eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 با شعر عبدالحلیم الحافظ شاعر و خواننده مصری که شعر معروف با ولدی را می خواند. این خواننده طرفداران زیادی داشت. من هم شعرهایی را که او می خواند دوست داشتم الث یا ولدي ال تخزن فالحب علیك هو المكتوب یا ولدي یا ولدي قذفات شهیدة من مات قدوة للمحبوب. مقدورک آن تمضي ابدآ في بحر الحب بغیر قنوع مقدورك أن تبني مسجونة بین الماء و بین التار۔ رغم جمیع خرانقدها. وبرغم جمیع شوایقه ها و برغم الحزن النساكن فینا لیل و نهار وبرغم الزیح و برغم الجو الماطر و األخضار. الخ یقي یا ولدي، یا ولدي الحلى األقدار یا ولدي گفت: پسرم اندوهگین مباش عشق سرنوشت توست پسرم به یقین شهید می میرد آنکه در راه محبوب جان بسپارد سرنوشت بی بادبان در دریای عشق راندن است و تو گرفتار میان آب و آتش با وجود تمامی آموزش ها و با وجود تمامی پیامدها و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روزمان و با وجود باده گردباد و هوای بارانی پسرم پسرم علق به محبوب باقی می ماند عشق زیباترین سر گذشته است یاد آوری این ها غم جبران ناپذیر نبود بابا و دوری علی را برایم زنده می کرد. دو روز بود که بابا را ندیده بودم. دو روز بود که او رفته بود و ما در فراغش می سوختیم. بی صدا اشک میریختم. صورتم را طوری گرفته بودم که زینب متوجه حالم نشود. هرچند او هم در حال و هوای خودش سیر می کرد نیم ساعت بعد مردها آمدند چهار، پنج طاقه چلوار سفید با خودشان آورده بودند. یکی از مردها دفتری در دست داشت. صفحه ایی از آن را باز کرد و از من و زینب خواست بالای لیست را امضا کنیم. به صفحه نگاه کردم. اسم مغازه دار، آدرس و پلاک مغازه، تاریخ آن روز و مقدار پارچه ای که برداشته بودند، ثبت کرده بودند. امضای آقای پرویز پور و آن دو نفر هم پائین نوشته بود زینب خودکار را به انگشتانش مالید و به جای امضا انگشت زد. من هم امضا کردم طاقه ها را تحویل گرفتیم و به جنت آباد برگشتم. لیلا از پیش دا آمده بود. او و بقیه را صدا کردیم و همه نشستیم به پریدن کفن ها. این کار خیلی زود تمام شد، کفن ها را تا زدیم. چون رفته رفته تعداد کشته های زن کمتر می شد، بیشتر کفن ها را تحویل غسالخانه مردانه دادیم باز جنازة دربه و داغان آورده بودند. از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم آنهایی که پیکر سالمی دارند غسل و کفن کنیم. این طوری هم آب کمتری مصرف می شد، هم خونریزی جراحت های شان باعث آلوده شدن کفن نمی شد. اوایل که نایلون داشتیم این نوع جنازه ها را در نایلون می پیچیدیم اما از وقتی نایلون برای بستن شان وجود نداشت، جدا کردن سالم ترها منطقی به نظر می رسید ولی برای من انتخاب جنازه ها کار سختی بود. وقتی لابه لای جنازه ها میگشتم و از کنار پیکرهای متلاشی میگذشتم، احساسی شرم می کردم حس می کردم حتی در غسل و کفن هم به این ها ظلم شد اما چاره ایی نبود. کارمان که تمام شده موقع بیرون آمدن چشمم به گوشه غسالخانه افتاد.لباس های کشته ها توی این چند روز تخلیه نشده بودند، به خاطر بهداشت و سلامت خودمان باید این لباس ها را در چاله آبی دفن می کردیم و رویش آب آهکی میریختیم اما آنقدر خسته بودم که دیگر حوصله این کار را نداشتم. اول خواستم به بقیه بگویم، آنها این کار را انجام بدهند، دیدم حال آنها هم بهتر از من نیست و از کار زیاد نمی توانند کمر راست کنند. رفتم و فرغون آوردم و با بیل لباس ها را روی آن ریختم. همه شان توی یک فرغون جا نمی شد. دو، سه بار رفتم و آمدم تا همه آنها را در گوشه ایی از قبرستان که زمین خالی بوده ریختم. بعد پیت نفت را رویشان خالی کردم کبریتی آتش زدم و روی لباس ها انداختم. خیلی زود آتش گرفتند کمی عقب تر آمدم. نشستم و به شعله های آتشی که لباس ها را می بلعیدند زل زدم. لباس ها میان آتش جمع می شدند و می سوختند. به خودم گفتم: صاحبان این لباس ها با چه ذوق و شوقی این ها را خریده بودند چه احساسی موقع پوشیدانشان داشتند. حالا همه آن خوشی ها دارد میان شعله های آتش خاکستر می شود توی حال و هوای خودم بودم که دیدم زینب صدایم می زند. بلند شدم و به طرف زینب که بهم اشاره می کرده رفتم. نزدیکٹر که شدم، گفت: بیا مادره بیا پین میگن برادرت اومده دم در، تو نمی یاد. ببین چی کارت داره؟ یک لحظه ترسیدم دوباره چه اتفاقی افتاده؟ کی اومده؟ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef