#کتابدا🪴
#قسمتصدشصتششم 🪴
🌿﷽🌿
کتلت ها را دست لیلا دادم .
لیلا با تعجب به کلت ها نگاه کرد گفتم: منصور آورده لیلا
لقمه کوچکی برایم گرفت، دستش را رد کردم. بغضي داشت خفه
ام می کرد. قبلآ هم حال و روز خوبی نداشت. حدس می زدم با
دیدن دا و بچه ها بیشتر غصه دار شده، هر چند چیزی بروز نمی
داد، ساکت بود و حرف نمی زد ولی من می فهمیدم درونش چه
می گذرد، دو، سه بار تا حرف زدم اشک هایش ریخت، تصمیم
گرفتم آن شب کنارش بمانم، حس کردم با ماندم می توانم او را از
این وضع روحی بیرون بیاورم. نماز مان را توی اتاق خواندیم و
آمدیم بیرون، دیدم توی ایوان موکت انداخته اند و بقچه شان را پهن
کرده اند. پیرمردها، حسین و عبدلله یک طرفه زنها هم طرف
دیگر نشسته بودند. من و لیال هم نشستیم. هندوانه ها را قاچ کردند
و به هر کداممان تکه ایی دادند. دلم ضعف می رفت. همان طور
که لقمه میگرفتم، حواسم به لیلاهم بود. هر حرفی می زدم، خیلی
کوتاه جواب می داد، شاممان را که خوردیم، بلند شدم کفش هایم را
پوشیدم و اسلحه ام را که معمولا از خودم جدا نمی کردم، برداشتم.
لیلا پرسید کجا؟ گفتم: می خوام برم قدم بزنم. می آی؟
گفت: آره و بلند شد، چون از سمت پادگان در صدای شلیک و
انفجار می آمد به طرف در جنت آباد که تقریبا در امتداد پادگان
قرار داشت رفتم از جلوی در به خیابان نگاه کردم خلوتی و تاریکی
خیابان آدم را می ترساند و فكر نفوذ نیروهای بعثی را تقویت می
کرد. ولی وقتی به سمت پادگان در نگاه کردم با خودم گفتم: وقتی
پادگان و نیروهایشی هستن پس امنیت هم هست. بعد دست لیلا را
گرفتم و به داخل برگشتم و به طرف انتهای جنت آباد از
گذشته می گفتم و از ليلا میپرسیدم یادش هست؟ او هم جواب می
داد و تعریف می کرد همین طور که جلو می رفتیم، یکدفعه خودم
را جلوی تابلوی اعلانات دیدم قلبم از جا کنده
دست بابا را روی تابلو فرش بوسه می کردم.
به سختی جلوی خودم را گرفتم و صدایم در نیامد.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef