#کتابدا🪴
#قسمتصدشصتهفتم 🪴
🌿﷽🌿
دوباره راه افتادیم. شب مهتابی بود و این باعث می شد، شب هایی که خانه
مان در بصره یا محله فنزلی بود و برق نداشتیم یادم بیفتد و دلم
بیشتر بگیرد. همان موقع لیلا گفت: کاش على بود. سه، چهار ماه
است که رفته کاش بیاید. اگر علی اینجا بود این بار این قدر
سنگینی نمی کرد. دا این قدر خودخوری نمی کرد
همین طور که حرف می زدیم به طرف مزار بابا کشیده شدیم.
وقتی سر خاکش نشستم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. مثل ابر
بهاری اشک می ریختم. مرور خاطرات گذشته حالم را بدتر کرده
بود، لیلا هم دست کمی از من نداشت. گریه های سوزناکش آتشم
می زد. طاقت دیدن بی تابی هایش را نداشتم. به زحمت خودم را
کنترل کردم تا بتوانم ليلا را تسلی بدهم. زود بلندش کردم و گفتم:
دیر وقته، خطره که، پاشو بریم. الان زینب خانم هم نگران میشه
بالیلا به طرف الوارها برگم پیرمردها توی ایوان نشسته بودند و
سیگار می کشیدند یکی از آنها طبق هماهنگی رادیو بی بی سی را
گرفته بود و اخبار ایران را از زبان آنها پیگیری میکرد. وقتی
تحلیل آنها را از اوضاع ایران می شنید عصبانی میشد، فحش می
داد و بد و بیراه می گفت کمی آن طرف تر هم زینب و مریم خانم
با آن یکی پیرزن به دیوار تکیه داده چرت می زدند. حسین عیدی
و عبدلله معاوى هم مشغول گشت زنی بودند. می خواستم
کمی نگهبانی بدهم تا به حسن و عبدلله خیلی فشار باید به لیلا گفتم:
تو برو بخواب. من یه کم نگهبانی میدم، بعد می یام، ولی چون
موقعیت با هم بودن کم پیش می آمد لیلا قبول
کرد و گفت: او هم با من بیدار می ماند و چون شیفت اول برای ما
مناسب تر بود، به حسین و عبدلله گفتم: اول ما می ایستم، شما
بخوابید، بعد بیایید شیفت را تحویل بگیرید. زیر بار نمی رفتند.
کلی اصرار کردم تا قبول کردند. آنها که رفتند با لیلا کمی دورتر
از اتاق کنار جدول نشستیم تا حرف زدن مان خواب بقیه را
خراب نکند،
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef