی منتظرمان بود. ما را از لنج عراقی به آن منتقل کردند. وقتی دایی تو لنج ماند، گریه و زاری ها شدت گرفت. قایق ما راه افتاد، اما لج همچنان ایستاده بود. شاید این خواسته دایی بود. همان طور که دور می شدیم، می دیدیم او هم گریه می کند. کم کم آنقدر دور شدیم که دیگر دایی نادعلی را به صورت یک نقطه و دیدیم. نقطه ای که دقایقی بعد محو شد 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef